تبليغاتX
گل یا پوچ ــــ ابوالفضل حسنی

  بازگشت

آرشیو وبلاگ

پست الکترونیک پیوندها گل یا پوچ

 

 لطفن بخوانید تا من مطلبم را مطرح کنم:


ما کتانی پوش              آنهاپوتین به پا
ما می دویم آنها دنبالمان ....

چهار راه اول قفل
دود از اتوبوسها فورا ن ... 
زباله ای نیست دیگر تا وسط آسفالت باز یافت شود؟!
هرچه هست خرده شیشه؟!
کو پس کجا ست خربزه ای تا خیابان را به لرز آورد ؟!

ما داد می زنیم آنها می زنند

چهار راه دوم توی لاک خودش!
دست به سیاه و سفید نزده!
چندتابلو فقط سیخ سیخ ایستاده!
اشک آور نمی زنند چرا؟!
 یکهو سوختن ما ن گرفته انگا ر…

 می سوزیم ....

چهار راه سوم واویلاست
ما پوتین به پا         آنها کتانی پوش
تیزی کشیده اند
تیغ می زنند
تیرآهن حواله می کنند
چوب و چماق و چکش و قیچی یکی  کرده ا ند اینجا

تا می خوریم  می زنند....
تا می خمیم  می زنند ....

چهارراه بعدی ما....
چهارراه بعدی بعدی  آنها....

ما آنها ....
آنها ما......

 

بی شک شما می دانید که این "ورژن چهارم" "کوچه بیستم" است، حالا این بحث برای من مطرح است که :


۱- "مولف" تا چه میزان مجازاست با یک متن سروکله بزند؟!

2- یک "متن" تا چه حدودی اصلن ارزش سرو کله زدن دارد؟!

۳- آیا واقعن  حق با دوستانی  بود که تلویحن یا مستقیم اشاره کردند که بی خیال این متن شو؟!

 یا من که به اندازه دو یا سه  " کوچه" روی آن  انرژی گذاشتم ؟..(آیا نوشتن متنی دیگر به صرفه تر نبود!!؟)

4- آیا "رابرت فراست" مرض داشت مجموعه آخرش را ازدل ادید پی درپی و ساخت وپاخت  مجموعه اولش درآورد!؟

5- یا به عبارت کلی تر،آیا مولف مجازاست که در دنیای تمام شده ی متن دست ببرد؟

 با این که از اتمام اینجوری این متن احساس رضایت دارم این سوالات قرو قاطی هم هی دارد توی ذهنم وول می خوردواقعن شما چه جور فکر می کنید؟:

 

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 4:14  توسط ابوالفضل حسنی  | 

 

مقا یسه و تطبیق دو متن اخیر "گل یا پوچ" (کوچه ششم ، هفتم) از طرف دوست منتقد و شاعرم مهدی حسین زاده برانم داشت که مجموعه ی کامنتهای ایشان را با اجازه و احترام  به عنوان یک پست در"چت نشینی" نمایان کنم هر چند حس می کنم که مهدی در این تطبیق و مقایسه اقتصاد کلمه و ایجاز را هم در نظر گرفته است 

 

 نگاهی به دو شعر اخیر ابوالفضل  حسنی ( کوچه ششم ، کوچه هفتم )

شعر ها:

۱)

 می دوم           خانه از من دور        خیابان از من تند تر تیزتر....

از لای دستها از لای دسته ها           
از لای طبلها از لای زنجیرها ....            
قلابها را پاره می کنم         مشکی ها را کنار می زنم
خیلی از آدمها را کنار ....
خیلی از چیزها  را لگد .....

می دوم           خانه ازمن دور         خیابان ازمن تند تر تیزتر....

باران روی دروازه می کوبد          باغچه انگار کتک  خورده است
مادراز سیم برق لخت تر!              پدراز چاقو کشیده تر!
چیزی دارد این خانه را می جود!
پنجره ها بهم می خورد     
در از دیوار،دیوار از در وا می شود!

می دوم         خانه از من دور         خیابان ازمن دور....



____________________________________________________________

۲)

باد نیست به خدا!
بادکنک نیست به خدا!
کوپن از روی شناسنامه تا نکن رییس!
من یکی، دو تا یی ام

سرها روی گردنها می چرخد
نگاه از روی بالکنها
نگاه از لای پرده ها
می روم زیر چتری که خیس تراز شکمم ....


خیابان به این چارچشمی  چگونه بروم؟!
بلیط از باجه ای می گیرم که چشمش کور!

چشم از من بر نمی دارد آینه
لای دری که از رو نمی رود بازو بسته می شوم
پیاده توی ایستگاهی که هنوز نرسیده!


ازلای نرده ها در می روم!
خودم را می زنم به دری که از آن هی بچه می آید بیرون...

 

با نگاهی به دو شعر اخیر حسنی به حوزه ی اجرا و محتوا های مشابه این دو شعر می پردازم
این دو شعر متن هایی از لحاظ نوع برخود با محتوا مشابهند و تشابه آنها در نوع مضمونی است که بر گزیده اند )): فرار ))
متن اول رویکردی یکسر توصیفی را بر گزیده است که تلاش می کند از خلال تو صیفات به فرمی روایی دست پیدا کند :( از لای دستها از لای دسته ها
از لای طبلها از لای زنجیرها ....
قلابها را پاره می کنم       مشکی ها را کنار می زنم
خیلی از آدمها را کنار ....
خیلی از چیزها را لگد .....) که از آغاز خواننده را با تکیه کلام :( می دوم خانه از من دور خیابان از من تند تر تیزتر....) همراه خود به پایان متن می کشاند اما در همان بند های آغازین متن می خواهد روایتی را آغاز کند که در فضای خیابان با عناصری که نشان می دهد (دست ها-دسته ها-طبل ها- قلابها-زنجیر ها-مشکی ها) فراررا در متن آغاز می کند. با توجه به عناصر ذکر شده در بند های اول با فضایی که عده ایی در حال عزا داری هستند مواجه می شویم و راوی که از میان آنها می گریزد و به سمت خانه می رود:( می دوم خانه ازمن دور خیابان ازمن تند تر تیزتر....
باران روی دروازه می کوبد باغچه انگار کتک خورده است مادراز سیم برق لخت تر! پدراز چاقو کشیده تر!) که باز هم راوی از حادثه ایی درون متن ((حرف ))می زند اما نه شاعر و نه خواننده پی به این حادثه نمی برد که شاید بیشترین پتانسیل را برای ((اجرا)) در متن به دوش می کشد و به سرعت شعر از آن عبور می کند:( پنجره ها بهم می خورد
در از دیوار،دیوار از در وا می شود!) و با همان ریتم کلامی:( می دوم خانه از من دور خیابان ازمن دور...) شعر را به پایان می رساند.

نکته ایی که در این شعر حایز توجه است اینکه متن بیشتر از آنکه وامدار فرم روایی خود باشد مدیون زبان و شیفتگی زبانی است که چربش خود را بر متن دیکته می کند و ریتم تند شعر اجازه ی بهر مندی از ((اجرای ))فرم روایی را از شاعر می گیرد. از این نکته نمی توان گذشت که شعر به لحاظ سیلان زبانی و نوع استفاده از ((ریتم)) شعر موفقی است اما دقیقآ جایی که مخاطب دنبال کنش شاعرانه و پرتاب های شعری می گردد شعر تنها ریتم زبانی خود را به رخ می کشد:( می دوم خانه از من دور خیابان از من تند تر تیزتر..../ می دوم خانه از من دور خیابان از من تند تر تیزتر..../ می دوم خانه از من دور خیابان از من دور) که با اندک تغییر 3 بار در متن تکرار شده اند و درونمایه را تنها می گذارد:
درونمایه ایی که در بخش های ((خیابان)) و حوادث ((خانه)) سترون مانده اند.

شعر دوم :

در این شعر که مضمونی مشابه متن قبل دارد (فرار) با رویکردی متفاوت تر به سمت متنی می رویم که شاخصه ی زبانی و فرمیک اثر را به یک اندازه حفظ کرده و پیش می برد به اضا فه ی
نگاه ((طنز)) که در شعر پیشین جایش را به جدیتی عصبی و پر شتاب داده است.
شعر از همان آغاز لحنی سبکسرانه و طنز آلود دارد:
(باد نیست به خدا!/ بادکنک نیست به خدا!/کوپن از روی شناسنامه تا نکن رییس!/من یکی، دو تا یی ام)
این لحن ملتمسانه آغاز گاه متنی است که می کوشد بیشتر چشم ها و نگاهها را متوجه خود کند:
(سرها روی گردنها می چرخد
نگاه از روی بالکنها
نگاه از لای پرده ها ) در حالی که از همان چشم ها می گریزد و دنبال مفری است که این درد(حاملگی)را از همه پنهان کند :( می روم زیر چتری که خیس تراز شکمم ....
خیابان به این چارچشمی !؟ چگونه بروم؟؟) پس تلاش می کند :( بلیط از باجه ای می گیرم که چشمش کور!!)اما از این ترس رهایی پیدا نمی کند:( چشم از من بر نمی دارد آینه)
و در ادامه یکی از کلیدی ترین و بر جسته ترین گزاره های این شعر :
(( لای دری که از رو نمی رود بازو بسته می شوم))
که مانیفست این شعر است و جان کلام این متن را در خود فشرده کرده است . در قیاس با گزاره ی مشابه در شعر قبل: (در از دیوار،دیوار از در وا می شود!) کلیت زبانی _ مضمونی خود را برجسته تر نشان می دهد.و در ادامه :( پیاده توی ایستگاهی که هنوز نرسیده!/ازلای نرده ها در می روم! )
و پایان بندی در خشانی که با حس تعلیق و طنز متن را به متنی کنشمند و ایستا بدل می کند.

چیزی که در این شعر به چشم می خورد استفاده ی شاعر از المان های درون متنی به نفع بیشترین مصادر ه ی شعری است چیزی که از کنار هم قرار گرفتن شاخصه های زبانی و بهر گیری از درنمایه و به تبع آن چیدمان و اجرای فرمی متناسب با روند زبانی متن به اجرا در آمده است .

حسنی در دو متن ((فرار)) را اجرا کرده است . در یکی این رویکرد توصیفی زبان و ریتم کلامی> شعر را به پیش می برد و در دیگری زبان به اضافه ی تمهیدات درون متنی از جمله استفاده از فرم روایی - طنز - و انتخاب سوژه ایی مناسب شعر را به اجرایی موفق رسانده است. که حتی راه برای تاویل ها ی گوناگون نیز باز گذاشته شده است :
شعر در عین حال تمامیتی همذات پندارانه دارد و تک تک ما چه در شعر و چه در فرامتن مورد اشاره ی شعر سوژه های بی شماری از زندگی آن هستیم.


به نظر می رسد ابوالفضل حسنی رفته رفته به سمت شاخصه های فردی زبانی در شعر و تثبیت آن قدم بر می دارد و این روند را طی قریب به سه سال اخیر با دست و پنجه نرم کردن با نحله های گونا گون اجرایی شعر سپید با جدیت ادامه می دهد شاعری که از در های غزل بیرون آمده است.

مهدی حسین زاده

24
/7/1387

  یونس معروف نژاد:

 هر دو شعر و نقد را خواندم.اول اینکه شعر ها زیبا و پخته بود ،دوم درمورد نقد ارزشمند دوست عزیزجناب حسین زاده باید بگویم :مضمون فرار که ایشان بسیار تاکید دارند در مورد حضور این عنصردر هر دو شعر هر چند که حضور فرار در هر دو  مشهود است اما نوع فرار ها فرق می کند،در حقیقت در شعر اول فرار به
سوی یک تکیه گاه است و در شعر دوم فرار از یک تکیه گاه...
 
 حسن سهولی:
 
حرکت وزبان هم زادند،این مجموعه (اول)دربسترفضاوتصویرخوددارای حرکت است
زبان این شعربه عنوان یک پدیده نه درایستگاه بلکه درجایگاه خودپدیدارشده است
واین حرکت (فرار)دربسترخودبوجودآورده است.به همین دلیل با آقای حسین زاده موافقم متن بیشتر باتوجه به روایی بودن "مدیون زبان وشیفتگی زبانی "است اما درتصویروفضای ایجاد شده ازجایگاه واژگان .
با تکیه به این امر مورد"فرار" مدیون "سیلانی زبان "وحکم اوست.
درهردوشعررویکردزبانی شعرراموفق کرده است که هردومدیون جایگاه واژگان است برای رفتن به سمت تثبیت ویژگی های برجسته درشعرحسنی.
آیاسترون ماندن درون مایه موفقیت شعررا افزون نکرده است!؟
 
 محبوبه میم:
 
جناب حسین زاده نقطه ی تعادل یا زبان اصلی هر دوشعر را دریافته "فرار " .این فرارها گرچه دوگانه اند و شباهتی به هم نمی برند با این حال فضایی را ایجاد کرده اند که گویی به دنبال کلمات شاعر می دویم تا بقیه ی ماجرا را بدانیم .
ابوالفضل باز در این دو شعر طرحی سینمایی ارائه داده انگار دوربین بر دوش در کوچ ها می گردد اما این فضا و این زبان هنوز کارش با کلمات _عناصر پیشینی شعر _تمام نشده .شاعر می دود به دنبال کلمات باز هم یا رهایشان می کند تا نقطه ی پایان را بر کار _شعر، این شعرها _بگذارد ؟این را فقط شاعر می داند .
موفق باشی و مانا
 
فخرالدین سعیدی:
 
اجرای درست سیلان زبان وهم نشینی وغرابت کلماتی که متن را ابستن معنازا می نماید وشعر را به کنشگری هادی می شود ظرفیتمداری الفاظ نمود دارد وانگشت می کند به چشم مخاطب که هی فلانی درست است که بوی کاهگل شنیده ای اما این ستون را تحمل هوای ابری اندیشه شاعر هست
ابوالفضل عزیز کارهایت را دوست وخودت را دوست تر می دارم

رجب بذرافشان:
 
همانطور كه در نقد آقاي حسين زاده آمده، آميخته اي از اعتراض و گريز را در شعرها مي بينيم كه يك وضعيت ايستا و رونده را پي ريخته و شالوده ي متن را مي سازند. معمولا آقاي حسني به جنبه هاي توصيفي علاقه نشان مي دهد، و روايت را در وجوه انضمامي متن مي نشاند. بنظرم در اينجا هم اين امر حادث شده. از يك سو، كاركرد بياني جايگزين روايت شده است. و از سويي ديگر، فضاي روايي در صدد بازيافت موقعيتي اند تا به ساخت اثر بيانجامد. اگرچه زمان و مكان در متن فرو مي ريزد، اما راوي - شاعر بنيان اتفاق را در روندگي اشيا به تصوير كشيده است.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 21:44  توسط ابوالفضل حسنی  | 

 

عارف رمضانی: عينيت رو با چي مي سنجيم ؟

ابوالفضل حسنی:عينيت را با تجسم مادي اشيا پديده ها و رفتارها و کنشها و واکنش ها ی کارکترها می سنجیم

عارف رمضانی: گريزي ازش نيست من سيگنالهايي رو كه از جهان بيرون مي گيرم رو توي پردازشگر ذهنم كه از قبل برنامه ريزي شده ( آموخته ها /تجربياتم/ديده هام و شنيده ها ي قبلي /...) ميريزم و از خروجيش حقيقتي بيرون مي آد كه ماله منه

ابوالفضل حسنی: ببين بزار يک مثال بزنم

عارف رمضانی: خب بگو

ابوالفضل حسنی: از این سه گزاره کدام رو می پسندی؟

گراني از بازار مي گذرد- بازار با گراني مي گذرد-آقاي گراني از بازار مي گذرد

هر سه تاي اينها از پردازش ذهنم بيرون ريخت البته گزاره های دیگه هم می شود با این عناصر تولید کرد اما اینها دم دسترند به نظر

عارف رمضانی: به كليت متن بستگي داره كه كدوم و انتخاب كنم

ابوالفضل حسنی: نه !هر سه تا اینها در رو ساخت یک چیز دارند می گن اما حرف ما اینه که کدام اینها الان تازه تره؟

عارف رمضانی: دومي به خاطر چند پهلو بودنش بهتره به نظر من

ابوالفضل حسنی: نه گوش کن!سطر اول به نظر من اانتزاع است، ذهنيه، مجرده، من در سطر اول به يک امر ذهني تجسم مادي دادم تشخص بخشيدم رامش کردم تا توي سطر من بنشينه اما آنچه که تداعي ميشه در اينجا صرفن امر گرانيه ذهنيتي که در وهم آلودگي خودش زور مي زنه تا به تجسم و ديدار در بياد

عارف رمضانی: خب درست اما  شاعر بايد تمام تلاششو بكنه كه زبان رواز جنبه ي مناسبتي  و كاركرديش خارج كنه وهرچه بيشتر سوژه وابژه رو يكي كنه و بعد بياد زبانو منهدم كنه تا برسه به زبان ناب وقتي رو دوش زبان يه روايت از پيش معلوم سوار مي كنيم زبان مي لنگه نمي رسه به جنون بايد بزاريم روايت رو خوده زبان بسازه اگه قراره روايتي هم باشه

ابوالفضل حسنی: ببین عارف!من و قتي داد عينيت رو مي زنم بعضي ها وا قعن نمی گیرند من دارم چی میگم اما من کار خودم رو می کنم: من در بالا سه تا سطر مثال زدم خب: گراني از بازار مي گذرد- بازار با گراني مي گذرد-آقاي گراني از بازار مي گذرد-تو ورداشتي گفتي که بازار با گراني مي گذردقشنگتره چون دو پهلويه

عارف رمضانی: آره شايد بشهگفت چند پهلوئه

ابوالفضل حسنی :من اما اين جوري نگاه نمي کنم من ميگم گزاره اگر هر چقدرهم قشنگ باشه و پهلو هاش با فرا متنها بيشتری هم پربشه تا براي من ناآشنا و تازه نباشه من اونو ازمتن مي اندازم بيرون

عارف رمضانی: خب اين كار صد در صد شدني نيست

ابوالفضل حسنی: من گزاره اول را آشنا مي دانم خیلی هم آشنا می دانم این جور ذهنی نویسی در بغچه ی مولفین دست چندمی زیاده، نوع نوشتنی که ریشه در دهه ی چهل و اوایل دهه ی پنجاه داره  ،اما گزاره دوم:اين گزاره خوبه ،اما فقط خوبه، تازه نیست به نظرم ، یک امر واقعی و عینی يعني بازار باگراني آمده و در زبان بازسازي شده حالا داره ميتپه ولی مشکلی که این سطر داره بدیل ها و نمونه هاشه یا مثل این نویسی ها ی زیادشه، هرچند به عینیت می زنه و تونسته تعادل فرم و محتوا را حفظ کنه اما منو برانگیخته نمی کنه قبول؟

عارف رمضانی: آره قبول دارم

ابوالفضل حسنی: حالا بريم سر گزاره بعدآقاي گراني از بازار مي گذرد اين گزاره در حین عینیت تازه تره در گزاره ی ماقبل عینیت متن منوط به کلمه بازاره یعنی بازار= مردم بازارو محتوای آن منوط به کلمه ی گرانیه ،تقدم کلمه بازار به گرانی در این سطر آن را از دام ذهنیت نجات داده یعنی وقتی می گیم بازار نا خوداگاه مردم بازار به ذهن میاد(مجاز حال و محل) در این حال که گرانی نیز با جاندار شدگیش در اینجا اجازه نمی ده محتوا بر فرم پیشی بگیره  و تعادل این دو تا حفظ میشه حرف" با" که قبل از گرانی  آمده هم تشخص گرانی رو به یاد میاره وهم مفهوم گرانی رو اما سطر سوم:آقای گرانی از بازار می گذرد قبل از اینکه مفهوم گرانی بپره به ذهن، جناب آقای گرانی با کت و شلوار متشخصش به ذهن میاد در این حال که محتوا رو جا نمی زاره وآنی به ما نشون میده، من وقتی میگم عینیت هدفم همینه! حالا اگه یکی بر گرده و گیر سه پیچه بده که چرا آقا؟ چرا خانم نه؟ خوب اینجاست که چیزی به عنوان کلیت متن رو من مطرح می کنم یعنی باید فضای کلی متن به گونه ای ارایه بشه که آقا بودن گرانی رو برای مخاطب باور پذیر بکنه !

عارف رمضانی: آره دقيقن زدي تو خال

ابوالفضل حسنی: گزاره ی سوم ملموسه و طنازه در این جور نویسی ها طنز خیلی می تونه دست "عینی نویس"و بگیره علاوه بر این وقتی کلیت متن یا به عبارت دیگه فرم کلی کاریا میگم" بافتار" به گونه ای ماهرانه تدارک دیده بشه ، خود به خود ذهن مخاطب از القا داستانی بودن سطر فرارمیکنه درهر صورت این شیوه باور کن راه رفتن روی لبه ی تیغه ، سطر سازی در اینگونه نوشتن با ید حتمن با در نظر گرفتن بافتار متن باشه اینگونه نوشتن: سطر سازی موزاییکی رو نمی پسنده سطرسازی در اینگونه نوشتن خود داستانی ست که یک فرصت دیگری رو می طلبه، اگه کمی سطر با بافت نخونه کلن فضا رو عوض می کنه و انرژی ما بقی سطرها رو هم میگیره اما اگر با فضا بخونه ولی سطر، سطر نشده باشه گزارش میشه و از انرژی میفته و باز هم باعث کال شدن کل کار میشه باز تا کید می کنم گزاره ی دوم را وقتی از لای متن بکشی بیرون و بگی : با زار با گرانی می گذرد وجهه شعری خودش رو حفظ می کنه اما اگر پیش مدیر مدرسه ی ما بگی آقای گرانی از بازار می گذرد شاید برایش وجه گزارشی داشته باشه چون بلافا صله آقای گرانی مستخدم مدرسه یادش میاد البته این سخت گیری رو همیشه من به خودم دارم که سطرهام بتونن درحین ملموس وعینی بودن به تنهایی روی پای خودشان واستن اما آنچه که مهمه اینه که اینجور نوشتن هر برچسبی هم بخواهد از طرف بعضی ها بگیره به من یکی خیلی داره حال میده!اون گزاره ي اول گراني از بازار مي گذرديک امر مجرده اصلن (گراني) شکل انساني نگرفته!بلکه به شکل جاندارآمده ؟! هیچ اشکالی ندارد ها!حتمن نباید شکل انسانی بگیره برای القا شعری یک سطرما ازهرامکانی می توانیم استفاده کنیم اما آن امکا ن باید در جهت تداوم عینی سازی متن باشه یعنی آن امکان بازویی بشه تا متن: روند باور پذیر بودن خودش را به اثبات برسانه تا عینیت حادث بشه این مهمه به نظر من، میریم دوباره سراغ سطر ببین: در این سطرگرانی به مثابه یک جاندار چه جانداری ؟از بازار مي گذرد یا به عبارت دیگه یک امر انتزاعی به اسم گرانی وارد یک محدوده ی عینی به نام بازار شده که آن محدوده قابل دیدار و لمسه و اینجاست که عینیت تلف شده و دراولین ملاقات مخاطب با سطر مفهوم گرانی به ذهنش میاد یعنی عینیت رو به عقب می زنه و مفهوم رو به رخ میکشه اما در گزاره ی دوم چون تا کید به بازار و بازار نیز یک امر عینی و قابل تصوره لذا این حالت رو نداره یا به عبارت دیگر این گرانی نیست که می گذرد بلکه این بازار(مردم بازار) هستند که با گرانی می گذرند این سطر چاق و چله است اما  تو دل برو نیست و در این حال نو نمی زنه و من رو به هیجان وادار نمی کنه اما گزاره اخر وجه عینی و سینمایی اش وحشتناکه حالا باید پردازش فرم و فضا سازی به گونه ای حرفه ای باشه که آقا بودن این گرانی برای مخاطب باور پذیر بشه اینجاست که ما یک گام به جلو تر میایم وان هم کاراکتریزه کردن کاراکتر های متنه یعنی اگر قراره متن کاراکتر داشته باشه حتمن باید کاراکتریزه بشه یعنی نوع گزارش متن از کاراکترهاش باید به گونه ای باشه که با کلیت متن بخونه یا به قول مهرداد فلاح متن بتونه کاراکتر ویژه تولید کنه ببین وقتی ازش پرسیدم چرا از پلاک (31) خوشت نیومد گفت تو اینجا کاراکتر ویژه تولید نکردی ولی در کار "جمعه بازار" کاراکتر ویژه تولید کرده بودی و من پیش خودم گفتم آهان این شد حالا! البته من دارم خرد خرد به داد پلاک (31) میرسم

عارف رمضانی:ابوالفضل! شايد بهتر باشه اونجا در تحلیل گزاره ی اول به جاي جاندار بگي موجود،مي دوني تو روانشناسي تحليلي دو قطبي داريم به اسم حسسي-اشراقي حسي ها اول درخت رو مي بينن اشراقي ها اول جنگل رو مي بينن البته من دارم روی همه ی مباحث تو فکر می کنم

ابوالفضل حسنی: پس اجازه بده حرفهامون رو دسته بندی کنیم:

1-    سطر اول یک سطر انتزاعی و دمده است و شدیدن تاریخ مصرفش گذشته

2-    سطر دوم یک سطر خوب و حاوی عینیته اما نو و دلپذیر نیست

3-    سطر سوم یک سطر جسور و عینی و و قبل از هر چیز مولفش رو غافلگیر می کنه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 5:22  توسط ابوالفضل حسنی  | 

براي من كه مخاطب شعر مي باشم نوع ديالوگ و گفتگويي كه "شعر عارف رمضاني" و "نقد مهدي حسين زاده" باهم ايجاد كرده اند گفتگويي كاملن حرفه اي مي باشد كه در وزن خودش قابل ستايش است به نظر مي آيد آنچه كه بين" اين متن" و "اين نقد" درجريان است سايه ي هرگونه حاشيه پردازي و فلسفه سرايي را كم رنگ كرده و آنچه را كه شايسته شعر است، بروز مي دهد فكر مي كنم به داوري گذاشتن اين "گفتگو" مي تواند نمونه ي خوبي از "نقد" بدست دهد كه  ادبيات امروز ما به آن نياز دارد....

 

 

شعرعارف رمضاني :

 

خنده و فراموشي

 

 

حال کامل :

 

[سایه ای میخکوب به دیوار

پرده ای حائل

میان نگاه تو تا خفقان من ]

 

دیشب :

عروسی تو امشب       عروس شده ام 

اين کراوات یک گره ِ دیگر از گردنم طلبکارتر است

لب های من از لبه های پیرهنت آویزان تر

از این سایه های پاكوتاه هم کوتاهی کرده ام

که از دیواری کوتاه تر از چین های دامنت بالا می آیند

از بی رنگی حنای تو دست هام بنفش است

 

ازگذشته هاي دور مي ترسد از :

پدرها (بوي بسترش دست از سرش بر نمي دارد)

مادرها ( آبي چشمش در آينه ها جاري است)

مردها ( ريشش لبهايش را مي سوزاند)

زن ها (توي آينه «من»ي است كه به «او» مي خندد)

بچه ها  ( کو ( ؟ ) دك  كو ( ؟ ) كيم ( ؟ )  كو (؟)  کو  ( ؟ )  كم كن كم كم كم )

 

حال ساده :

زیر پوست این زشتی گوشتی دارد که عصبهايش از درد به هم می پیچند

توی روده های این زیبایی روح هایی است که مثل خوره در انزوا آهسته خورده 

حالا من چرا باید هر شب دهان این تلخی ها را ... هاااااااا ؟

 

مضارع استمراری ؛ حال های تکراری :

بازي هايي توي شبهاي ِ ولرم ِ هالي به اضلاع زمين در جريان است

قهوه هاي قبل از تخت ،خواب هاي عرق كرده ي زيرپوش ها را مي پرانند 

عصرها شكلاتي لاي مبل هاي عسلي لب ها را مي ليسد

غروب ها دل گير مي دهد دست در دست خيابان ها باراني شود  

چشمي توي چشم مي قفلد

كليدي توي قفل مي چرخد

انگشتي روي كليد مي لغزد

(لغزندگي زمين از زيبايي بازي هاي زير نور افكن كم نمي كند اصلن )

باز  بازی با  زی   با   زی    با    زی با   زیبا

 

فردا :

[باد می وزد

پرده ای  می افتد

سایه ای فرو می ریزد از دیوار ]

 

 

نقد مهدی حسين زاده :

 

از (حال کامل) تا (فردا) با چرخه ایی زبانی مواجهیم که بنیان های خود را در عدم قطعیتی روانشناسیک از خفقان کارکتر ((من )) میان پرده ایی حائل تا فروافتادن پرده و فرو ریختن سایه از دیوار در متن تبیین می کند. پرو سه های زبانی متن از یک سو از بافتار نظامند نحوی می گریزند و از دیگر سو برش های متعدد روایی را با لغزندگی زمانی _ مکانی به خواننده عرضه می کنند.

مکان آغازین متن در اپیزود شب (اگر ساختار شعر را اپیزودیک با برش های متناوب زمانی فرض کنیم) در یک عروسی می گذرد . حال تمرکز بر عروسی دو گونه رهیافت را در پی دارد : 1. عروسی به معنای صرف با ضمائم آن(حوزه های دیداری و رئال) - 2. عروسی به عنوان حرکتی متنی که دستاویز شاعر برای حرکتی درون متنی و زبانمدار می گردد.

(اين کراوات یک گره ِ دیگر از گردنم طلبکارتر است/لب های من از لبه های پیرهنت آویزان تر/از این سایه های پاكوتاه هم کوتاهی کرده ام /که از دیواری کوتاه تر از چین های دامنت بالا می آیند/از بی رنگی حنای تو دست هام بنفش است) از سیری واقع نما به حرکتی سوبژکتیو نقب می زند . حرکتی که متنیت شعر را به سمت مونولوگ کارکتر با خویش بدل می کند که در این بین نه خود سوژه بلکه بستر کلامی شاعر_راوی حوزه های تداعی متن را کنترل و هدایت می کنند.که در این بین خود عروسی از کارکردی ارجاعی به ار جاعی در خود باز می گردد: از این سایه های پاکوتاه هم کوتاهی کرده ام خود بخشی از زمانبندی گذشته را به شکل فشرده در خود دارد که تضمين های آن به فلاشبکی است که زندگی کارکتر متن را در خود احاطه کرده است تا جایی که بنفشی دست ها هم تضمین های خود را در ذهنییت راوی می جوید ذهنیتی که پارا دوکس های عینی را به عینیتی سورئال در ذهن تبدیل می کند : بستری که ((زبان)) به عنوان خواستگاه آفرینش شعری ((بازی ))های خود را با ((خود)) آغاز می کند.

پدر ها/ مادر ها/ مردها/ زن ها/ و بچه ها هر کدام مهمان های این عروسی اند
با نظر به اینکه هرکدام نماینده ی بخشی از هستی متن برای رفتار کارکتر با گذشته و حالی که در آن نفس می کشد : (بوی بسترش دست از سرش بر نمی دارد): "از گذشته های دور" :( آبي چشمش در آينه ها جاري است):"از گذشته های دور".....
که با ادغام دو بخش دیداری : پدر ها- مادر ها- بچه ها .... با ذهنیت راوی در تلاطمند که کنش زبانی متن را نیز به دنبال خود می کشند.

در (حال ساده) با سادگی گلدان قلمکار و دریچه, هدایت در حال نوشتن را به بینامتنی از(من) در حال نوشتن , پیر مرد خنزر پنزری و زن اثیری را به عروسی فرا می خواند تا عصب هایی که از درد به هم می پیچند را زیر پوست این متن به خواننده نشان دهد. و باز از خود بپرسد:((حالا من چرا باید هر شب دهان این تلخی ها را ... هاااااااا ؟)) > کات< .......و حالهای تکراری : بازی های توی شب های ولرم/
قهوه های قبل از تخت / خواب های عرق کرده در خیابانهای بارانی با چشمی که قفل می شود در چشم تا کلید این متن تنها در انگشتان کاراکتر در را به روی لغزندگی دیگری باز کند :

بازی ایی که تا (فردا) تا......... (فروافتاده پرده ها) ادامه خواهد یافت.

اگر به نام شعر (خنده و فراموشی) که خود نام کتابی برجسته از میلان کوندراست را بخشی از مکالمه ی بینامتنی فرض کنیم , در داستان فرشته ها د یالوگی که بین دو دختر دانش اموز در باره ی کرگدن های اوژن یونسکو امده است:
(گابریل گفت: زیاد مطمئن نیستم که بتوانم معنای تبدیل شدن تمام آن آدمها به کرگدن را درک کنم.
میشل به او گفت: قضیه را به صورت یک نماد نگاه کن.
گابریل گفت: درست است ادبیات نظام نشانه هاست.
میشل گفت: و کرگدن پیش از همه و بیش از هر چیز یک نشانه است.
بله اما حتا اگر این موضوع را بپذیریم که آنها به جای تبدیل شدن به کرگدن به نشانه ها تبدیل می شوند , نشانه ها یی راکه به آن بدل می شوند را چگونه انتخاب می کنند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟) حال می توان این سوال را در مورد متن مطرح کرد هر متن نظام نشانه های خود را چگونه انتخاب می کند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شاید این یکی از بیشمار سوالهای اساسی در سراسر تاریخ نقد ادبی است !

در پایان لازم به ذکر است شعر در اجرای زبانی خود در برخی قسمت ها نیازمند بازنگری است . شعر در برخی برش ها دچار جذبه ایی عمیق نسبت به آفرینشگری زبان می شود : اغوایی که گاه خود شعر را نیز می فریبد.

با احترام مهدی حسین زاده 26/10/1386

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 12:55  توسط ابوالفضل حسنی  | 

 

در" گل یا پوچ "بحثی در ارتباط با "عینیت در شعر "" بین دوستان عزیزم در جریان است که خواستگاه این بحث پلاک (۳۰)می باشد(در ضمن برای اینکه با مطلع بحث روبرو شویم مرور مجدد پلاک (۳۰) الزامی می نماید-لطفن در " گل یا پوچ " بخوانید) و از آنجایی که بحث مورد نظر به شکل جدی در حال پیشرویست لازم دانستم که آن را به "چت نشینی" انتقال داده تا فضایی مناسب تربرای همه دوستان عزیز فراهم و شرایط برای گفتگویی فراگیرتر مهیا گردد در ضمن روند بحث از بالا به پایین می باشد:

آرش قربانی:
 
ابوالفضل عزیز به نظر می رسد هنوز در این کارها مکانیسم شعری ات تغییری با گذشته نکرده است :
دستم زیر آب - جوش می رود / پارمیدا و بخاری کنار هم دراز کشیده اند ...
چه خلاقیت شاعرانه ای در این سطر ها صورت گرفته ؟ این جان بخشی خیلی ابتدایی به اشیا آنهم به طور مکانیکی ... وای ! چه اصراری بر این تولید مکانیکی داری ابوالفضل جان ؟ تئوری و نمی دانم هر چیز دیگر را بگذار کنار . عینی گرایی اصلا معنایی ندارد در همه این سطرها این ذهن است که رابطه اشیا را با هم گزینش می کند . ما امر عینی نداریم . ما بعد از مدرنیته محکوم به سوبژکتیویسم هستیم . تو الان داری شعر را مثله می کنی . من نمی دانم آن جا نقد چطوری و چگونه است که بعضی ها چشم بر این مثله شدن بسته اند ... چگونه درباره ی آن سطرها می نویسند !!!! این قطعیت وحشتناک جمله ها آزارم می دهد . اگر به این می گویی عینی گرایی ؟! من به آن می گویم کارکرد ابزاری و خشک زبان ... ابتر کردن زبان !بیش از این سرت را درد نیاورم دوست من . شعر تو برای من نوعی تعجب به همراه دارد . چگونه می شود از یک سوراخ بارها گزیده شد . زیبایی در نوعی بداهت به سر می برد . مثل کانت بر این باورم که زیبایی چون و چرا ندارد . ای کاش می شد زیبایی را بدون ضمیمه هایش ( مثل تاریخ و نظریه ی ادبی ) به داوری نشست .


 

 آرش قربانی به مهدی حسین زاده:
 
دوست عزیزم ، من بعد از خواندن خوانش شما بر این شعر دچار سئوالات زیادی شدم : مثلا به این نتیجه رسیدم که شما اگر در برابر این جمله در ایستگاه مترو قرار می گرفتید چه می گفتید :
"از پنجره باد می آید . کنار پنجره بلند قدم ... 10 دقیقه تا ایستگاه سوم مانده - من می خوابم"
احتمالا می گفتید :
1- جنسیت راوی مشخص نیست و این یعنی تعلیق !!!!؟
آخر در این جا هم معلوم نیست ایستگاه سوم کجاست و از طرفی خب من می خوابم هم معنایش مشخص نیست ؟ یعنی من می خوابم یا می میرم ؟ از پنجره باد می آید هم می تواند نمادی از وزش حقیقت و مرگ باشد .
2- اشیا در شعر این شاعر رفته رفته به کارکردهای شخص او بدل می شوند .
3- اشیا در این شعر شی نیستند !!! خب آخر اشیا در کدام شعر ، مگر شی هستند ؟ ثانیا شما از کجا فهمیده اید که این اشیا جزئی از زندگی راویان هستند ؟ مگر جز با تاویل ؟ بگذارید چند سطر را با هم ببینیم و ببینیم اشیا در این اشعار آیا جزوی از زندگی راویان هستند یا نه ؟ :
و نیمکت که مادر را در به در کرد و پدر را ادامه نداد ( علی عبدالرضایی )
ساعت هایی بزرگ / در میدان کوچک شهر / یا ساعتی کوچک بر دست بزرگ تو / فرقی نمی کند / همیشه روی همین دقیقه ی صفر ... ( حافظ موسوی )
..
..
خودتان قضاوت کنید : آیا این نقدها را نمی توان در مورد همه اشعار به کار برد ؟ آیا گمان نمی کنید دچار نوعی همانگویی شده اید ؟ این که حسنی توانسته ماه دیگری غیر از ماه مولانا و سهراب خلق کند به این معناست که ظاهرا پیش از این همه ماه را همه از چشم این دو دیده و تصور کرده اند ... و آخر این که برای چه ؟ سئوال متن ، چالش متن چیست ؟
 

ابوالفضل حسنی به آرش قربانی:

من آن زبان تیوریک ارش قربانی را اینجا نمی بینم طوری حرف می زند که انگار ما مور شده است!! حرف از این می زند که بی پیش فرض به شعر بروم خود اما با پیش فرض به گود می پرد با قطیعتی که پیشنهاد می کند:(وای ! چه اصراری بر این تولید مکانیکی داری ابوالفضل جان ؟ تئوری و نمی دانم هر چیز دیگر را بگذار کنار . عینی گرایی اصلا معنایی ندارد در همه این سطرها این ذهن است که رابطه اشیا را با هم گزینش می کند . ما امر عینی نداریم . ما بعد از مدرنیته محکوم به سوبژکتیویسم هستیم ) می خواهم بگویم اصلن معنا چیست ؟؟ من به این باورم که در شرایط فعلی: شعر فارسی تنها با روابط عینی اشیا و پدیده ها و کاراکترهاست که به مدد حرکت زایی و متعدی گری افعال از یک سو و کشف قابلیتهای زبان به ملموس ترین شکل و نرم ترین حالت ازسوی دیگر به پیش می رود من به این پندارم که زمان اززبانهای جناس پردازوفرمهای اغلب اشنا جلو افتاده است!! آرش عزیز!

 

آرش قربانی به ابوالفضل حسنی:
 
چه اصراری داری ابوالفضل عزیز که به من برچسب بزنی ؟ در ثانی من دوباره تکرار می کنم : روابط عینی وجود ندارد . اصلا عین وجود ندارد . این اندیشه ی نومینالیستی را باید کنار بگذاری که برخورد با دال ها ( واژه ها ) به مثابه برخورد با خود مدلول هاست . اگر فلسفه ی معاصر مدام سعی می کند از ماهیت باوری طفره بود و از روش های استعلایی - آنچنانکه هوسرل ، هیدگر و لویناس و خیلی ها دیگر - استفاده می کند به خاطر پرهیز از همین ابژکتیویسم کذایی است که شعر شما به آن گرفتار است . از کدام عینیت صحبت می کنید ؟ اگر این که چند تا بشقاب و نمی دانم اشیای یک سمساری و آشپزخانه را ردیف کنید و یک جان بخشی مضحک و ساده به آنها ببخشید به گمانتان شعر خلق کرده اید و کاری کرده اید که قبلا نشده !؟ از کدام موقعیت زبانی و کشف تازه در ظرفیت های زبان صحبت می کنید ؟ مصداق های این ظرفیت های تازه در این شعر کجاست ؟
 
چگونه از ظرفیت های زبان و تئوری های مربوط به ان که هر کدام ارجاعات اساسی به فلسفه های استعلایی و پدیدار شناسی دارد صحبت می کنید و از طوی دیگر مدعی به تصویر کشیدن روابط عینی اشیا هستید ؟ زبان و اعیان رابطه ی بس پرناشدنی با یکدیگر دارند . این فاصله و این شکاف را به همین سادگی و با یک نظریه ی من درآوردی نمی توان پر کرد .این شکافی به اندازه سوبژکتیویسم است . شناخت عین یا شی فی نفسه چگونه برای سوژه ممکن است . اگر فقط یک نگاه کوتاه به شناخت شناسی در فلسفه بیاندازید متوجه می شوی که عینی که بر شما ظاهر می شود پدیدار است . پدیدار یا نمود همیشه سوژه ای را بر خود ضمیمه دارد و معمولا این ایدئولوژی های سرکوبکر هستند که می خواند این سوژه ضمیمه ی پدیدار را حذغ کنند . مثلا از نظر من این جمله که : درخت سبز است ، نوعی اسطوره و ایدئولوژی است . و باید گفته شود : من فکر می کنم یا من احساس می کنم درخت سبز است . عینیت وجود ندارد . همیشه تاویل و چشم انداز های روانی و طبقانی بر واقعیت سایه افکنده اند . اصلا اگاهی آن چنان که فروید و روانشناسی گشتالت می گویند مرکز ندارد و پاره پاره است . یعی همیشه نوعی گزینش در میان است . همیشه ذهن ما چیزی را به قول کانت به داده های جهان می افزاید و آن نظم و عینک آگاهی و یا همان مقولات زمان و مکان و مقولات فاهمه است . حال چگونه می توانی از عینیت سخن بگویی ؟ دوست من شما قطار تاریخ را برعکس سوار شده ای .
 
پس به این نتیجه می رسم که ما در زبان با اشیائ عینی روبرو نیستیم . البته اگر شما آن چرخش هایدگری در نیمه ی دوم حیات فکری اش را در نظریه تان لحاظ می کردید حتما ما را شگفت زده می کردید . هایدگر متاخر گفته است : " گوهر حقیقت ، حقیقت گوهر است ". با این وجود در این جا هم حقیقت گوهر باز درنهایت منوط به دازاین است .
من هم بر این اساس آنجمله را گفتم که کاش می شد زیبایی را بدون ضمیمه هایش به داوری نشست . این روزها من بر این باورم که : زیبایی حقیقت ، حقیقت زیبایی است . حال پروژه ای که در ذهن دارم تطبیق این دیدگاه هایدگری با نظریه های کانتی درباره ی زیبایی است تا لااقل برای خودم بتوانم حوزه ی کرانمندی از زیبایی را ارائه دهم . شاید قادر باشم خودم را قانع کنم . اما تا زمانی که زیبایی منوط به تعاریف باشد تا زمانی که شما نتوانی و یا من نتوانم نظریه ی خودم را به شما بقبولانم از امر زیبا خبری نیست . این تناقض نیست . این یک آرزوست که البته نامحقق می نماید .
ابوالفضل عزیز ، البته امیدوارم از نقد من ناراحت نشده باشید و چیزی را به حساب چیز دیگر نگذارید . دوست دیگرم مهدی حسین زاده هم همینطور . من تلاش شما را می ستایم . اما تنها تلاشتان را و نه میوه های این تلاش را . این عدم توافق من و شما بر این گونه اشعار حاصل همان فقدان عینیت است . اگر چنین بود ما مجبور نبودیم اینقدر به مخمصه بیفتیم و متهم به دشمنی با یکدیگر شویم .

ضمنا من اگر می گویم تئوری را کنار بگذار به این معنا نیست که ما زیبایی را بدون نظریه های ذهنی مان درک می کنیم . معنای این حرف به طور روشن تر این است که نظریه ی شما برای من نادیدنی است . من اثر شما را با نظریه خودم می بینم و به داوری می نشینم.اگر می شود قواعد و اصول بین الاذهانی هم در این شعررعایت می شد شما مجبور نبودی برای دفاع از شعرت تبصره و نظریه مطرح کنی . فرض کن من یک ورق کاغذ سفید به شما می دهم و می گویم این یک شعر زیباست . در این جا شاید من می توانستم برای درک آن مدعا - با وجود همه ی نقایص اش اندکی تامل کنم چون قلمروی نظری این ادعا لااقل پیش از این وجود نداشته است . البته این به معنای قبول کردن این ادعا نیست .اما در مقابل شعر شما تنها کژدیسگی شعرهای پیش از این است و از این رو می شود آن را به شکلی قیاسی مورد نقد قرار داد . برای شعر شما من تامل نمی کنم . در روز هزار هزار از این گونه شعرها می توان تولید و تکثیر کرد . چون منطق آن همچنانکه خودتان گفتید عینی گرایانه است . البته در این صورت لزومی هم به شعر گفتن و شاعر نبود . چون همه این امور عینی را می دیدند . اصولا عینیت به شاعر نیاز ندارد ! همه می بینند و اگر شما بخوای بگویی همه از یک زاویه نگاه نمی کنند انوقت متهم به ذهنی گرایی شده ای که خلاف مدعایتان است .

در آخر این که تفاوت علف و گل به خاطر داوری ماست و این یعنی زیبایی تبعی و وابسته به داوری سوژه ست . و در آخرتر این که آنها که می خواهند ادعای نظریه پردازی داشته باشند و نارسایی ها و تنبلی های خود را در شعر به حساب این نظریه بگذارند ، لااقل باید شناختی حداقلی از حوزه ی نظریه پردازی داشته باشند . گل شعر شما را من هنوز علفی بیشتر نمی دانم . شاید پیدا کردن اصولی مشترک و بین الاذهانی بتواند ما را قادر به داوری حقیقی کند که آیا این شعر علف است و یا گل .

 

مهدی حسین زاده به آرش قربانی :

سلام دوست عزیز
مواردی که اشاره کردی را خواندم پس سعی می کنم تک تک موارد را پاسخ دهم:

دوست عزیز در اولین پاراگراف گفتی:

((دوست عزیزم ، من بعد از خواندن خوانش شما بر این شعر دچار سئوالات زیادی شدم : مثلا به این نتیجه رسیدم که شما اگر در برابر این جمله( در ایستگاه مترو)قرار می گرفتید چه می گفتید :
"از پنجره باد می آید . کنار پنجره بلند قدم ... 10 دقیقه تا ایستگاه سوم مانده - من می خوابم"
احتمالا می گفتید :
1- جنسیت راوی مشخص نیست و این یعنی تعلیق !!!!؟ ))

اگر من در ایستگاه مترو قرار می گرفتم با شنیدن نوع صدا(زنانه یا مردانه ) به جنسیت صاحب صدا پی می بردم.
اگر این جمله را در شعری می شنیدم که شما مثالش را زدید صبر می کردم تا تمام شعر را بخوانم و بعد به نتیجه برسم .
دوم اینکه(در شعر حسنی) منظور از تعلیق عدم قطعیت متن در نشان دادن راوی است: ما نمی توانیم با قطعیت جنسیت راوی را اعلام کنیم , نه با خواندن یک گزاره
بلکه با تمهیداتی که کلیت متن پی می ریزد.
بعد چیزی که در مورد مثالتان مطرح کردید :
(("از پنجره باد می آید . کنار پنجره بلند قدم ... 10 دقیقه تا ایستگاه سوم مانده - من می خوابم"))
((آخر در این جا هم معلوم نیست ایستگاه سوم کجاست و از طرفی خب من می خوابم هم معنایش مشخص نیست ؟ یعنی من می خوابم یا می میرم ؟ از پنجره باد می آید هم می تواند نمادی از وزش حقیقت و مرگ باشد .))

ایا شما در خوانش شعر با خواندن یک گزاره و بدون خواندن کلیت کار سراغ تاویل می روید ؟؟؟؟؟؟؟ اگر مثالتان یک گزاره از یک شعر بلند است خوب چرا کل شعر را نمی گذارید تا در مورد سوالهایتان به نتیجه برسیم ؟؟؟؟؟؟؟
 
در مورد کارکرد اشیا نوشتی:( اشیا در شعر این شاعر رفته رفته به کارکردهای "شخص" او بدل می شوند . ) در صورتی که نقل قول درست نکردی من گفتم:
((اشیا در شعر ابوالفضل حسنی رفته رفته به سمت کارکردهای "شخصی" او بدل می شوند و حس آمیزی شاعر را در کنشمند کردن موجودیت آنها به رخ می کشد.
اشیا در شعر حسنی تنها شی نیستند بلکه بخشی از زندگی راویان متن های اویند
که هویت و شناسنا مه ی زندگی (او) به شمار می روند : ( کنار ظرفشویی بلند قدم!) >(او) حتی معیار سنجش قد و قواره ی خود را به جای آینه ظرفشویی قرار می دهد که تلخی یک طنز ظریف را به خواننده می چشاند.))

وقتی شما می گویید : ((اشیا در شعر این شاعر رفته رفته به کارکردهای شخص او بدل می شوند .)) حکم می دهید که اشیا تنها در شعر حسنی کارکرد شخصی دارند . چنین چیزی مد نظر من نبود ونیست.

من در مورد کارکرد اشیا در شعر حسنی به دو شعر : یکی همین شعر و دیگری
شعر آشپز خانه اشاره کردم چیزی که در خوانش های گذشته هم به آنها پرداختم.

نوع رفتار شاعر با اشیا در یک متن دایره ی شخصی شدن کارکردها را و نشان دادن تمایز های بینامتنی را نشان می دهد حالا شما به من بگویید نیمکت در شعر عبدر الرضایی که اشاره کردی کدام تمایز را با نیمکت فروغ دارد یا ساعت های موسوی با
ساعت های دیگر ؟؟؟؟؟؟ آیا به قطعیت می توان گفت که این دو شی در شعر این دو شاعر با کارکردی شخصی و بارز مواجهند و به عنوان عناصر کارکردی متمایز شعر را به قدرت رسانده اند ؟؟؟؟؟؟ اگر هم منظورت وارد شدن در مبحث نشانه شناسی است که بله هر شی یا واژه ایی در متن دارای کنش متضادی در زبان است که چیدمان نحوی متن و ژرف ساخت پدید آمده در دل متن دایره ی تداعی ها را باز می کند و نشان میدهد.
 
یک نکته را آرش عزیز بگذار بگویم تو در برخورد با مسئله عینی گرایی در شعر دچار اشتباه شدی اگر به همان مسئله ی قدیمی اشاره داری که: "درختی که من در متنم دارم هیچ ربطی به درخت توی باغچه ندارد" که من می گویم درختی که من در بیرون می بینم هم ربطی به واقعیت درخت ندارد.

اما مسا له بر سر عینی گرایی:

از شما سوال می کنم چگونه یک نیمکت می تواند مادر را در بدر کند و پدر را ادامه ندهد ؟؟؟؟؟؟؟

یا چگونه یک ساعت می تواند دقیقه صفر داشته باشد ؟؟؟؟؟؟؟

یا مثلا : چگونه می توان با طپش پنجره ها وضو گرفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر ((امروز)) شاعری اینگونه شعر بگوید شما شعرش را شعر پیشرویی می دانی؟؟؟
 

یک مساله را اجازه بده بگویم و آن اینکه شما در کامنت دیگری از زاویه ی نگاه فلاسفه و تیوری نظریه پردازان با مقوله ی عینی گرایی و زیبایی برخورد کرد ی و بعد در پایان گفتی:
( ای کاش می شد زیبایی را بدون ضمیمه هایش ( مثل تاریخ و نظریه ی ادبی ) به داوری نشست .) ایا این تناقض نیست ؟؟؟؟؟؟
با احترام مهدی حسین زاده


مازیار عارفانی به آرش قربانی:
 
اما چیزهایی که ارش قربانی می گوید را هم نمی توان دستاورد فلسفه ی روز جهان نامید. معاصر کمی فرق دارد. مثلا طبق گفته های خود ارش می توانم بگویم که این جمله ی ((چه اصراری داری ابوالفضل عزیز که به من برچسب بزنی ؟)) ذهنیت اوست که گمان می کند ابوالفضل به او دارد برچسب می زند و این یعنی برداشت عینی و طبق داده های (به قول ارش) معاصر کاری ست غلط... اصلا تعریف عینیت در شعر با فلسفه ی پدیدار شناسی متضاد نیست. همانطور که خود هوسرل می گوید: ((در تامل، عمل فکر ، عمل نمودار شدن، به یک عین تبدیل می شود و این امر به ایجاد ابهام دامن می زند. بالاخره لازم به تذکر مجدد نیست که منظور ما از پژوهش اعیان و نحوه های شناخت همیشه پژوهش در ماهیات است که ، در حیطه ی داده ی مطلق ، به نحو عام نمایش دهنده ی معنای نهایی امکان ، ماهیت عینیت شناخت و ماهیت شناخت اعیان است.)).این یعنی هوسرل عینیت گرایی را رد نمی کند تا حکومت سوبژکتیویسمی بر پا کند بلکه تعریف تازه ای از عینیت می دهد که یکسر متفاوت با پیش از اوست و رنگ عینیت را پررنگ تر می کند. من در تعجبم که ارش قربانی عزیز این تئوری ها را از کجا اورده است؟؟؟؟؟به هر حال پدیدار شناسی و هوسرل رفرنس های خاص خودشان را دارند که تا انجایی که من می دانم در هیچکدام از انها ، جایی عنوان نشده که عینی گرایی را با قطار تاریخ به گورستان برده اند و این به اعتقاد من افریده ی یک ذهنیت ذهنی گراست که اینگونه برداشت کرده است ، نه نتیجه ی منطقی متون هوسرل و پدیده ی پدیدارشناسی... متاسفانه صحبت های ایشان از تناقضات فاحشی در حوزه ی اندیشه رنج می برد که مشهود است و فکر می کنم منظور ایشان از فلسفه ی معاصر متونی ست که ایشان خوانده اند و نه ارای متفکرین معاصرتر دیگری همچون ادوارد سعید ، ایهاب حسن ، نوام چومسکی و ...
 
همانطور که می توان عینی ات را چیزی ذهنی فرض کرد ،ذهنیت را هم می توان عینی قلمداد نمود ، چون حادثه ای ست که وجود دارد و این تسلسل بی پایان است و این بحث دیگر خیلی کلاسیک شده و فکر می کنم ژاک دریدا خط بطلانی بر این نوع طرز تفکرات مربوط به اروپای پیش از مدرنیسم و پست مدرنیسم کشیده باشد و این طرز تفکرات متاسفانه متحجر است و داده ی نوشتارهایی غیر معاصرتر از معاصرانی که نامشان ذکر نشد. و البته معاصرانی که نامشان ذکر شده ،( انچیزی را نمی گویند که اقای قربانی می خواهد بگوید). منظور از عینیت در شعر نه مصداق بیرونی پدیده هاست و نه لمس مادی و عینی مواد ، بلکه منظور عینیت در گزاره هاست و عینیت زبانی... عینیت نه به معنای پدیدارشناسانه ، بلکه عینیت به معنای نشانه شناختی و معناشناختی... متاسفانه ارش عزیز اصلا سوار قطار نقد ادبی نشده اند و در کوپه ی درجه ی 3 قطار فلسفه جا مانده اند و از ان سوی شیشه های شکسته فلسفه ی کلاسیک و التقاطی غربی _محلی خودشان دارند به قطار سریع السیر تئوری ادبیات معاصر نگاه می کنند و چون سرشان را نمی توانند زود برگردانند و قطار را ببینند ، می گویند من که فقط صدایش راشنیدم ، پس قطار نیست و این صدا فقط در ذهن من ایجاد شده...
عینیت در متن ادبی چیزی ست که گزاره را می تواند از کلام به فیزیک قابل تصور در ذهن بدل کند و تصویر تصور شده بتواند پتانسیل وجود در دایره ی بیرون از متن را داشته باشد. نه اینکه وارد بحثی زیبایی شناختی درباره ی وجود شویم و بگوییم وجود تفسیر ماست و تفسیر ما چون ذهنی ست ، پس چیز عینی وجود ندارد. درک عینیت بستگی به شناخت ما از شی دارد و اگر شناخت وجو نداشته باشد ما جهان را یکسر ذهنی می بینیم و می گوییم عینیت وجود ندارد!!! راستی چطور می شود درباره ی چیزی که وجود ندارد این همه صحبت کرد؟؟؟؟؟ البته هوسرل از ارش قربانی خیلی زرنگ تر و فیلسوف تر بود!!! چون می گوید: ((فقط در شناخت است که ماهیت عینیت ، با توجه به کلیه اشکال پایه ای ان ، می تواند مطالعه شود. فقط در شناخت است که ( عینیت) حقیقتا داده و بداهتا مشهوداست . خود همین مشاهده ی بدیهی ، حقیقتا شناخت در کاملترین معنای ان است و....))
 

آرش قربانی به مازیارعارفانی:
 
1- مازیار جان ، شما جمله ای از هوسرل را به این ترتیب ذکر کرده ایدکه من هم عینا آن را نقل می کنم : ((در تامل، عمل فکر ، عمل نمودار شدن، به یک عین تبدیل می شود و این امر به ایجاد ابهام دامن می زند. بالاخره لازم به تذکر مجدد نیست که منظور ما از پژوهش اعیان و نحوه های شناخت همیشه پژوهش در ماهیات است که ، در حیطه ی داده ی مطلق ، به نحو عام نمایش دهنده ی معنای نهایی امکان ، ماهیت عینیت شناخت و ماهیت شناخت اعیان است.)). و بعد نتیجه گرفته اید که هوسرل عینی گرایی را محکوم نمی کند . خب بگذارید من هم کتاب باز کنم و چند سطر از مقدمه مترجم انگلیسی بر کتاب ایده پدیده شناسی هوسرل را با هم مرور کنیم . لازم به ذکر است که تاکید من در همه این سطرها به بر آن " خود استعلایی " است که وجود همه چیز وابسته به آن است : " ... او می گوید که خود استعلایی وجودا به هیچ چیز دیگر وابسته نیست و بنابر این تنها مطلق واقعی ، من استعلایی است و هر چیز دیگری وجودا وابسته به آن است . "
" بنابر این هوسرل که در پژوهش های فلسفی یک رئالیست ضد روانشناسی گرایی بود ، پس از طی یک دوره رئالیسم افلاطونی به یک ذهنی گرای قاطع مبدل شد ، زیرا ذهنیت استعلایی هوسرل را به نوعی ایدئالیسم ذهنی سوق داد ... "

خب از این سطرهای نقل شده مشخص است که عینی گرایی مد نظر مازیار عارفانی - که البته من نمی دانستم مشعشعات فلسفی هم دارد - چیست ؟ خب خرده سواد همین است دوست من . تمام بحث من همین بود که عین مستقل از ذهن وجود ندارد . البته همانطور که همه می دانیم پدیدار شناسی هوسرلی حرف آخر نبوده و من اینجا لازم می دانم تا به هیدگر متاخر اشاراتی داشته باشم :

این سطر را از این جهت نقل می کنم تا نشان دهم که هایدگر هم که سعی در کله پا کردن سوبژکتیویسم دارد باز جهان را برای دازاین و در پرتو وجود او معنا دار میداند : "چیزی به عنوان زمان طبیعت وجود ندارد ، زیرا کل زمان به طور بنیادین به دازاین متعلق است " . بنابراین بدون دازاین زمان معنایی ندارد .
حال پیدا کنید عینیت گرایی را در این وسط . چگونه می تون از محتوای یک عمل ذهنی به چیزی خارج از آن رسید دوست من ؟ این تلاش اگر چه وجود داشته و برای مثال هوسرل در پی آن است مسلما نمی تواند ما را از دکارت که زیر بنای فلسفه ی مدرن است جدا کند . اگر همه ی جهان را در پرانتز تردید و شک قرار دهیم آنچنانکه دکارت می کند - آنچه به این شک کردن شک نمی کند به عنوان یگانه پایه که می توان به وجود ان اتکا کرد باقی می ماند . این چیز باقی مانده سوژه است . عین وجودش وابسته به سوژه است .

اما یکی دیگر از مشعشعات جنابعالی که معلوم نیست از کجا امده این است :
" منظور از عینیت در شعر نه مصداق بیرونی پدیده هاست و نه لمس مادی و عینی مواد ، بلکه منظور عینیت در گزاره هاست و عینیت زبانی... عینیت نه به معنای پدیدارشناسانه ، بلکه عینیت به معنای نشانه شناختی و معناشناختی ... "
عینیت گزاره ها از آن جور واژه های خنده دار است که تا به حال نشنیده بودم . عینیت نشانه شناختی و معناشناختی از آن هم خنده دار تر است . اگر قدری منطق هم علاوه بر نقد ادبی مطالعه کرده بودی چنین نتایج خنده داری نمی گرفتی مازیار جان . منظورت ازعینیت گزاره ها صادق یا کذب بودن گزاره هاست یا منطقی بودن گزاره ها ؟ ضمنا به قول مونتنی که دریدا از او نقل می کند : " ما با تاویل چیزها روبرو نیستیم . ما با تاویل تاویل ها روبرو هستیم ( نقل از حافظه ) " . عزیز من دریدایی که از او نقل می کنی خود از هوسرل و لویناس متاثر از هوسرل شروع می کند . بهتر است همانطور که گفتم ابتدا حوزه ها و ریشه ها را بشناسی و نا ازموده و چوب نخورده وارد میدان سهمگین فلسفه نشوید .

و در آخر برای این که آن ایراد ابتدایی شما را به سادگی تصحیح می کنم و چنین می گویم : " ابوافضل عزیز ، من احساس کردم یا فکر می کنم که شما به من برچسب زده اید . " حال مازیار جان آن عینیت ناقص ات را در این گزاره پیدا کن . اصلا از کجا که من منظور ابوالفضل را به درستی دریافته ام و شما این بین از نیت من و او با خبر شده اید و آنچه شما دریافته اید با آن نیت ها برابر و همخوان است ؟ تفاهم ما در سوتفاهم نهفته است . درک شما از این عینیت های معناشناختی هم درک شماست . فاصله ما فاصله زبان و یا هرچیز دیگر است ما متوجه ای مسئله می شویم که نمی توانیم از فانتزی سوژه به قول آدورنو طفره برویم .
 
مازیارعارفانی به آرش قر بانی:

خیلی خنده دار است حکم قاضی اگر متهم را ندیده و حرف هایش را نشنیده باشد...

ضعف من در نخواندن و ندانستن و چوب خوردن در فلسفه نیست که خیلی تنم کبود است... پس این قضاوت عجولانه و بچه گانه را بی خیال می شوم و می روم سر اصل ماجرا:
ژرار ژنت می گوید: (( کنش ساختن یک نماد بر اساس باور به فاصله زبان و حقیقت استوار است ، اما کنش دلالت معنایی این فاصله را انکار می کند)) و این در حالی ست که امبرتو اکو معتقد بود:(( نشانه شناسی خاصی که به دلالت معنایی می پردازد سازنده ی نظریه رمزگان است و نشانه شناسی دیگری که نکته ی مرکزی اش ارتباط است ، سازنده ی نظریه ی تولید نشانه هاست.)) مشکل شما این است که به وسیله ی نشانه شناسی که پایه ی تمامت فلسفه ی معاصر غرب است ، به متن نگاه نمی کنید. و هر چیز را که نشنیده باشید ، خنده دار می دانید!!!! و شاید رمان در جستجوی از دست رفته ی مارسل پروست را کمی تورق نکرده باشید و این برایتان خنده دار باشد که لئو اسپیتزر یکی از نخبگان هرمنوتیک درباره ی او می گوید که پروست در این اثر کوشید تا به یاری عینیت کار مولف ، ذهنیت خود را نهان دارد و شاید برایتان خنده دار تر این باشد که بشنوید اگر بدانید لوی استروس به وسیله کشف ساختار اساطیر ادعای این را داشت که می توان ساختار ذهن یک انسان را شناخت و همین اقای اسپیتزر هم ادعای شناخت ذهنیت انسانی از طریق برسی روش بیان متون را داشت. مشکل اینجاست که ما در اینجا بر روی شعر بحث می کنیم، نه بر روی فلسفه!!!! شما به اعتقاد من دانش فلسفی خوبی دارید و این را انکار نمی کنم، اما معتقدم مواضعتان در نقد ادبی بسیار پیش پا افتاده است و کاربردی نیست... زیرا درباره ی عینیت در شعر مواضعی وجود دارد که بسیار مستدل و معتبر هستند و نمی شود انها را انکار کرد. کمی بهتر است چیزهای خنده دار بخوانیم تا باعث خنده ی دیگران نشویم پس...
 
به هر رو چیزهایی که می گویی(گزاره هایت ) به صورت منفرد درست است ، اما وقتی انها را کنار هم می گذاری شکلی التقاطی پیدا می کنند که ترا مجبور می کند ناگهان از روی هوسرل پرش کنی و دست به دامان فیلسوف معاصرتری همچون هیدگر شوی که تکمیلیه ای ست بر اثار هوسرل... والبته هیدگر درست می گوید ، ولی حرف های هیدگر و بحث عینی گرایی چندان ربط مستقیمی به این شعر ابوالفضل حسنی نداشت و ندارد. گرچه بنده هم خوشحالم که شما این تئوری ها را حفظ هستید و بلدید انها را از حفظ بگویید اما باید حرف های کاربردی تری زد و در حوزه ی پراتیک ثابت کرد که چرا این متن عینیت ندارد؟؟؟؟ شما چرا از طریق عناصر متن به تحلیل ان دست نمی زنید؟؟؟با حفظی جات نمی توان به سراغ متون تولیدی رفت ارش جان... برای متن تولید شده ، باید تئوری تولید شده داشت... شما به غیر از ان چند کتابی که خوانده ای و به یاری ان چند کتابی که خوانده ای خودت چه می گویی؟؟؟؟ مگر نه اینکه در تئوری هم باید تولید کننده بود؟؟؟؟ پس تولید شما در نقد این اثر کجاست؟؟؟؟ شما که فقط گزاره های حفظ کرده از کتاب های هوسرل و هیدگر و ... را عنوان کردی، پس نظر خودت کجاست؟؟؟؟؟ یعنی از هیدگر به این طرف دنیا تغییری نکرده است؟؟؟؟؟؟
 
آرش قربانی به مازیار عارفانی :
 
دوست عزیز مشکل من این است که دقیقا و تماما نشانه شناسانه و هرمنوتیکی - نه تنها به متن بلکه به همه چیز - نگاه می کنم . لااقل چندین مقاله ی من مثل " عکاس باشی ، زندانبان و مخاطب " با تاکید بر این مسئله نوشته شده که انسان زبان است ( به قول هایدگر ) و ساختار زبان در اثر هنری ساختاری شبیه به شی فی نفسه و نومن کانتی دارد و بر این اساس من هم مثل همین اقای اسپیتزر شما هستم . گذشته از همه این معاصر ها چنین برداشت هایی را حتی در قدمایی چون شوپن هاور هم می توان پیدا کرد که شعر جهات کلی هستی انسان را نمایان می کند یا در هگل و یا در مارکس که رمان های بالزاک را متون با ارزش تری برای مطالعه افول طبقه ی اشراف فرانسه می دانست . همه آنها و ما نیز با آنها هم صداییم . اصولا اهمیت مارکس ، فروید و نیچه در همین نشانه شناسی جدید آنهاست که از بحث درباره ی آنها بگذریم . درباره ی فلسفه ی نقد ، باید بگویم من نقد ادبی را کم مایه تر از نقد فلسفی می دانم . نقد فلسفی همیشه به شکلی انتولوژیک تر به مسئله نوشتار و متن نگاه می کند و زاینده تر است تا نقد ادبی . به همین خاطر من همیشه نقد ادبی را تحقیر کرده ام - البته فقط در ذهنم و برای خودم -. من مشکلی با تئوری های زاینده ندارم . اما همچنان که مالارمه می گوید : "هر تفکری پرتاب کردن تاسی است " به قمار باور دارم . یعنی نمی توانم فکر کنم که یک هوش فراتاریخی می تواند وجود داشته باشد که نظریه ادبی را به یکباره خلق کند . این طوری نیست که شما تاس نظریه را بندازی و لزوما شش بیاوری . این یک قمار ، شانس و تصادف است . هر نظریه ای قرین موفقیت نیست و موفقیت نظریه هم به معنای معتبر بودن نظریه نیست . من به ابوالفضل عزیز گفتم که نارسایی های این متن را نمی شود به گردن نظریه انداخت . یا نظریه مشکل دارد ؟ یا من مشکل دارم که نظریه را نمی فهمم و یا نظریه به درستی اجرا نمی شود ؟ یکی از این حالات لابد رخ داده .و باید به فکر چاره جویی بود .

در آخر باید بگویم نظریه هم همچون مولف در متن می میرد و در واقع مخاطب متن را با نظریه خودش می خواند . به همین خاطر است که من از اصول مشترک و قواعد بین الاذهانی صحبت کردم . اصولی که بتوان معیارهای پایه ای را بر اساس آنها برای زیبایی و نقد تعریف کرد . در غیر اینصورت مازیار جان ، همه در این بل بشو ی خرده نظریه بازی و خرده فرهنگ بازی و میانمایه سالاری برخی پست مدرن های ارتجاعی بازنده خواهیم بود .

به نظرم نقل قول شما از ژنت هیچ ربطی به بحث ندارد : (( کنش ساختن یک نماد بر اساس باور به فاصله زبان و حقیقت استوار است ، اما کنش دلالت معنایی این فاصله را انکار می کند)) . معنای جمله ی اول مشخص است ولی دلالت معنایی مبهم است ! همچنان که گفتم گزاره یا می تواند صادق یا کاذب و از سوی دیگر معتبر یا متناقض نما باشد . مثلا اگر شما بگویی " پادشاه فرانسه کچل است " شما گزاره ی معتبری را گفته ای که با این وجود صادق نیست . چون فرانسه پادشاه ندارد . و از سو دیگر اگر بگویی " مثلث چهار ضلع دارد " گزاره نامعتبر و متناقض نمایی مطرح کرده اید . چون مثلث بودن و چار ضلعی بودن تناقض منطقی دارد .نقد هم همچناکه بارت نشان می دهد درباره راستی یا نادرستی زبان نیست . یعنی منتقد درباره ی این قضاوت نمی کند که آیا " پادشاه فرانسه کچل هس یا خیر " . مسئله برای او تنها معتبر بودن و معتبر نبودن زبان است . مراد از معتبر بودن زبان ، همخوانی منطقی نظام نشانه های آن است . بنابر این ما در مسئله زبان و نوشتار به چیزی خارج از متن رجوع نمی کنیم . هر متنی منطق های خود را دارد یا به قول ویتگنشتاین از بازی زبانی ویژه ای ساخته شده است . آگاهی ما نسبت به این بازی هرگز اجازه ی بحث درباره ی این همانی زبان و حقیقت را نمی دهد . همچنانکه گفتم ما با تاویل چیزها روبرونیستیم ما با تاویل تاویل ها روبرو هستیم . عنیبت در این بازی جایی ندارد . مگر این که مراد شما از عینیت گزاره ها ، همان معتبر بودن به معنای بارتی کلمه باشد یا منبعث از اصول بین الاذهانی ( مثل همان ارتباط اکویی ) باشد . با این وجود هیچیک از موارد یاد شده همخوانی کامل با ایده های خود من ندارد . نشانه همان ادیپ است که خود مدلول ( یا پدر ادیپ ) را کشته است و با این وجود به دنبال قاتل پدر که کسی جز خود او نیست می گردد . به بیان دیگر نشانه( و به طور کلی زبان ) غیاب معناها و مدلول را آنچنانکه بودریار می گوید پنهان می کند و خود مدلول می شود . این همان حادواقعیت زبان است . و در آخر من معتقدم این زبان است که می جهاند و معنای این حرف چیزی غیر از این نیست که چیزی غیر از تاویل وجود ندارد - حال سوژه تاویل گر می خواهد استعلایی باشد و یا یک فانتزی - .
 
 یک دوست:
 
مهدی عزیز تو به نکته ای اشاره کردی که شاید باید در آن تجدید نظر کنی :
" ولی نکته ی قابل توجه این نوشتار فضای بدون زمان ان است " .
شاید بد نباشد هر دو دوباره بوطیقای ساختارگرای تودوروف را بخوانیم ( آنجا همانطور که می دانید در مورد منطق زمانی و منطق علی در روایت بحث شده ) و آنوقت شاید ساده تر در این مدعا تجدید نظر کنی .
 
بارت ، هدف نقد را يكسره در قلمرو صورت مي داند. نقد در پي كشف چيزي پنهان در درونمايه نوشته يا زندگي و روان نويسنده نيست. نقد نيز خود گونه اي برداشت و تأويل است از سوي خواننده اي كه يك نكته مهم را مي داند: براي بازگرداندن اثر به خود اثر بايد آن را به قلمروهاي فلسفه، تاريخ، روانكاوي، نظريه ادبي و غيره كشاند.
 
یک دوست به یک دوست:
این خود اثر است که قلمرو خود را برای تاویل تعیین می کند . نمی توان تنها با استناد به نظریه ها یک اثر را مورد تاویل قرار داد این یعنی پرتاب اثر به پیشامتنها
که فروکاستن اثر به شاخصه های از پیش موجود است.

به قول ریکور هر متن فضای محدود تاویل هاست . فقط یک تاویل وجود ندارد اما از سوی دیگر تعداد بی پایان از تاویل ها نیز وجود ندارد. و این دقیقآ چیزی است که خود متن افق ها و گستره ی آن را تعیین می کند نه متون فلسفی و تاریخ و روانکاوی ....
هر متن ادبی خود بخشی از بینامتن ها ست که در جرگه ی ادبیات فاصله ها و اشتراکات خود را با متون پیش از خود معین می کند.

نقد پسا ساختار گرا در پی ساختار شکنی الگوهای یک اثر به مثابه ی جهانی بایسته و خود ارجاع ست .

 یک دوست:
 
عزیزم باهات موافقم در مورد ریکور و تکه هایی که از " نقد و حقیقت " بارت ارائه کردی . اما منطق زمانی روایت به همین سادگی ها که تو می گویی نیست که یه دفعه یک متن زمانمندی چون این متن مدعی باشد که فضای بی زمان تولید کرده است .
 
 
محبوبه میم:
 
بحث جدیی اینجا درگرفته .من که برای خواندن نوشته های دوستان سراپا چشم شدم تا چیزی را از قلم نیندازم و واقعن هم خیلی چیزها آموختم .
اما همین حالا نکته ای به ذهنم رسید که به عنوان یک پیشنهاد مطرح می کنم . خوبست حالا که این صفحه ی چت نشینی در گیر بحث های کاملن جدی می شود پستی را به زیبایی شناسی در شعر از دیدگاههای گوناگون اختصاص دهی .این طور ریشه ای تر شایدبتوان با موضوعات مطرح شده برخورد کرد .
دارم درباره ی عین و ذهن و نسبت این ها در ادبیات فکر می کنم .کاش دوستان نگاهشان به شعر کمی ملموس تر بود البته بحثشان خوبست و آموزشی برای من .اما فکر نمی کنم به همین سادگی و با آوردن چند تا نظریه (در حد نقل قول )بتوان تکلیف عین و ذهن را درادبیات روشن کرد.
 
فردین شهبازی به آرش قربانی :
 
قبل از همه از ابوالفضل تشکر میکنم که مرا به این بحث دعوت کرد.کامل خواندم و دنبال کردم تا جایی که احساس میکنم دوستان دچار هجو شده‌ايد و كاملاً از موضوع دور شده‌ايد و همه چيز برايتان خنده دار و مسخره به نظر مي‌رسد. سخن كوتاه مي‌كنم تا حجم اين بحث بيشتر از اين نشود.
آرش عزيز در پايان به تاويل رسيدي، پس پافشاري بر اينكه: همه چيز ذهني است، اين نيز خود تأويلي است. فهم و بررسي گفتار با عناصر انديشه تأويلي‌است روانشناسيك و فني، همواره پيدايش ذهنيّت در گرو تحليل و تجزيه عينيت است كه باعث معناشناختي مي‌شود. درواقع سوبژه بدون رويكرد به ابژه موجوديت نمي‌يابد. و ابژه‌اي كه در زبان وجود دارد نه در جهان. چيزي كه مازيار هم به آن اشاره كرد.
در جايي اشاره كردي آن چيزي كه عينيت دارد همه مي‌بينند پس شاعر چه كاره است؟ بله دوست من! شعر جدا از روزمرگي و انتيك است اما انگاره‌ي همين جهان بصورت رمزگونه است، مگر مي‌شود كابوس و رويا ساخت آنهم بصورت ساختگي شعر؟!
آنچيزي كه شما مطرح مي‌كنيد بيشتر به نمادگرايي نزديك است و از بين بردن ديدگاه طبيعي در مورد نشانه‌ها است و شايد مدنظرتان پديدار نمادين است كه منجر به پيدايش تصاوير ذهني مي‌شود كه در نهايت باعث ايجاد تأويلهاي گوناگون و هرمنوتيك مي‌شود.
اكو موضوع اصلي نشانه شناسي را تأويل نشانه‌ها مي‌داند و ريكور هم ساختار گرايي را ضد پديدارشناسي مي‌داند و مناسبات در بين پديدارها و موضوع بررسي مي‌كند يا بهتر بگويم، بين دال و مدلول كه اين بررسي در نهايت همان است كه در پديدار اشاره شد. مطلبي را كه از هوسرل نوشته‌اي همين مفهوم را مي‌رساند «خوداستعلايي وجوداً به هيچ چيزي وابسته نيست...»
 
و آنجا كه فلسفه را در سطح فراتري باعث زايش مي‌دانيد، مي‌توانم بگويم فرقي نمي‌كند از چه علم و منطقي باشد مهم اين است كه حداقل همراه زمان و يا پيشرو زمان خود تئوري نو خلق كنيم. با مازيار موافقم كه شما هنوز سنگ نام‌ها و كشف‌ها را به سينه مي‌زنيد و غافل از اينكه خود از تجارب‌تان بهترين نقدها را مي‌توانيد خلق كنيد آنهم في‌الداهه، چرا كه اغلب ما با شنيدن آثاري از پيش‌نامشخص، كمتر با نقدهاي قوي و غير تكراري روبرو مي‌شويم. در حالي كه آموخته‌هاي پيشين راهبر ما تا هميني كه هستيم مي‌باشد نه چوبي بر سر كوفتن و اثبات منيِت كه در جايي ديگر هم گفتم متأسفانه دامن بسياري از دوستان را گرفته است، چه در حوزه نقد و چه در حوزه شعر.
اما متن با خود متن مناسباتي دارد كه منتقد اين كشف مناسبت را انجام مي‌دهد و درونيت متن همواره عيني‌است، متني كه حضور كلمه است. معتقدم اگر كسي از اين ديدگاه نبيند در نهايت بايد براي رسيدن به نشانه‌هاي معنازاي اثر براي خود نقد رمزگانه ايجاد كند، ضمن اينكه پراگماتيك هر اثر، باعث پيدايش نگاههاي چندسويه مي‌شود كه چفت و بست آنها تا تكميل نيت مؤلف كار مخاطب سخت‌كوش است.
با احترام به تمام دوستان وارد اين بحث


  ویکتوریا طهماسبی :
 
در اینجا و اروپا نهضت پسامدرنیستی که از ادبیات و معماری و فمینیسم شروع شد خود را به عرصه های دیگر تفکر رسانده . بطور مثال در تفکر سیاسی – اجتماعی بسیاری بدنبال این سوال هستند که اگر سوبژه کلان از بین رفته (بگذریم که در متون فارسی این تعبیر بسیار سطحی برداشت شده است و آن را به مثابه از بین رفتن سوبژه به طور کل میبینند. این برداشت بسیار اشتباه از کارهای فوکو- دریدا – بلانشو و دیگران است. همانطور که آدورنو میگوید : سوبژه فانتزی بیش نیست اما سوبژه مهمترین و ضروریترین فانتزی بشری است ...

آرش قربانی :
 
تا این جای بحث ظاهرا یک گام به عقب نشسته اید که می گویید : " درواقع سوبژه بدون رويكرد به ابژه موجوديت نمي‌يابد. ( البته ) ابژه‌اي كه در زبان وجود دارد نه در جهان. " . من هم با این قصدیت آگاهی با شما همراهم . آگاهی همیشه آگاهی از چیزی است که همین اشاره به معنای پرتاب شدن از جهان درون به خارج است . اما خب یادت باشد که از کجا به کجا پرتاب می شویم و همه ی این استدلال ها سعی دارند از یک محتوای ذهنی به یک محتوای عینی برسند . اما پرتاب شدن به جهان خارج به این معنا نیست که ما هر چیزی را آنطور که هست در می یابیم . بله ما جهان را تاویل می کنیم . اگر گذری بر مسئله فهم - گیرم در روانشناسی گشتالت ، انگاره های خود آگاه و ناخودآگاه فرویدی ، بحث سارتر در هستی و نیستی ، مرلوپنتی در بحث مرئی و نامرئی - داشته باشید با این مسئله مواجه خواهید شد که واقعیت محصول نوعی گزینش و بسته بندی ذهن است که بر اساس آنچه نیچه هم می گوید بر اساس خواست سلطه و خواست قدرت سر چشمه می گیرد . خب بدین ترتیب مسئله روشن است : گزینش ذهن . ضمنا نیچه هم با اشاره به پایان ناپذیری تاویل ها می خواهد نشان دهد که مدلول اصیلی وجود ندارد و واژه ها نه به عنوان نشانه بلکه به مثابه تاویل های بنیادین مطرح اند . این جاست که ما می توانیم به جای جهان ، در همین زبان به جستجوی حقیقت باشیم ( چون من می اندیشم هم یک تاویل است ). اما این حقیقت چیزی جز این نمی تواند باشد که وقتی پرده از روی نشانه بر می دارم نه با شیشه ای شفاف که از ورای آن بتوانم جهان را نگاه کنم روبرو می شوم بلکه با یک آینه روبرو می شوم که مرا به خودم نشان می دهد . به عبارت دیگر سوژه چیزی جز پیش فرض های خود را نمی بیند و یا نمی خواند که من آن را حقیقت تاویل می خوانم .
امیدوارم تا این جای بحث - اگر چه با زبان ساده ای به جلو می رود - نشان داده باشم که سخن گفتن از روابط عینی اشیاء تا چه حد مهمل است . اما اگر مراد از ابژه ، ابژه ای در زبان باشد خب مشخص است که چقدر از ماجرا باید دور شد . ابژه ی زبانی هم چیزی جز تاویل نیست . اگر آن بحث بالا را گرفته باشی باید متوجه تقدم تاویل بر نشانه شده باشید که ماهیت خیرخواهانه نشانه را زیر سئوال می برد و وجه ای بدخواهانه و خباثت گونه به نشانه می دهد که به زعم فوکو تا زمانی که آن خودآگاهی به نشانه ( این که نشانه بداند خود مدلول است از بحث کامنت های قبل ) اضافه نشده باشد نشانه فقدان حقیقت را پنهان می کند . این پنهان کاری نشانه ظاهرا مایه همان آرامش و امینت از حضور نوعی عینیت در زبان است که خب البته چیزی جز سوتفاهم وجود معنا در زبان نیست که دریدا آن را متافیزیک حضور می خواند . تکلیفتان را با این متافیزیک حضور مشخص کنید ! ختم بحث های خودم را با نقل قولی از بودریار به پایان می رسانم و دلیلی به ادامه ی این بحث نمی بینم :
" اين ناسازه ي واقعي هر انديشه اي است كه دروغ بودن امر واقعي را فاش مي كند: هنگامي كه واقعيت, معناي كلي انديشه ي شما را مي ربايد و واقعي ( محقق ) اش مي سازد و با همان رمز ورود از هر سنجشگري نقادانه مي گريزد . رويداد ها , بدون هيچ دستوري , هر معناي ممكن را مي ربايند .آنها با اكثر فرضيه هاي خيالي همچون گونه هاي طبيعي و ويروسها كه با بيشتر محيطهاي سخت تطبيق مي يابند , وفق مي يابند . آنها استعداد تقليدي شگفت آوري از خود نشان مي دهند . مضافا در اين جا يك واژگون سازي رخ داده است : ديگر نظريه ها مجبور به مطابقت با رويداد ها نيستند , بلكه رويداد هايند كه بايد با نظريه ها تطبيق پيدا كنند . "

از خودتان بپرسید چرا این رویدادهایند که از نظریه پیروی می کنند ؟! من این مسئله را در یک مقاله با عنوان " گراکلوس - نظریه " که آدرسش را گذاشته ام دنبال کرده ام . اگر دوست داشتید بخوانید . ضمنا واقعیت اتمسفر بورژوازی است . فلسفه سیاسی بورژوازی بدون واقعیت نمی تواند نفس بکشد . قدرت همیشه به دنبال تولید واقعیت است . مسئله حق ، مالکیت و خیلی چیزهای دیگر بر این اساس باز تولید می شوند . اصولا تا زمانی که واقعیت وجود نداشته باشد نمی توان سرکوب و مجازات کرد . چطوری می شود اگر تو در این لحظه با لحظه قبل آدم متفاوتی باشی بتوان تو را گناهکار دانست . آلتوسر هم به این مسئله اشاره کرده است . و در پایان به عنوان یک موعظه : " واقعیت کشف نمی شود . واقعیت تولید می شود ... " .
 
محبوبه میم:
 
کلمه چیست؟ آیا یک راز است ؟من می گویم کلمه یک قراردادست ، قراردادی بین ما آدم ها که به فلان شیء به خصوص مثلن نان بگوییم . پس راز چیست؟ راز عبارت ست از شکل قرار گیری کلمات ،عبارتی ساخته شده برای بیان معنا یا بی معنایی که هردو (چه معنا وچه بی معنایی )می خواهند کلیتی رابیان کنند ، _ کلیت را به دلیل نارسایی مفهومی در این جا "راز" می نامیم _ . مثلن اگر کسی کلمه ی نان را از فرهنگ لغت یاد گرفته باشد هیچ وقت معنای "غم نان " ترکیب زیبای شاملو را نمی فهمد همان طور که ترکیبی به نام "دشنه در دیس" را که فقط همین عنوان کافی ست برای شعریت .
رازها الزامن نه در خصلت اتفاقات بلکه از نادانستگی انسان ست .وهمین راز وارگی اتفاقات روزمره در متن ست که متن را تبدیل به شعر ویا به شعر نزدیک می کند. ما اشیاو طبیعت پیرامون خود را عین می نامیم ونه ذهن .چون عین چیزی است که خالی از خیال ست ،اما می توان این عینیت را به شکلی ذهنی تبدیلش کرد با همان ترکیب بندی که گفته شد .یعنی شاعری که خواهان برگذشتن از شکاف برون و درون ،عین وذهن ویا سوژه و ابژه ست ،قاعدتن تنها راه بروز تمایل خودرا در شکل به کارگیری زبان خواهد یافت .
 
وبرای این شکل گیری به دریافت توام آنها نیازمندست یعنی به نحوی می توان گفت ناگزیر از "نحو "است . به عنوان مثال شعر "از دوستت دارم " رویایی دریچه ی تازه ای ازکارکرد زبان و قابلیت های فراوانی را در نحو و دستوربه رویمان می گشاید بدون این که به نحو وسنت پیشینیان وفادار باشد .
و سرانجام این که هر اثر هنری کرانی دارد ،هیچ اثری بی کرانه نیست واین کران مندی به سه عنصر مولف، متن و خواننده فرصتی برای تجدید مواجهه با اثر می دهد به نحوی که شاعر می تواند درشعر بعدی خودش را نقض کند،خودمتن می تواند گویای تناقض خود باشد و خواننده که داستان خود را دارد و خارج ازمتن و مولف با ذهنیت خودش به اثر می نگرد .پس عینیت گرایی در شعر برای من یعنی معنا و مفهوم بخشیدن به تمام چیزهایی که تاکنون تصور معنایی از آن نداشته ایم و بازهم بدان معناست که به چیزی به نام ذهن وابسته ست ،وقتی که "پارمیدا و بخاری کنار هم دراز می کشند"شاعر سعی دارد که از این عینیت به تجربه ای دست بزند که اگر موفق از آن بیرون آید رازی را افشا کرده ست یا به رازوارگی اتفاقات روزمره در متن دست زده ست .

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:6  توسط ابوالفضل حسنی  | 

 

ابوالفضل حسنی : چطوری خوبی علی؟....ببین داشتم ازبچه های مطرود کارمی خوندم ببينم نظرت درباره بچه هاي مطرود چي! اينها چي ميگن من که اصلن نمي تونم با هاشان ارتباط بر قرارکنم!

علی مسعودی نیا:چند تا آدم با استعداد ميونشون هست که اگه دست از اين آنارشيست بازيشون بردارن يه چيزي مي شن اونها دارن کار پست مدرن مي کنن اما با فيگورِ دمده داداييست این بازي ديگه دمده شده...

ابوالفضل حسنی :علاوه براین اونها شديدن محفلي اند غيرازجريان خودشون جريانهاي ديگه روقبول ندارند ظاهرن...

علی مسعودی نیا:ايرادي نداره البته اگه اينطور باشه...هر کسي حق داره که سليقه شواعمال کنه...هر چند بامن خيلي رفيقن اکثرشون.... استعداداي خوبي توشون هست

ابوالفضل حسنی :شکي توي استعدادشون ندارم اصلن من با نگاه وایده اینها مشکل دارم می دونی به نظرم مشکلشون چی؟ درک درستي ازبنیانهای شعر فارسي ندارندازحافظه ی تیوریک به طرف شعر ميرن ودرواقع تجربه زيستي و حافظه ادبی رو دورميزنن- فرم رونمي شناسن واشفته نويسي مي کنن...

علی مسعود نیا :درک درست از سنت شعر فارسي رو کي تعيين مي کنه؟من؟...تو؟...تاريخ ادبيات؟...منتقدا؟ کي؟...با چه مترومعياري مي سنجه درک درست رو؟

ابوالفضل حسنی: این درک درست که می گم به تعریف خودمه به نگاهی که خودم درراستای عوامل مختلف زیستی و و تربیت ذهنی ادبی که بهش رسیدمه....

علی مسعودی نیا:همين...تو نبايد از سنت شعر فارسي تابو بسازي....اونها درک خودشون رو دارن...درست يا نادرستش رو من وتو نمي تونيم تعيين کنيم...خيلي هاشون از شعراي من بدشون مي آد و اصلن به نظرشون من شاعر نيستم....ولي اين ربطي به درک درست يا غلط نداره...هر کي اندازه ي بضاعتش روي کنش هاي ادبي واکنش نشون مي ده...کي گفته که آدم بايد حتمن درک درستي از سنت شعر فارسي داشته باشه؟...مگه فروغ درک درستي از سنت و بنیانهای شعر فارسي داشت؟...ولي شعرش يه برهه رو ترکوند....احمد رضا احمدي اصلن نميدونه سنت شعر فارسي چيه...ولي تو يه برهه شعرش جريان ساز میشه...

ابوالفضل حسنی : نه این یعنی اسان گیری علی!  ببين من وقتي ميگم سنت شعر فارسي هدفم اين نيست که برن دوباره جرجاني!! بخوانند ویا 10 هزاربيت شعر حفظ کنن که! ...بلکه هدفم در گير شدن با بنيان هاي شعر فارسي یا به عبارتی دیگه وارد شدن توی نهادی به نام شعر فارسی و شناخت جوانب ان از گذشته تا امروز به شکل انتخابی وگزینشی بنا به فراخور نیا زهای حسی و ذهنی مولفه...

علی مسعود نیا:درگيرند ابولفضل جان...طرفداري نمي کنم ازشون...ولي ازنزديک تو بحثاشون بودم...واقعن درگيرن...شايد بيشتراز من و تو....ممکنه خيلي ازمحصولاتشون تعريفي نداشته باشه...اما جسارت تجربه دارن من مي تونم شعر علي سطوتي رو جدي نگيرم...ولي ايده هاش رو راجع به شعر خيلي مي پسندم

ابوالفضل حسنی :ببین حرف من اینه کارهاي جمع مطرود انتزاعي واشفته ی کار کليت نداره و همه ي اينها به خاطر اينه که اينها تربیت ذهنی شعری  ندارند اینها ذهنیتشان پر از حرف و شایدهم حسابی...اما من با تولیدات شعری انها بر خورد که می کنم می بینم کل انچه که فرا دستم می ادحضور یک دانای کل دیوانه است که می خواهد بااشفتگی متنی مرا به سمت اشفتگی معنا برسونه ..

علی مسعود نیا:ببين اينا به يه چيزي اعتقاد دارن به نام حاد بيانگري يا يه همچين چيزي...من باهاشون موافق نيستم...اين مشکل منه...نه مشکل اونها...اون گسيختگي ها که به نظر من و تو ايراده به نظر اونها ويژگيه...ببين ابوالفضل!تو کاراي من رو خوندي و مي دوني که  سبک کارم فرق می کنه با اونها...ما بايد سعه ي صدر داشته باشيم...بايد بي خيال تعاريف خودمون بشيم...کاراي حسين پناهي رو بخون...اين آدم واقعن هيچي از شعر نمي دونسته و لي بعضي وقت ها نابود مي کنه با دو سطر....مهم اينه که به کاري که مي کنن- درست يا غلط- اعتقاد دارن...

ابوالفضل حسنی : خوب درست چون اعتقاد دارند من این بحث را مطرح کردم و مطمنم در کشا کش راه هم تغیرمی کنن و هم به هدف نسبی می رسند این در ذات هنر و کار مستمره ....اما من به این اسانی هم نمی گیرم که چند سطر که صرفن هم شهودی بوده را ور دلم بزارم و بگم اره این هست انچه که من می خواستم نه! من می گم وقتی یک گروهی مصرند و مدعی باید بتونن حداقل امکانات زیبایی شناسانه را در جان مخاطب متن خوانده وبا متن ور رفته ایجاد کنن من فکر مي کنم اساسن اینها اشفته نویسن اینها به یک دیالکتیک اشفته معتقدند انگار....

علی مسعود نیا:اين ايرادي داره به نظرت؟حقيقت اينه که اصلن ديالکتيکي وجود نداره...ما تز نداريم تا آنتي تز داشته باسيم...بنا براين فاتحه ي سنتز هم خونده ست....اونها نسل جوون تری هستن...ديدشون به قضايا بازه ي ولنگاري داره...ولنگاري ممکنه غيراخلاقي باشه ولي تو ادبيات مي تونه کارسازباشه......

ابوالفضل حسنی:درست اونها نسل جوانتری هستن اما مسله ي مانگاه انتقاديه....

علی مسعود نیا:يه وجه انتقاد رمز گشاييه...شايد ما نمي تونيم شعرشون رو رمز گشايي کنيم...چون دنيا رو جور ديگه مي بينيم...من هيچ شعري رو نمي تونم با قطعيت رد کنم...هر جهان واره اي تو شعر تعريف خودش رو داره و تاويل خودش رو

ابوالفضل حسنی :اهان خب اينکه تربيت زيباي شناسي انها با ما فرق مي کنه درست...  اما این فرق با المانهایش با لایه ها با زاویه های پیشنهادی اش به من منتقل نمیشه من غافلگیر نمیشم ....

علی مسعود نیا:همينه.. اون گسيختگی تو اون فرم جواب مي ده...بذار يه مثال بزنم:من شعرم يه روند منطقي تداعي داره نزديک به هذيان...بنا براين منطق و روند نرمال زبان و تصوير و روايت رو حفظ مي کنم تا سر حد هيجانِ کابوس هام....من اگه بيام اون گسيخت ها رو تو شعرم بيارم ، دارم يه آدم فضايي رو مي آرم قاطيِ زميني ها...اون گسيخت ها تو شعر من جواب نمي ده...گل درشت مي شه... مي شه ادا....ولي وقتي  قاعده ي جهان واره ي شعر رو براساس گسيخت بريزن ، اون وقت پيوستگي معنايي و تصويري مي شه نقطه ضعف شعر....

ابوالفضل حسنی:اهان درسته شاید!! اما من اگر نتونم به عنوان يک مخاطب حرفه ي به لذت برسم و بر انگیخته بشم چي بعد يعني اساسن هر متني با هر سازهایی نبايد دراجرا وانتقال ثابت کنه که از يک جهاني داره پيروي مي کنه مستقل به خود بسنده تا من بتونم به اون جهان برسم تا من بتونم هستی اون رو باور کنم حتی اگر ضد هستی باشه! مسله اینها همیجاست که به نظر من حتی کارهاشون نمی تونه اون ازهم گسیختگی هیجان انگیز حالا یا لذت بخش یا چند ش اور رو القا کنه شما با مواجهه با متنهای این گروه فقط به صرف ازهم گسیختگی می رسی...همین

علی مسعود نیا:نکته دقيقن همين جاست....اونها اصلن قصد ندارن که القاي لذت کنند...لذت متن علي رغم تموم حرفاي حضرت بارت ،يه کيفيت کاملن نسبيه....کي گفته وظيفه ي شعر لذت دادن به مخاطبه؟يکي از پتانسيل هاي متن لذت بخشيدنه...اين يه کيفيت بالقوه ست که مي تونه بالفعل نشه...

ابوالفضل حسنی :نه علی نه من قا عده را بر اين گذاشته ام که هر متنی با بر خورداری از هر نوع نگرش و افرینشی بايد راه رو به مخاطب نبنده يعني همانجور که گفتي دادايسم گراي ديگه تموم شده البته خوب من به نسبیتی که همه دادش رو می زنن باور دارم حالا ادامه بده...

علی مسعود نیا:دقيقن همين طوره...هيچ تضميني نيست که گاليله اشتباه نکرده باشه...اگه فردا بگن گاليله مزخرف گفته و دنيا دور زمین مي گرده ، اون وقت روح تموم کشيش هاي قرون وسطي به ريش ما مي خندن....نمي شه هيچي رو با قطعيت رد کرد

ابوالفضل حسنی :اين که تو ميگي درسته هيچ قطيعتي و جود نداره درست و من دستهايم بالا اما چه جوري ميشه به حو صله ي هنري درکارهاي اينها دست پيدا کرد چه جوری میشه کارهای اینها را وقتی یکبار خواندی باز برگردی بخوانی ... بگو!

علی مسعودی نیا: خب گوش کن!تو مي گي نگاه انتقادی...بايد به يه نکته توجه کني يه وجه نقد نو بررسي کانتکس متنه...زمينه...زمينه بي نهايته...نامحدوده...با معيار محدود نمي شه سنجيدش...واسه همينه که نقد نو ته نداره...ارزش داوري نداره ببين همون ماجراي داداييسمه ديگه...شايد اعتقاد اونها اين باشه که مي خوان از هنريت تقدس زدايي کنن....اين که بتونن يا نتونن به ما ربطي نداره...ولي فکرش هم موهاي تن آدم رو سيخ مي کنه......

ابوالفضل حسنی: من که این حرفها رو نمی فهمم اما فکر مي کنم اينها يه جورهایي به چالش کشيدن امرهنره؟ یا به عبارتی تقدس زدایی اززیبایی شناسی شعریه انهم به شکل عجولش...

علی مسعودی نیا:مي گم که اين يه رفتار دمده ست...ولي اجراهاشون تازه ا ست...نمي تونيم اجراهاشون رو ناديده بگيريم...ممکنه ايده هاي راه گشايي توش باشه......ببين شعر هفتاد قرار بوده بترکونه...حقيقت اينه که نترکونده...برهه اي ترکونده...لازم بوده اون جار و جنجال، ولي کافي نبوده  ببین ابوالفضل! راجع به کارهای اینها به زیبایی شناسی زشتی فکر کن...علي سطوتي يه بار اين بحث رو مطرح کرد...استتيک ضعف و کثافت....يه وجهش هم ممکنه خطرناک باشه...يعني بلايي که سر نقاشي مون اومده...هر کي با يه آفتابه رنگ مي پاشه رو بوم و مي گه کارم آوانگارده...لبه ي تيغه ديگه....

ابوالفضل حسنی: اینجا اصلن تیغی وجود نداره عزیزم اینها به نظرم همان تیغ را دارند نفی می کنن اين مثل اینکه تو یک درخت را برداری از جا بکنی و وارو اون رو دوباره جا بزنی و بعد جار بزنی ای خلایق اون شاخه ها که شما می دیدید ریشه بودند و این ریشه ها که ما می بینیم شا خه اند  تازه این مثالی  که من زدم نمی تونه اون تلقی  و برداشت من روازاینها نشان بده چون نوعی اشنا زدایی درش وجود داره...ببین علی اینها به عقیده ی من انارشیستند انهم یک انارشیست اماتور...

علی مسعود نیا :باشه... آنارشيسم اگه نبود کميت اگزيستانسياليست ها لنگ مي موند...اگه برتون مانيفست سورئاليسم رو نمي داد هنوز من و تو داشتيم شمع و گل و پروانه رديف مي کرديم...خيلي از اين تلاش ها به لجن کشيده مي شه تا نسلاي بعد ازش بهشت بسازن همون طوري که خود برتون هم به آشغالاي داداييسم مديونه...اين يه زنجيره ي تکامليه

ابوالفضل حسنی:اهان علی! پس تو به مطروديون به ديد پل نگاه مي کني!

علی مسعود نیا:آره...دقيقن...نه فقط به مطروديون....به فلاح...به عبدالرضايي...به باباچاهي...به حافظ موسوي...به براهني...به رزاجمالي...به گراناز... به تو...به خودم...سر تاريخ ادبيات هيچ وقت کلاه نرفته...اين دفعه هم نمي ره...ستيزه از تنگ نظريه...مال امروز و فرداست...پس فردايي که من و تو نيستيم قاضي جاي حق نشسته

ابوالفضل حسنی:خب جالبه اين بر خواسته ازذهن توه يعني هر نسلي فقط يه تکه از راه رو مي دوه ...اماراه هميشه ميدوه ولي من فکرمي کنم اين يک تلقيه کلي ازمسله باشه....من فکر می کنم تا هنرمند راه خودش رو پیدا نکنه و ندوه نمی تونه توی راه ادبیات بدوه...اره؟

علی مسعودنیا :نه ببین من عقيده دارم که ما به جاي جويدن خرخره ي همديگه بريم  بن مايه هاي خودمون رو درست بررسي کنيم...نيما رو درست بخونيم...نجدي رو درک کنيم...به پيشنهاد هاي جلالي توجه کنيم....براهني رو بستنجيم....ما اين کارا رو نمي کنيم

ابوالفضل حسنی: خب من دارم میگم بنیانهای شعر فارسی.... پس چه دارم میگم؟

علی مسعود نیا: ابوالفضل ... من ديگه با اجازه ت مي رم...فردا بايد برم سر کار...دوست داشتي بعدن ادامه مي ديم باز....

ابوالفضل حسنی: باشه ادامه میدیم.........

 

عارف رمضانی:
 
سلام ابوالفضل !
كارهاي بعضي از اين بچه ها را خوانده ام .در مجموع هم شعر هاي ضعيف دارند و هم كار هاي نسبتن خوب . به عقيده ي من بيشتر يك جمع رفاقتي هستند تا اين كه گروهي باشند با ايده و نظرگاه مشترك كه در كارهايشان هم جلوه گر باشد .بنابر اين خيلي نمي شود به طور كلي درباره ي كارهاي اين گروه اظهار نظر كرد و رد يا تاييدشان نمود .گويا مغز كلام مسعودي نيا هم همين است .در هر حال با توجه به ذهنيت نسبي گرايي كه من دارم ، وجود تمام جريان هاي ادبي را بر مي تابم .
اما ابوالفضل جان گفتي با كارهاي اين بچه ها نمي تواني ارتباط بر قرار كني و لابه لاي حرفات از آن عيني گرايي گفتی كه خود در شعر نوشتن به آن مشغولي .به زعم من ابوالفضل بايد هنگام خواندن كارهاي ديگران ،يك ابوالفضل مخاطب باشد نه ابوالفضل شاعر.در غير اين صورت قياس به نفس مي كند و كارها ي ديگران را با سليقه ي شعر نويسي خود مي سنجد و بطبع در زيبايي شناسي آنها ره به جايي نمي برد و از حظ شعري دستش خالي مي ماند .
پايدار باشي

 

محبوبه میم:

سلام چیز زیادی از بچه های مطرود نمی دانم درهمان حد که به وبشان نگاهی انداختم و بیانیه ای ظاهرا از ان ها خواندم .برای همین شاید زیاد نتوانم چیزی بگویم اما:همیشه بچه هایی پیدا می شوند که جلوی بچه های قبلی در می آیند و جالب ست نامشان : بچه ها ! آن ها هم مثل همان قبلی ها می خواهند طرحی نو در اندازند و فلک را سقف بشکافند .گاه دیده شده که شکافته اند البته و برای خود جایی در ادبیات باز کرده اند.نسل جدید هرگز نمی خواهد مکرر کند پیشینیان را .اما این که چه شود و چه در آستین دارند یا خواهند داشت مسلم ست که با حرف زدن و توضیح این که چه قصدی دارند مهیا نمی شوند .کسی باید به این بچه ها بگوید تاریخ ایستاده ست و نگاه می کند ما هم چشم می گشاییم و منتظریم تا چه صدایی بخواهد از این بیانیه ها بیرون آید تا قبل از آن هیچ حرفی نمی توان زد تا وقتی که کسی بخواهد خودش را یعنی شعرش را توضیح دهد .اما همین که گروهی جمع شده اند که مثل هم فکرمی کنند اتفاق مبارکی ست برای ما که هرگز دو نفر پیدا نمی شوند که اندیشه ای یکسان درباره ی یک چیز داشته باشند شاید به همین دلیل ست که در این جا چیزی به نام مکتب تا بحال به وجود نیامده .
اما باز هم می گویم چیزی را که در دوپست قبلی برایت نوشتم در غیبت خدای عشق و شراب در غیبت دیونیزوس دیگر چه می توان گفت .مگر این که اول فکری برای پر کردن خلا دیونیزوس برداشت .

 

مینا:

سلام !
حرف زیادی برای گفتن ندارم فقط اینرا می دانم که خدایان خودم را که می پرستم هیچ هر خدای دیگری را هم که تو یا دیگران نشانم دهند می پرستم اما دمار از روزگار کسی در میاورم که بخواهد یکی از این خدایان را بگیرد از من ! گمان من این است که هر چیز که شروع می شود شروع شدنش خجسته است و باید با دیده تحسین به آن نگاه کرد تا ببالد . من زنم و مادر . این نقشهای دو گانه یا چند گانه ام بر تمام هستی من اثر گذاشته است انگار ! دیدم که نوزادم وقتی که به دنیا آمد زشت بود و ضعیف بود و با هیچ معیاری اصلا داخل آدم نبود ! می دانم که اگر دوستش نمی داشتم و مراقبتش نمی کردم همان روزها از بین می رفت و نمی شد آنچه شده یا خواهد شد. جریانهای متفاوت فکری و ادبی و....را هم همینطور می بینم . با تمام ضعفهایشان زشتیها و خطاهایشان خوش آمده اند و چه خوب که آمده اند . من می گویم جریانی که جرات تولد به خودش داده شایسته دوست داشته شدن و حمایت آگاهانه است و مراد من از حمایت آگاهانه تصحیح به جاو به موقع هم هست .
مهراد فلاح را از این جهت دوست ترش می دارم که می داند چه می کند و خود را به بازی عکس العمل نیانداخته است و آنچه برایش عزیزترین است بالیدن شعر است به دست هرکس که می خواهد باشد .آزمون و خطا لازمه جهان امروز است با همه تخسیهای نسل امروزش .
حالا باز من کم سواد باز سخن رانی کردم ....خوب شد اولش گفتم حرف زیادی ندارم ! روزگارت به کام شاعر جاده های کودکی !

 

مهرداد فلاح:

 
این بحث دارد خوب پیش می رود دوستان!
آیا پیش کشیدن بحث یعنی تایید ؟
من می گویم این بچه ها هستند و دارند شعر می نویسند و از شعر حرف می زنند و ادعا هایی هم دارند . بله می شود اصلن نادیده و ناشنیده گرفت شان . اما این آسان ترین کار است . من نظرم را به برخی از این ها گفته ام در مورد شعر ها و دیدگاه های شان . گفتم بهشان اغلب متن هایی که تولید می کنید ، هنوز در قد و قامت یک متن متعهد حرفه ای نمی توانند با من مخاطب طرف شوند. خب این عیب بزرگی ست که نمی شود با هیچ دیدگاهی توجیهش کرد . از سویی منکر استعداد و نوعی نگاه نو در کار این ها هم نیستم . دلم می خواهد کمک شان کنم ( اگر بشود ) تا این توانایی در قلمرو شعر فارسی بشکفد . چرا ؟ چون مشتاق خواندن شعر تازه و غافلگیر شدنم . در اصلن می خواهم جیب خودم را پر کنم!
من با بسیاری از حرف های آرش قربانی موافقم و گمان می کنم دوستان مطرودی باید این حرف ها را جدی بگیرند.
این که برخی از مطرودی ها تیغ برداشته اند و به زعم خود می خواهند گردن ما را بزنند ، دلیل نمی شود که من هم همان کنم . شعر خلاق گردنش از مو باریک تر است ، ولی برده شدنی و بریده شدنی نیست. خیال تان تخت!

 

آرش قربانی:

من با مخاطب حرفه ای موافقم . تئوری خیاط این است که پادشاه لباس دارد و لباس پادشاه زیباست . یک مثال شعری می آوردید از آنها تا ما بفهمیم آیا واقعا لباس پادشاه زیباست یا نه برهنگی پادشاه پشت تئوری خیاط پنهان مانده . باید بگویم که همانطور که مولف در متن می میرد تئوری هم در متن می میرد . به دنبال توجیه یک متن با منطق های خارج متنی ( مثل نظریه یا بهتر بگویم همان تئوری خیاط ) نباشید . متن اگر خود بسنده نباشد به چند شارلاتان نیاز ندارد .یک سئوال ساده از سوی یک مخاطب ساده ( همان کودک در قصه پادشاه ) کافی ست تا مدعاهای زیباشناسی ما بی سروته و خنده دار بیاید . مخاطب ساده ای که می گوید : وای پادشاه لخت است . این مخاطب حق دارد چون تئوری را در متن نمی بیند . چون تئوری نمی داند . چه خنده دار ! ببینید دوستان من برای مدعاهای دیگران اهمیت قائلم اما تنها تا حوزه ای و تا قلمرویی . تا زمانی که پا را از گلیمش فراتر نبرد و مدعی نشود که بنیان های فلان اندیشه و فلان شعر اشتباه است . آخر اگر سوبژکتیوسم و مسئله ی اجرای آنچه ارائه نشدنی است در هنر مدرن را قبول کنیم به حوزه فردیت پناهنده می شویم می توان به هر چه خود را هنر می نمایاند هنر بگوییم . آیا معیار دیگری هم داریم ؟ خیر . ما به اجرای هنر می گوییم هنر . چرا که ما مصداقی پیش از آن نداریم که زشتی و زیبایی را مشخص کنیم . ماله ویچ می گوید کار من هنر است پس هنر این است . وارهول می گوید اثر من هنری است پس هنر این است . در این حوزه اجرا ست که هنر را تعریف می کند . این همان تقدم وجود بر ماهیت در آثار هنری است . از این نظر ایرادی ندارد که مطرودی ها خود را شاعر بدانند . در این مسئله مشکلی وجود ندارد . اصولا چیزی هم به خطر نمی افتد . اما یکی از مهمترین تمایزهای هنر مدرن با هنر پشامدرن خودآگاهی نهفته در اثر هنری است . به این معنا که اثر مدرن باید بگوید که اگر این هنر است با این پیشفرض هنر است . هنر خودآگاه باید بگوید که فلانی اگر این متن را مصرف می کنی باید بدانی این تنها تئوری برای هنر نیست . اصولا این خودآگاهی می گوید اگر چه من دارم هنر را تعریف می کنم اما تعریفی برای آن وجود ندارد .
این ناسازه ای جدی در هر اثر هنری مدرن است . خلاصه می کنم زور زدن دوستان مطرودی برای تعریف شعری متمایز - که البته من با انصاف می گویم چنین تمایزی را تا به حال مشاهده نکرده ام - تلاشی است برای آن اجرا . اما هنر چه مدرن و کلاسیک دو رو دارد . اما تمایز هنر مدرن آن است که روی دوم سکه را هم رو می کند . هر اثر هنری مدرن ارجاعیست به فقدان امر زیبا . ضمنا من خودم در گذشته مفاهیمی مثل زیباشناسی شر را در چندین مقاله نسبت به شعر پیش از مطرودی ها مطرح کرده بودم .( پس این مسئله در شاران گذشته هم وجود داشته است ) مسئله بنیادی برای تعریف هنر همواره تقابل حقیقت و لذت است . اثر هنری که لذت افسار گسیخته را تجویز می کند بر زیباشناسی شر تکیه دارد . چرا که لذت همیشه مسئله موهوم بوده است . اما همچنان که پیشتر مفهوما بیان کردم هر تعریفی همه جهان را به مصادیقی از آن تعریف بدل می کند . بعد از تعریف مرد همه چیز مرد است حتی زن . بعد از تعریف زیبایی همه چیز زیباست حتی امر زشت . هنری که نتواند این ناسازه و این خودآگاهی را در خود نشان دهد دچار نوعی ایدئولوژی ست .
حال من بر این باورم که هیچ چیزی جز کنش نوشتن در میان نیست . نویسنده می نویسد چون می نویسد . این هم ناسازه ای دیگر است . چون نویسنده مدعی است که من قصدی دارم هدفی دارم . اما نویسنده حال برای من تنها کسی است که می نویسد . هدف او برای من موهوم است . هدف نظریه هایی که مطرودی ها و هر کس دیگری در فرایند نوشتن طرح می کنند برای من نادیدنی است. آنها هم می نویسند مثل همه . من حالا من همان کودک هستم که می گوید . نگاه کنید پادشاه لخت است !!!!!


 فردین شهبازی:

سلام و تشکر...

دورادورمدتی در گیربحثهای ادبی دوستانم هستم و گاهی جالبه اما گاهی هم متاسفانه از بار ادبی تهی می شه.
از اینکه هر کسی میتونه نظر بده و این نظر قابل احترامه قبول, اما متاسفانه تا کسی به جایگاهی مقطعی و نسبی دست پیدا می کنه,به دنبال خود: اسمهائی رو یدک می کشه و به دنبالش فرضیه ای رو روی سکوهای ادبیات به اجبار می نشونه که تنها با استنباطهای شخصی خود می تونن این دست گرمی ها رو ادامه بدن اما در نهایت چی به ادبیات اضافه می شه؟, که در اینجابهونه ای جز گذر زمان نیست.
ابوالفضل! فکر می کنم داری این چیزارو رو میکنی. خوبه, مثل همیشه رک و بی پروایی.
این دسته آدما گاهی کارایی می کنن که اغلب نیمه های راه کم میآرن و به قولی پشیمون, اما میدونن خود کرده را تدبیری نیست وبا غرور و خود برتر بینی که اخیرا" دامن دوستان زیادی را گرفته باز ادامه میدن. رو برخی اسمها پا می ذارن و زیر سو’ال می برند و با برخی اسمها بلند می شن و بت می سازن.
اینها مقطعی و کاملا" شخصی و به نظرم نوعی بازی با اسمهاست . بگذریم...
تو سالهای اخیر کم ندیدیم, از این دست موجهای کوتاه که البته گاهی هم به غلط راهگشای برخی آماتورها شد که بعدها به کل محو شدن. البته منکر اثر مثبت برخی نظریات به خصوص اواخر دهه ی 70 نمی شم.که هدف اعتلای شعر و رسیدن به به مدرنیته بود, بدون آنکه بخواهند خودی نشان دهند نمونه ی بارز"تیرداد نصری","علی باباچاهی","بابک احمدی"وغیره.
با نظر آقای مسعود نیا موافقم که:استعداد دارند اما آیا هنربه اجبار و ساختگی ست؟باهات موافقم که اصلا" با آشفته نویسی, فرم و زبان در چهارراه بدون چراغ قرار گرفته.و به قول آقای...نیا شاید خودشون بدونن دارن چه کار مکنن و در تلاشن اما جریانات انحرافی کار به خصوص برای سنتی ها و تازه واردها و بعد مخاطب ودر نهایت خود شاعر نظریه پرداز "<به نظر بحث بچه های مطرود"که نمیدانم چرا این اسم؟>دورنمائی از موفقیت در شعر می سازد که دست نیافتنی می شود و نهایتا" می بینیم که به راحتی دچار بحران و غرق چالشهای نابارور شعر می شویم.چیزی که بارها در محفل های ادبی دیدیم.
بدون شناخت و مطالعه ی نسلهای قبل نمی توان قدمی حتی کوتاه برای رسیدن به جایگاهی فراتر در ادبیات برداشت.
با احترام
بدرود.

 

جلیل قیصری:

1-همانطوری که اقای مسعودی نیا فرمودنددر بین این دوستان ادم های شعر شناس و با سوادی هم هستند اما گمان من در این مورد :هیچ یک از شاخه های علوم و پدیده های فرهنگی -اجتماعی و هنری ابتداءبه ساکن نیستند نفی سنت های هنری و بنیان های شعر پار سی مثل این می ماند که کسی به عللی دچار نسیان شود و پدر و مادر و گذشته و تجربیات خود را فراموش کند یا یک کودک سر راهی که هویت و شناسنامه نداشته باشد . بنیان های شعر پار سی همان هایی هستند که بازندگی فرهنگ ما عجینند و حتی در مباحث اقتصادی و ریاضی از این بنیان ها بعنوان مثال استفاده می کنیم .در مورد بلاغت و مجازکه اقای مسعودی فر مودند و بعضی از پست مدرن های وطنی هم کاملن نفی می کنند باید عرض کنم که فردی مثل -ریکور -می گوید از طریق همین مجاز هاست که شعر می تواند اینده را به حال بیاورد جادویی که فقط خاص شعر است و شاعرانی در گذشته ی تاریخ به جرم جادوگری زنده زنده پوست کنده شدند وبا ریکور می گوید تجربیات بیان نشدنی تنها از طریق همین مجاز ها و استعاره های شعری است که با بیان در می اید .
2--نیما امد تا بنیان های شعر فارسی را دگرگون و به روز کند در شعر افسانه وقتی می گوی :حافظا این چه کید و دروغی است /کز زبان می و جام و ساقی است / نالی ار تا ابد باورم نیست / که بر ان عشق بازی که باقی است / من بر ان عاشقم که رونده است .نگاهش را هم از بعد جهان بینی و جامعه شناختی وتا حدی از بعد زیبایی شناختی با گذشته ی شعری جدا می کند و این همان کاری است که جویس در ادبیات داستانی غرب کرده است انچه که نیما به ان نظر دارد عینیت بخشیدن به اشیاءاست و دوری از انتزاع محض و رابطه ی فرد با فرد و فرد با طبیعت خود نیما می گوید :نگویید مردم ما نمی فهمند بگویید نگاه کردن بلد نیستند او دستگاه جامعه شناختی و زیبایی شناختی گذشته را که رابطه ی بین انسان و اسمان و ارباب و رعیت را توجیه می کرد دگر گون کرد و رابطه ی دیگری را مد نظر قرار داد با عینی کردن و تشخص دادن به اشیاءو پدیده ها. اما انچه که باید گفت این است که مثلن طبخ غذا با دوره ی قا جار فرق می کند اما ویتامین غذا را هم باید نفی کرد انچه که در بسیاری از کار های بیشتر پست مدرن های وطنی دیده می شود نادیده گرفتن ویتامین غذا یا همان شور افرینی در شعر است .
3-درک درست از بنیان های شعری را هم مردم بخصوص خواص و هم کار شنا سان هنری تعیین می کنند ایا گذر زمان و نسبیتی که گفته شد شعر حافظ و نثر شیکسپیر و تابلوی مونالیزا را به محاق می برد چه چیزی در انها هست که به نسبیت پست مدر نی گردن نمی نهد ایا یک شعر اصیل همیشه پست مدرن بوده و هست ؟و هر نگاه زیبایی نسبی اندیش را با زیبایی اش مجاب می کند ؟گمان نمی کنم فروغ و احمد رضا احمدی درک درستی از بنیان های شعر فارسی نداشتند ایا درک درست از بنیان های شعر فارسی گفتن شعر بر اساس همان بنیان ها و صورت و معناست یا خواندن و درونی کردن ان و رسیدن به تجربه های نو نکته ی قابل توجه این است که بعضی از پست مدرن های افراطی وطنی می خواهند مضامین کلاسیک را به نفع امروز مصادره کنند که این یکی از مولفه های پست مدرن نیز هست و عیبی هم ندارد اما این مصادره کردن با ان گسستگی هایی که گفته شد ان شور افرینی را هم در خود دارد ؟
4-به قول برتون هنر اصیل ان است که از ارتعاشات اینده به لرزه در اید ایا بیشتر این نوشته ها چنین هستند گسیختگی و شجاعت در هم ریزی صورت و معنا چیز بدی نیست اما اگر مجسمه ای زیبا ساخته شود که نه بشود با او حرف زد و نه عشق بازی و نه حسی از او دیدو نه شوری این شعر مجسمه نما دیگر چگونه شعری می تواند باشد نفی لذت متن قابل درک نیست! متن اگر لذتی نداشته باشد با یک نامه ی اداری چه فرقی دارد . اگر همه چیز را با یک نگاه نسبی گرا به اینده موکول کنیم محصول زیبایی شناشی و مولفه های ان که در طول زمان به ما رسید چه معنایی می تواند داشته باشد و لذت اکنونی از هنر با کدام معیار قابل سنجش است .د رست است که یک مو لفه که زمانی مخل محسوب می شد حا لا اصل زیبایی است مثلن ابهام در نقد و شعر گذشته اما جوهره و هسته ی زیبایی را که نمی شود انکار کرد مثال گالیله هم یک قیاس مع الفارق است که هنر یک مقوله ی ذوقی است و با علوم نمی شود مقایسه اش کرد .
5-استتیک زشتی هم که گفته شد بله چیز بدی نیست و در ان کلمات نقش هنر پیشه ای را دارند که نقش منفی دارد اما همین نقش منفی را به بهترین وجهی بازی می کند اما چون هنر و بخصوص شعر سرشتی شبیه به سرشت انسان ها را دارد و تو امان زشتی و زیبایی است پس تنها استتیک زشتی نمی تواند ملاک اصالت هنر باشد این ها را نگفتم که که کار این دوستان را بکلی رد کنم همان طور که گفتم بسیاری از این دو ستان افرادی کتاب خوانده و با فرهنگ هستند و به تجربیات شان هم احترام می گذارم اما افرادی هم هستند که من انها را پست مدرن نماهای وطنی نام نهاده ام و سعی می کنند در این لفافه خود را بنمایانند که دو ستان باید حواس شان باشد . باقی این که به همه ی همگنان با عناوین - مطرود - یا غیر ان احترام می گذارم و در میان افرادی که گفته شد دوستان خوبی هم هستند با اشعار قابل بحث . غرض از این وجیزه این بود که هم پا سخی داده باشم به دعوت ابوالفضل و هم گمان خود را گفته باشم از حرف های اقای مسعودی نیا هم بسیا ر آموختم .

 

 باران سپید:
 
سلام و معذرت از تاخیرم که وبلاگتان برایم باز نمی شد.
اما اصل مطلب:
چيزي كه شاعران مطرود طرح مي كنند فقط جزئي از شعر امروز به حساب مي آيد و آنچه كه در بين آنها قابل توجه است رسيدن به يك تفاهم در مسير شعرهايشان مي تواند باشد و اين نشانه آن است كه آنها لااقل در خودشان به نفي تناقض بين گروهي رسيده اند . اين اگر چه بنا به فرضيات يك ديدگاه آنارشي گري به نظر مي رسد اما در يك روند اجتماعي مي توان آن را بررسي كرد و فرايند آن را در جريان شعر امروز بازيافت .

آقاي حسني پيشنهاد مي كنم براي معرفي بيشتر اين گروه از شاعران لااقل براي كساني كه اين بحث را پي مي گيرند لينكهائي از وبلاگهاي فعالشان را ضميمه اين پست كنيد يا كتاب هايشان را معرفي كنيد تا براي كسي مثل من كه اطلاعات محدودي در اين باره دارم نتايج مفيدتري در پي داشته باشد.
موفق بمانيد.

 

رجب بذرافشان:

سلام
نمی توانم بگویم بحث جالبی بود. زیرا در رابطه با شاعران مطرود اطلاعات ناقص رد و بدل شد. آقای حسنی یکی از محسنات شما شاید این است که تئوری زده نیستید و در این گفت گو هم صادقانه اعلام کردید تئوری زده نیستم و آثار شما هم نشاندهنده ی واقعی این مساله است. اما آنچه که آقای مسعود نیا در رابطه با شاعران مطرود بیان می کند حاد بیانگری و زیبایی شناسی زشتی و ... از نظریات مطرح در پست مدرن است و ظاهرن ارتباط ماهوی با دادائیسیم و مباحث فلسفی آن ها ندارد. البته ایشان هم شرط بر احتمال می گذارند که بنظر می رسد هنوز در تردید در پذیرش این مشخصه ها در کار شاعران مطرود وجود دارد. و اگر این احتمالات وجه یقینی بخود بگیرد بایست گفت شاعران مطرود از مدرن ترین و پیشرو ترین تئوری روز دنیا بهره می برند.
انتظار می رود در صورت ادامه بحث ... محورهای گفت گو از پریشانی و پراکندگی خارج شود تا برای خواننده سودمند تر باشد.

 

فرید قدمی:

رفقای مطرودی اتفاقن ضعف تئوریک شدیدی دارند و شعر شان از آشفتگی موضعی رنج می برد. آن ها بیشتر سعی می کننددرزندگی شخصی شان نامتعارف باشند تا در ادبیات شان. شعر آن ها هم از کنش انتقادی دور است هم از زیبایی شناسی منفعلانه. آن ها باید ادبیات شان را بیشتر در آغوش بکشند.

 

 مهرداد فلاح:
 
بحث جالب و خوبی ست . به نظر من هم خواسته ی ابوالفضل ،خواسته ی به حقی ست ( به این معنا که متن "هنری " جوری ست که چون به نیروی آفرینشگری مخاطب تلنگر می زند ، حس لذت در آدم بر می انگیزد و حالا بماند که ممکن است متنی به دلیل غرابت زیاد در برخورد های اول آن تلنگر را نزند و ... ولی اگر متنی مدعی شعر بودن باشد ، بی تردید لذت آفرین هم خواهد بود. این شاید برای آن باشد که انرژی خلاق که آزاد می شود و به کار می افتد ، آدم احساس آزادی بهش دست می دهد...) و هم حرف ها و هشدار علی مسعودی نیا که می گوید زیر ساخت امر زیبا در ذهن این نسل جدید که دوستان مطرودی جزوی از آن هستند ، فرق دارد و ما نباید این نکته ی مهم را نادیده بگیریم .
اگر این دوستان بخواهند از شعر پیش از خودشان فراروی کنند ( که ناچارند چنین کنند ) راهش این است که به کارشان و نوشتن شعر متعهد باشند . شاید این حرف مزخرف باشد که ازشان بخواهیم از این شعر تا آن شعر ، کارشان را غنی تر و حرفه ای تر ارایه دهند ، ولی چاره ای نیست انگار ... بن بست!
..
..
..
بن بستی زنده که رشد می کند و بن بست بودنش را انکار می کند!
 
 نیما(تراوشات ذهنی یک ابله):
سلام
ابوالفضل عزیز
یاد اون جمله معروف افتادم که هر ایرانی توی خونش یه دفتر شعر داره.اگه ما مثلا توی اتریش یا آلمان بودیم مثلا میشد انواع سازها.این خوبه ولی یه نقطه ضعف داره.هرکی که فکری داره برای بیان هنری اون سراغ شعر میره.حالا این آدم یا بنیانها و علم کافی داره یا نداره.ذوق عالی داره یا نداره.اتفاقی که میافته اینه که ممکنه حرفهای بزرگ و مهمی راجع به ذهنیتش بخواد بزنه ولی چون شعر رو خوب نمی شناسه یا خوب نمی گه,اون فکر رو خوب نمی تونه منتقل کنه.مثلا خود من علاقه زیادی به زیبائی شناسی سکس و انتقال جهان بینی با سکس دارم.سعی می کنم نگاه متفاوتی به قضیه جنسیت داشته باشم.به خاطر رشته دانشگاهی و موقعیت متفاوتم توی زندگی شخصی فرصت این رو پیدا می کنم به به تجربیات علمی و عملی تو این زمینه دست بزنم.فیلمها و کتابهای زیادی تو این زمینه ببینم و بخونم و در نهایت بتونم یه تحلیل ذهنی متفاوت توی بیان ارتباطات غیر جنسی با یک فرم پورو داشته باشم.این زمینه ست.حالا وقتی من قراره فیلم بسازم یا شعر بنویسم یا... یه دانش و ذوق دیگه هم لازم دارم و اون آشنائی با بنیانهای یک هنره.طبیعتا اگر من به علم بیشترم از خواننده راجع به مفهوم قناعت کنم شعرهام ضعیف میشه و بی مخاطب.اون موقع میرم و همه جا داد میزنم که چرا کسی من رو درک نمی کنه!!!مثلا نیچه یک فیلسوف با عقاید بسیار پیشرو و منحصر به فرده.حالا این آدم میاد شعر می نویسه ولی شعرش اون عمق فلسفه اش رو نداره.توی زمینه شعر من احساس می کنم چند گروه هستند که دچار این مشکل شدند.فکر می کنم کارهاشون تا مدتی حالت آزمون و خطا داره تا بالاخره بتونند فرم ایده آلی که حتما متناسب با ساختار فکریشون باشه پیدا کنند.توی آمریکا هم خیلی جریانهای فکری بود که ادعای اعتراض و آوانگارد بودن داشت.اما چند نفر مثل نسل بیت و هیپی ها اومدند که تونستند جریان ساز بشن و مردم هم اونها رو بپذیرند؟چند نفر مثل باب دیلن یا براتیگان و بوکفسکی شدند.اینها همونهائی بودند که غیر از عمق توی محتوا دارای ذوق و دانش هنری هم بودند.دوران شعر( گفتن) مدتهاست سپری شده.ما باید عادت به شعر(نوشتن)کنیم.
در هر صورت ممنونم که من رو هم دعوت کردی.
 
 
 ديدار:
 
بحث بسيار جالبي، راه انداخته‌ايد. تا نيمه‌هاي گفت‌وگو را خواندم. به نظر من هم، دوستان مطرود، با شعر فارسي درگيرند. من هيچ تصوري از بنيان‌هاي شعر فارسي ندارم و نمي‌دانم بنيان‌هاي شعر فارسي، جز همان خيال وارونه‌اي كه در صورت مبسوط و منثور آن در رساله‌هاي صوفيه (رسايل سهروردي، كشف‌المحجوب، انسان كامل نسفي و ...) ديده مي‌شود، چه چيز ديگري است؟ اگر بنيان‌هاي زباني كه گرد «مجاز و بلاغت» تنيده شده نباشد. اگر بنيان‌هاي شعر فارسي، يك فراروايت است، اتفاقا، ارزش نظري كار تجربي مطرودهايي چون آرش قرباني و دوستانش در اين است كه اين كليت را ناديده مي‌گيرند. من همچون شاپور جوركش، كه در كتاب تازه‌اش «بوطيقاي شعر نيما» بازگو مي‌كند، معتقدم اين جسارت، بخشي از پيشنهاد نيما ست. رد پيشنهاد او را مي‌توانيد در مجله موسيقي پيدا كنيد، آنجا كه پيشنهاد مي‌كند بايد صورت‌هاي خيالي شعر فارسي را از بنياد دگرگون كرد! ... هرچند به نظر من نيما نيز در اين تجربه شكست خورد. شكستي كه وجوه عريان‌ترش در بازگشت شاملو و اخوان به زبان شعر كلاسيك (نثر و نظم)، در بازگشت فروغ به متافيزيك (شهود) زباني، در بازگشت سهراب به عرفان بودايي آشكار مي‌شود. يعني تلاش براي دگرگون كردن خيال، كه نيما در ارزش احساسات بدان پرداخته است، هرگز نزد شاگردان نزديك و دورترش عينيت پيدا نكرد.
اگر دوستان مطرودي ما از همين منظر به بنيان‌هاي شعر فارسي مي‌نگرند، البته به لحاظ نظري حق با آن‌هاست، اما ديگر نمي‌توانند ادعا كنند كه در اين راه، پيشرو اند. قبل از آن‌ها، و بعد از نيما، شاعران موج‌ نو، و شعر حجم، دقيقا چنين نگاهي داشتند. هر چند در اين راه، به هدف نرسيده باشند. شايد بتوان گفت هفتاد سنگ قبر رويايي، تلاش براي عينيت بخشيدن تجسمي به مفاهيم بنيادي شعر فارسي و بازخواني مدرن آن است. اين كارها از همين منظر، مي‌تواند شكل ميانجي براي رسيدن به پيشنهادهاي نيما تلقي شود.
با اين همه، كار دوستان مطرود تا آنجا كه در بند متفاوت بودن است، و اين متفاوت بودن را نه در تفاوت ساخت‌هاي خيالي كه در غرابت ساخت‌هاي نحوي جست‌وجو مي‌كنند، ارزش تجربي مخدوشي دارد؛ بدون آنكه مباني نظري چنين نگرش راديكالي به شعر فارسي را مخدوش كند.
.
با احترام
ميهمان ناخوانده

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:12  توسط ابوالفضل حسنی  | 

 

یکشنبه 11 آذر ماه سال 1386

در ابتدا نظریه ی ((موقعیت ادبیات رادیکال بومی)) با موافقت ها و مخالفت های بسیاری روبرو شد که از مهمترین مخالفت ها می توان به کمبود متون خلق شده در این حوزه اشاره کرد.اما خوشبختانه امروز با وجود بعضی شعرهای خلق شده توسط شاعرانی همچون مهدی حسین زاده، ابوالفضل حسنی ، محمد شکوری، محمود خلعتبری، سعید تنکابنی، سعید دارایی ، طلیعه اکبری، خالق گرجی، رامین حاجی کریمیان و... و حضور ردپای این موقعیت در اثار شاعرانی همچون مهناز یوسفی، محمد حسن جنت امانی، محمد تقی جنت امانی، حامد نیکبخت، حمید تقی ابادی، حامد رمضانی، احسان رستمی و... و نیم نگاه های شاعرانی دیگر به این مقوله در عین تفاوت ظاهری راحت تر می توان به بحث پرداخت، البته با لحاظ کردن این مطلب که پیش از این دوستانی همچون تیرداد نصری،مهرداد فلاح، مهرداد عارفانی، رجب بذر افشان،جلیل قیصری، ، برزو علیپور، فدروس ساروی، جواد اکبری، خالق گرجی و ... نیز در مقالات یا مصاحبه هایی در اینباره سخن رانده اند. به هر رو در این پست قصد دارم با دوستانی که تمایل دارند در این زمینه به بحث بنشینم و بر اساس نمونه اثار و مقالات و مصاحبه های موجود جمع بندی تازه تری انجام دهیم .امیدوارم که تمام دوستان ما را در این بحث یاری نمایند.در ضمن تعدادی از مقالت نوشته شده توسط من و چند فایل صوتی در رابطه با ادبیات رادیکال بومی در پیوند های روزانه این وبلاگ جهت استفاده موجود می باشد.

 

با تشکر: مازیار عارفانی.

 

حرف از" ادبیات رادیکال بومی" است این بالا که حرف می آورد این پایین.....حرفم گرفته است عجیب!خوب همینجا  می ریزم ببخشید!:

نگاه میکنم به شعر این اسمها به نظر خودم! اصلن بی خیال هر چه نظر و نظریه! دوست دارم همه ی این اسمهاراششدانگ !و حرف که دارم اینجا الان می ریزم از شعر به لباس رو به جلواست ....خب!با یک یک این اسمها می رویم جلو....

1-    مهدی حسین زاده: منتقد تیزی که فیلم دیده بسیاراست وکتاب آنقدر خوانده از این وآن که آفرین دارد.هی مواظب باشید! متن به لبه ی تیغه ی اوندهید بی احتیاط ...براست ها! کار به او بدهید کارستان تا پوست ازآن بکند لایه لایه...حالاشد!اما لبه ی مخالف این برش که شعر مهدی است فعلن کند می زند.... باشد تا چه شود!

2-    محمد شکوری:...من می شناسمش !روایت آنقدر از شعر بعد از نیما باز کرده که هر کرده ای را کردارها یاد می دهد...شکی نیست!غزل نوشته و تنگنای قافیه آزموده بسیار...نام اگر از این اسم در کنار شعرمتفاوت ببینم یاد صمیمیت و شفافیتی می افتم که او در دو متن شعری حالایش کشف کرد ....همین کافیست!؟

3-    محمود خلعتبری:حالا تو هی بخند! ...آهان یادمتن طنزی افتادی که محمود سالهای پیش نوشت بلند.....که من خودم رابلند کردم توی کافه کرج در کنار محمود نشاندم روی صندلی !!... عجب گرمابخش است آن متن هنوز!گفتم پسر! خودتی خود خودت.. اما این محمود وبلاگ نویس کارکردهایی دارد در خورعاطفه وشهود که نویدازپتانسیل زیاد می دهد .....تاببینیم..

4-    سعید تنکابنی:خدا بیا موزد تیرداد را می گفت : "این بشرذاتن شاعراست" ...من هم می گویم و باور دارم بی زدو بند! به تهران که رفت از یک سال پیش درسفر اول چند شعر با خودش آورد جان دار وزنده...هی تهران هی شهسوار هی تهران هی شهسوار ...هی متن هی سعید هی متن هی سعید مستمر ودنباله دارهی تکرار هی تکرارهی تکرار.... سطرهاش دلباخته ی شبه نثرند فعلن...

5-    طلیعه اکبری: ایرانی خانم چینی شده ی دوست داشتنی..خودش که گفته غزل کار بوده مدتها بعد بوسیده بی خیال غل و قافیه گفته یکهو...خوشم می آید از نگاه جسورش که معنا دارد از صمیمیت زنانه می کشد بیرون نوشته هایش می گوید شعر در او می تپد اما هنوز شناسنامه ای ندارد به اسم طلیعه اکبری.....خانم مشق کافیست جدی تر باش!

6-    سعید دارایی : یا معرف بی برو برگشت قباد جلی زاده درایران! شعر خوب دارد زیاد تا بخواهی شا ملو از براست خیلی تا بشنوی...رو به جلو نویسی هم دارد در شعر چند تایی با لطف زبانی خاصی که انتظار برانگیز است ....اما سعید فعلن شعر را در کجا قایم کرده نمی دانم ...شما چی؟

7-    خالق گرجی:اواخرین دهه ی هفتاد به سر کردگی مریم هوله جلوی پارک شهر باکتابهاشان حراجی فروشی راه انداخته بودند در چند روز متمادی خب؟!غروبها آنجا جمع میشدیم گپی و سیگاری... مریمی های دوربر هوله که اکثرن دانشکده ی هنری بودند اجق وجق آنقدر که نگاهت هی طناز میشد برایشان یادش بخیر....یک دفعه علی شهسواری کتابی از کیفش درآورد که فلانی این را آوردم برای تو!.... اولی را که خواندم نشستم روی سکوبی دلبخواهی... دومی را که خواندم گفتم فلانی ها من رفتم! ....(اولین مجموعه ی خالق گرجی بود).....اما از این اسم الانهاچیزی ندیده ام خاص شنیده ام دارد تحصیل زند گی می کند شدید....موفق باشد!

8-    رامین حاجی کریمیان:تیزوبرا درنگاه... هنوزازقراین پیداست که نمیداند چه بکند با شعر... بعد جوری هم دل از او برده است! می شود آیا دل ازما ببرد با شعر!!!

 

حالا وارد یک اتاق دیگری میشویم که دوستانی دیگرازماآنجا جمع شده اند...درنزنید خودمانی اند!

 

1-    مهناز یوسفی : باشفافیت می خواهد توی زبان بریزد.. می دانید؟ همین درست است به نظر!...امااین استمرارکافی نیست شاعر تنبلی است که کلیک چپ روی لینک اش باز: همان پست همان پست همان پست...نکند رفته عسل ازماه بخردوگل ازشعر بچیند مبارک باشد ما ازشنیده هامان می گوییم راست است؟؟

2-    محمد حسن ومحمد تقی امانی :برادران صمیمی که رگه از زبان همه دارند(چنانچه سخت بگیریم )و گرنه میتوان گفت خوب می نویسندمثل همه که مینویسند آیامی شود اینجوری گفت؟

3-    حامد نیکبخت :عینیت گرای ناب آنچه ازکارهای اوخوانده ام کوتاه هاش طناز ...وآنچه از کارهای او دیده ام روبجلو ....سعی دارد بشود!..... راستی کجاست؟ غیبش زده است کجاست! شما نمی دانید؟

4-    حمید تقی آبادی :هنوز دل در تکنیکهای دهه ی هفتادی دارد برشها ومانورهاش گاهی به گنگی میزند آنقدر که سیالیت نگاه درکدورت زبانی گم می شود این هم خوب نیست! رو به جلو است و ایمان کامل به اینکه زبان جایگاه شاعر است ولی سر گیجه دارد شعرش و بهرمند از دانای کل قل چماق.... من منتظرم کارهابکند حمید کارستان...

5-    احسان رستمی و حامد رمضانی:باشدتاکاراز اینها بخوانم البته بیشترازشعرشان.....شعر شناسهای خوبی هستند درحد وقواره خودشان راه درپیش دارند سنگلاخ.... این راهمه ی ما داریم

 

من حرفم تمام شد حالا شما بحرفید؟

 

 

مازیار عارفانی :
 
ابوالفضل جان
اول از همه از لطف تو سپاسگذارم به خاطر نظراتت...
سپس باید بگویم در این مقاله ات از 16 نفری که من اسم برده بودم در حوزه ی شعر، 15 نفر را رد کردی ، و درباره ی یک نفر که شخص خودت بود ، حرفی نزدی... در ادبیات ما انکار بسیار اسان است و اثبات بسیار سخت!!! من راه سخت تر را برگزیده ام... اما فکر می کنم کامنت سعید تنکابنی را باید جدی تر گرفت... دلایلت برای این حرفها چیست؟؟؟؟ می توانی نمونه بیاوری؟؟؟؟؟؟؟؟
مهدی حسین زاده، محمد شکوری، محمود خلعتبری، سعید تنکابنی، سعید دارایی ، طلیعه اکبری، خالق گرجی، رامین حاجی کریمیان،مهناز یوسفی، محمد حسن جنت امانی، محمد تقی جنت امانی، حامد نیکبخت، حمید تقی ابادی، حامد رمضانی، احسان رستمی و... را قبول دارم عزیز جان و معتقدم اینها و بعضی هایی که شاید هنوز ندیده امشان و بعضی های دیگرکه جوری دیگر کار می کنند و رادیکال بومی هم شاید نباشند، اینده ی چند ساله ی دیگر شعر فارسی را رقم میزنند. من به شعر اینهایی که نام بردم اعتقاد دارم و برای اکثر انها نقد نوشته ام که در ارشیو وبلاگ ها موجود است. اما نمی دانم شما به چه دلیلی تک اینها را رد کردی... دلایل شما تئوریک نبود... ایا می توانی بگویی چرا می گویی مهدی حسین زاده کارهایش کند است؟؟؟؟؟؟؟؟ مگر خود شما در تاریخ 22/10/1385 خطاب به مهدی حسین زاده ننوشتی : ((سلام مهدی جان ادم احساس میکنه کلمات توی این متن چقدر به ادم نزدیکند باید دقیق تر بشم همان جور که زندگی شوخی بر دار نیست این متن هم شوخی بردار نیست))
مگر در تاریخ 29/4/1385 ننوشتی برای مهدی که: ((من نگاه این کار را قوی دارم می بینم کشفی که یک مولف ریزبین و تیز بین را به مخا طب معرفی می کند اولین خوانش این متن این سوال را در ذ هن (مخاطب-شاعر) می کشاند که چرا من تا کنون این را ندیده بودم)). حالا چگونه یک دفعه معتقد شده اید که ایشان شعرهاشان کند است و عقیم؟؟؟؟
اصلا نفهمیدم محمد شکوری را به چه دلیلی رد کردید؟؟؟ حیف که یک ماه پیش وبلاگ ایشان حذف شد و مجددا از نو ساخته شد و من نمی توانم کامنت های شما را به ایشان به دست اورم... وگرنه انجا نیز از محمد شکوری کم تعریف نکرده بودید....
درباره ی سعید تنکابنی هم منتظرم شبه نثر بودن اثار او را با مثال توضیح دهی ، وگرنه اصلا نمی توانم این حرفت رابپذیرم...
درباره ی طلیعه با لحن پدرانه ی ((خانم مشق کافیست جدی تر باش!)) اغاز کردی... اما باید بگویم همه ی داریم مشق می نویسیم... نه فقط طلیعه...بهتر است دیوارهای غرور کمی فرو بریزد... این یکی را هم خدا وکیلی نفهمیدم به چه دلیل رد کردی؟؟؟؟ به خاطر جدی نبودن؟؟؟؟؟؟ نه!!!! طلیعه هم جدی است... درباره اثرش حرف بزن ... نه اینکه درباره ی خودش به او نصیحت کنی... چرا طلیعه را شاعر خوبی نمی دانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا می گویی جدی نیست؟؟؟؟ لطفا توضیح بده...ضمنا یادت نرود که در تاریخ15/9/1385 برای طلیعه نوشته بودی: ((سلام خانم اکبری من از متنهایت خوشم امد در نگاه اول چیزی که به ذهن می اید این است که جدی می نویسی زبان نرم ولطیف وساده /همه ی کارهایت را یک دور خواندم البته همه نه :از کار شش تا به بالا به اتفاق/ مازیار عارفانی/ از کار کارون خیلی خوشم امد))
سعید دارایی را اصلا دلیلی نیاوردی...دلیل بیاور که چرا؟؟؟؟؟؟؟ نبودن دلیل بر ننوشتن نیست... یک شعر سکوت اسایشگاه سعید دارایی هم کافی ست تا او را شاعر بدانیم....
درباره ی خالق گرجی هم صحبت نکردی ... بلکه گفتی دنبال زندگی روزمره است... با این اتهام چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟خالق شاعر است... درباره ی شعرهای جدیدش صحبت کن... نه درباره ی زندگی اش....
رامین حاجی کریمیان را هم لطف کن بیشتر توضیح بده... رامین شاعر جوانی ست... اما سنش دیگر از رمبو و مایاکوفسکی بیشتر شده.... این لحنی که او شاعر جوانی ست و... را نمی پذیرم... جوانی و تجربه را کنار بگذار و درباره شعرش بگو... توانسته یا نتوانسته؟؟؟؟؟؟؟؟ البته یادم می اید که در تاریخ 23/10/1385 به رامین گفتی: ((سلام رامین جان/ خوبیه این کاراینه که هیچ چی اضافه نداره اتفاق هم می افته گزاره هاهم تونستند با کل کار خودشونو بتابونند از متن بیرون نمی زننددیگه از یک متن خوب چی انتظار داریم هان؟ )) یا اینکه در 28/12/1385 نوشتی: ((خب حالا حرف من این است که من وقتی یک متنی را به عنوان شعر می خوانم متن با ید یه جوری من را بگیره ونگه داره ببین وقتی همین رامین خودمون میگه :موجها ورق می خورند وتو می نویسی..... من دیگه نمی توانم از کنار این متن سرم و بندازم پایین و رد بشم ))

مهناز یوسفی را هم به خاطر کم کاری رد کردی که من اصلا این را قبول ندارم... شاعر خوب اصلا دلیلی ندارد حتما کار زیاد ارائه بدهد... شاید یک شاعر شبی 100 شعر بنویسند و نپسندند و انقدر سخت گیر باشند که سالی یک کار بدهد بیرون...ایا باید او را کم کار خواند؟؟؟؟؟ ماه از عسل خریدن و گل از شعر چیدن و مبارک باد گفتنت را هم نفهمیدم... که امیدوارم مشکل از من باشد و درباره ی شعر حرف زده باشی ، نه چیز دیگر... درباره مشکل کارهای ایشان هم لطفا کمی تئوریکتر صحبت کنید...
محمد حسن ومحمد تقی جنت امانی هم دو انسان جدا از هم هستند و این ها را نمی شود در ان واحد با هم تحلیل کرد... لطف کن این دو را جداد جدا تحلیل کن و دلایل ردشان را بیان کن...
احسان رستمی و حامد رمضانی را هم که اصلا انگار قبول نداری و امیدوارم برای اینها هم دلیل داشته باشی تا بنده خداها خودشان بفهمند مشکل شعرشان در کجاست....
خلاصه اینکه اقای حسنی، لطفا درباره ی این دوستان کمی تئوریک تر بنویس... بحث ما توریک است، نه شهودی...



من حرفم تمام شد حالا شما بحرفید؟
 
 
ابوالفضل حسنی:
 

من دارم مشق نمی نویسم مازیار! من دارم شعر می نویسم !واین ضرورت را زمانی احساس کردم که دیدم موجی از عینیت گرایی  بعد از دهه ی هفتاد پدید آمده که در واقع اگر مشق نویسی کنم و نتوانم شا خص های زبانی و شعری خودم را به رخ بکشانم لای اسم ها گم می شوم!!!!!!!!!!!! ....من که بازنده ی غزل دهه ی هفتاد بودم  دو راه در پیش رو داشتم:1- یا باید می آمدم ادامه راه باخته را می رفتم که اصلن تجربیات زیستی و فکری من این اجازه را نمی داد2- یا اینکه سمج وسخت کوشانه نوع عینیت گرایی خودم را...((کشف ونمایش صحنه های نا متعارف(خرده فرهنگ ها) از دل صحنه یی بزرگ تر به نام خیا بان –  وبرداشت عینی جز از کل-( که این شا خصه خود نیز ریشه در حساسیت پذیری انسان حالا دارد... جزی که نا متعارف است گیراترمی نمایداز کلی که به هیچ انگا شته می شود! (نا مش را می گذارم جزنگری طنزی) – و فضا سازیهای عینی وملموس و باور پذیر-و.... ))....با زبانی اجرا می کردم که ناآشنا بود و خود می دانی که راه دوم را بر گزیدم که پلاک به پلاک دارم همچنان مستمر به پیش .....اما این دوستانی که من اینجا گذرا و نا گزیر حرف ازآنها توی سطر ریختم و روی صفحه لغزاندم کارهاشان  گویای ذهنیت زبان- ابزاری آنهاست نگاهها ی کاشف و تیزی دارند این دوستان اغلب اما این نگاه با زبان مزدوج نمی شود حالا یا من اشتباه رفته ام؟؟؟؟!!!!!! یا آنها چیزهای دیگری می دانند که من نمیدانم؟؟؟؟!!! بله! من ازبعضی کارهای این دوستان تعریف کرده ام اماتعریف من خاصه از نگاه عینی و متعرضشان بود به تنا قضات وتعارضاتی که درحال پیشروی است روی ریل زمان.

 

محمد شکوری:

سلام بر ابوالفضل عزیز
عزیز دلم چرا انقدر انرژی ات را صرف اثبات اثار خویش می کنی؟ ان کس که می بایست بفهمد ، ابوالفضل حسنی پیشرو می باشد میفهمد. ضمنا این تئوری که جدیدا بر روی کامنت ها گذاشته ای تئوری بسیاری زیبایی ست ، ولی جایگاه این تئوری ها را در کارهای فعلی ات که اکثرا بر روی تصاویر خطی می گردد ، نمی توانم درک کنم. لطفا اجرایی تر پیرامون تئوری ها قلم فرسایی نمایید و این همه هدر دادن هیجان پیرامون بحث با مازیار عارفانی را نمی فهمم و بیشتر ان کامنت بلند بالایت که با زبانی نه چندان پیشرو و مربوط به اشخاص دهه ی گذشته پیرامون بچه های دهه ی هشتاد را نتوانستم قبول کنم. دلیلش بس برایم سنگین و نا مفهوم بود. یعنی حدسم درست است؟؟؟
امیدوارم توضیح دهی اینهمه از خویش تعریف کردن و دیگران را رد کردن چه دلیلی دارد؟؟؟ امیدوارم جواب سئوالات مازیار را هم بدهی ؟؟؟ ما با هم شروع کردیم و شب هایی را تا صبح با مازیار عارفانی و سعید تنکابنی و مهدی حسین زاده در منزل شما با پیژامه نشستیم و حرف زدیم... مثل اینکه حالا وقتش شده هر کس نظر خود را مکتوب کند و کت و شلوار بپوشد..
در این کامنت می خواهم کمی هم درباره مقاله ات پیرامون بزگداشت تیرداد عزیزمان صحبت کنم:
چطور می شود نام سعید تنکابنی به واسطه ی تیرداد در سال 1377 در بشنو از نی چاپ شود و در مقاله ی شما از سعید تنکابنی به عنوان بچه هایی که همانند رامین حاجی کریمیان، برزو علیپور و... که به واسطه ی اینترنت با تیرداد عزیز در تماس بودند کنار هم بیایند؟؟؟؟ حالا محمد شکوری و مازیار عارفانی هم به کنار...
راستی از انجایی که در غزل شاگرد جنابعالی بودم و جنابعالی تا سال 1383 به جد غزلسرا بودید چگونه در سال 1374 جان کلام تیرداد نصری را (که معتقد بود شعر سپید از قالب های کلاسیک فقط با چهار پاره نزدیکی دارد) درک کرده بودید و اجرا می نمودید؟؟؟؟

به احترام
محمد شکوری
مهرداد عارفانی:
 
سوال این است : ادبیات رادیکال بومی در برابر یا در ادامه ؟ و اصلن چرا ادبیات رادیکال بومی ؟ که شخصن با بومی بودن آن تخالف دارم چرا که هنوز منشی ناسیونالیستی دارد و ماهیتا خصلتی بورژوازی و طبقاتی . فضای پسا مدرن به گفته ی درایدا تبدیل مکان به زمان و زمان به مکان است ....آیا اندیشیدن به زمان مکان را حذف می کند؟آیا می توانیم از تمایز یاد کنیم؟
ما اکنون در موقعیت جدیدی قرار گرفته ایم موقعیت ادبیات رادیکال بدین گونه که زمان را تعویض نکرده ایم بلکه دو زمان را در هم می تنیم حال باید دید شکل تازه ی ادبیات رادیکال و نه رادیکال بومی چه می خواهد ؟شکل تازه ی ادبیات رادیکال کارنوالی به نوعی که بر علیه نظام طبقاتی ادبیات موجود صف آرایی می کند , و سعی در برداشتن موانع موجود بین مخاطب و هنرمند را دارد , شکل کارنوالی ادبیات رادیکال تقابل آشوب و نظم نوینی ست که بازی میان معنا و بی معنایی را پایان می دهد و اینکه آنچه را که نمی گویم باید آشکار کنم.این که ادبیات رادیکال بومی سعی در انحصاری نمودن ادبیات و خود را یک سر و گردن بالا تر دیدن دارد به پایگاه طبقاتی آن بر می گردد «خورده بورژوازی» و سعی در ایجاد ادبیات اقلیت دارد که به مثابه ی موتوری کوچک با یک تسمه موتور بزرگ را به حرکت در آورد و در مکانیک رفتار خود هر چند نو گرا اما همچنان سعی در فاصله گرفتن از اشکال کارنوالی دارد به نظر ادبیات اقلیت, استعاره واقعیتی جدید خلق می کند که از نظر آن واقعیت اولی غیر واقعی می نماید.
ادبیات رادیکال غیر بومی سعی در ایجاد ارتباط با مخاطب دارد و در از بین بردن فاصله ی تماشا چی و مخاطب دارد ....
در فرصتی دیگر به این مبحث بیشتر خواهم پرداخت
 
مهدی حسین زاده:
 
پیش از هر چیز از دوستان شاعرم به خاطر وارد شدن در بحث و ارائه ی نظراتشان سپاسگذارم ..........
این مباحث اگر هیچ چیز هم (به فرض محال)در پی نداشته باشد حداقل ما را نسبت به موقعیت مان در ادبیات و آثار خلق شده بیشتر از پیش حساس می کند و شمایی از عملکردمان از زاویه ی دید دیگر دوستان شاعرمان پیش رویمان قرار می دهد و این چیز کمی نیست ....... جدا از مبحث ادبیات رادیکال و باقی قضایا کمی هم به عملکرد شعری خودمان نگاه می اندازیم در خلوت خودمان و پیش خودمان عیار کارهایمان را دوباره می سنجیم که بسیار هم عالی است ......

اما در مورد بحث ها یک نکته را لازم می دانم و ان اینکه تنها آوردن نام ها کفایت نمی کند, برای عیار سنجی کارنامه ی یک شاعر و لا زمه ی آوردن نمونه آثار مورد بحث بسیار ضروری است تا خواننده ی ما نداند که از یک شاعر کدام اثر دارای قوت یا ضعف است راه به جایی برده نمی شود (من به شخصه به خود این اجازه را نمی دهم که تنها با آوردن نامها و بدون ارائه ی نمونه به انتقاد از کارنامه ی هنری کسی بپردازم) من فکر می کنم دوستانی که وارد بحث می شوند (بحث تئوریک) حتما نمونه ارائه دهند این دو حسن در پی دارد : یکی اینکه تمرکز برروی مقوله بیشتر می شود
و دوم اینکه از پرداختن به حاشیه حدالمقدور پرهیز می شود ...کما اینکه در خلال بحث ها به افق های تازه تری دست پیدا می کنیم که جهت بحث را هم تغییر دهد.

و دیگر نکته اینکه با بی پرده گویی کاملآ موافقم و از آن استقبال می کنم . ادبیات ما کم از نان قرض دادن ها و هندوانه زیر بغل گذاشتن ها ضربه نخورده است.
پس بیاییم بی پرده در باره ی شعر حرف بزنیم ...........

با احترام به همه ی دوستان شاعرم

مهدی حسین زاده
 

 مازیار عارفانی به مهرداد عارفانی:
 
مهرداد عزیز از نظراتت بسیار سپاسگذارم و بی صبرانه مشتاق باقی حرفهایت...
لازم به توضیح می دانم که بومی بودن به منزله ی برداشتی ناسیونالیستی از اوضاع نیست... بومی در این تئوری ۳ ماهیت در هم تنیده دارد:
۱) بومیت منی۲) بومیت وطنی ۳) بومیت جهانی...
بومیت به منزله ی اشنایی با جهان پیرامون است و شناخت پدیده ها ... نه وطن پرستی... وطن در اینجا حد و مرز جغرافیایی نیست... بلکه حدود جغرافیای انسانی و جامعه شناختی است برای اتحاد پدیده ها در یک کل ناهمگون... از اینرو عملا ضد بورژوایی و ضد طبقاتی است... شاید کارناوالی که مد نظر تو است شبیه همان سیزدهمین مولفه ی ادبیات رادیکال بومی باشد:
((مؤلفة سیزدهم؛ پتانسیل پیوستن به شعر در حال گسترش «دوران ادبیات رادیکال بومی»:متون رادیکال با در کنار هم قرار گرفتن فضای بزرگتری را شکل می دهند، و عملاً در مجموع بازتاب شاعرانة نسل و زمانی ویژه می شوند، که این نشان دهندة اهمیت این دوران است. یک شعر «رادیکال بومی» به تنهایی می تواند تمام ابعاد درونی خودش را نشان دهد، امّا با در کنار آثار دیگر قرار گرفتن، معنایی ژرفتر و عمیق تر می یابد. و این یکی از مهم ترین مؤلفه های ادبیات رادیکال بومی است که هر اثری از این دست در کنار دیگر آثار این شکل ادبی وسعت و ژرفای بیشتری می یابد. در واقع، دوران ادبیات رادیکال بومی، یک متن در حال گسترش است که نوشتارش همچنان ادامه دارد، در شرایطی که مدام نقد می شود و می تواند نقد شود. در واقع توانایی ادبیات رادیکال بومی، نوشتن یک متن بزرگتر به نام «دوران ادبیات رادیکال بومی»، توسط خرده متن هایی ست که هر کدام خود به صورت منفرد می تواند اعلام استقلال کند و در عین حال ویژگی های شعر در حال گسترش دوران را داشته باشند و جزئی از آن شوند. و این عمل چقدر شبیه زندگی خرده فرهنگ ها در دل یک فرهنگ کلانتراست. ))
 
به هر حال ادبیات رادیکال بومی ، نه ناسیونالیستی است و نه خرده بورژوازی...زیرا همانطور که در مولفه ی چهارم گفته ام ((اینگونه شعرها به دلیل گفتگوی ویژه ای که با عصر خود دارند و زاییدة عصر خود هستند، عموماً شکلی انتقادی پیدا کرده اند. همواره معترض به شرایط موجودند، و در برابر بنیان های به چالش کشیده شد و در حال بحران، عملی انتقادی را به نمایش می گذارند. از بیان کردن و شعار دادن می پرهیزند و روایت اثر بازتاب دهندة شکل انتقادی این نوع اندیشه می شود.یعنی ما در این آثار رادیکال، همواره با اندیشه ای انتقادی مواجه هستیم، که شرایط اثر بر مبنای همین اندیشة انتقادی، شکل می گیرد. ما در متون رادیکال، عموماً به کاراکتری های پرسش گر، ناآرام، معترض، تحت فشار، در حال گریز و … مواجه ایم، که گاه خودشان رابه در بی خیالی می زنند و گاه عکس العملی عجیب و غریب نشان می دهند، تا به نوعی اعتراض شان را ابراز کنند))... و این کاراکترها تنها می توانند زاییده ی کارناوالی باشند که تو ذکر کرده ای و کارناوالی که در ان حضور داریم... اما این کارناوال ،تضادی با ان بومیتی که مد نظر ماست به اعتقاد من ندارد...


با احترام مازیار عارفانی
 
مازیار عارفانی:
 
ابوالفضل جان
تمام این دوستان فکر می کنم مثل شما حرفه ای و پرتلاش شعر را جدی گرفته اند و برای انها شعر شوخی بردار نیست... من نمی خواهم کسی فقط دنیا را با یک چشم ببیند... فقط شما در حال تلاش و تکاپو نیستید... این دوستان هم دارند تلاش می کنند... و چون شما تلاش می کنید، پس این دوستان بیکار نشسته اند، دلیل خوبی نیست...شما شعر این دوستان را بدون دلایل منطقی رد کرده اید...به ما بگویید مشکل کارهاشان در کجاست؟؟؟؟؟؟ می توانی به صورت تئوریک توضیح بدهی؟؟؟؟؟؟ فکر می کنم دیگر واجب شده باشد که توضیح دهی...باز هم تاکید می کنم این یک بحث تئوریک است، نه شهودی... شما ادعایی را مطرح کرده ای که باید ان را ثابت کنی و کار سختی را در پیش داری ...زیرا شما اگر ضعف اثار این دوستان (مهدی حسین زاده، محمد شکوری، محمود خلعتبری، سعید تنکابنی، سعید دارایی ، طلیعه اکبری، خالق گرجی، رامین حاجی کریمیان،مهناز یوسفی، محمد حسن جنت امانی، محمد تقی جنت امانی، حامد نیکبخت، حمید تقی ابادی، حامد رمضانی، احسان رستمی و... ) را به صراحت اعلام نکنی ، بنده به شخصه با صدای بلند خواهم گفت که: گفتن نمی تواند فلانی !
 
 
ابوالفضل حسنی:
 

دوستان می گویند نمونه بیاورم حی وحاضر وبلاگهای این عزیزان درپیوندهای "چت نشینی" موجود است می توانید کلیک کنید..."آفتاب آمد دلیل افتاب دارد" این که من می گویم.... باز شک می کنید ؟ شعرهزینه بردارترازاین حرفهاست :که فوری سایه ی نظریه یی را بکشیم روی سرمتنها یی که هنوزباجان مولف بازیها دارد آهان! بازی موش و گربه را دیده اید ؟اول گربه بازی می کند(شعر) بعد موش را خلاص(شا عر) این جا ست که شعر-گربه.... شاعر –موش را می خورد!!!!!وخود به جای آن می نشیند!!!!!!!!!!!!این دوستان در مرحله بازی اند هنوز ....باشد تا بببینیم این بازیها تا کجا می رود....حالا اگر مجموعه ی ادبیات تا حالای این دوره را با (تکیه به فضا مجازی) در نظر بگیریم (که مطمنم دربیرون خبری از جدیها نیست یا شاید من ندیده ام) می توان نام برد1- مهدی حسین زاده(منتقد):صدا دارد!!!! وقتی متنی را می گیرد توی چنگش از چنگ نمی دهد زبان خودش را پیدا کرده است بی گمان! نقد مهدی را همه ی شما می توانید بدون اسمش بخوانید!....2- سعید دارایی: باز می گویم! مترجمی حرفه ای است که جلو جلو دارد می رود خود را یا فته است این را هم بارها گفته ام 3- خانم یوسفی :گفتم که می خواهد با شفافیت توی زبان بریزد زبان از خودش می خواهد در بیاورد برای شعرآنچه که من از شعر این دوره انتظار دارم کم و بیش می توان ازمتنهاش گرفت....اما آنچنان نشده است که بدون نام آن راخواند.... حالا یک جور دیگرهم می توان نگاه کرد اینجوری: ...دسته ی اول: دوستانی که زیرسا یه ی زبانی هیچ کس نیستند اما متنهایشان هم زبان از خودشان ندارد این دوستان فقط موتیفها وفضاهای موجود در شعرها شان فرق می کند با هم... زبانشان اما یکیست آنهم زبان گزارشی!مثل سعید تنکابنی و رامین حاجی کریمیان و محمود خلعت بری و محمد شکوری وحامد نیکبخت و مهدی حسین زاده (شا عر)....والبته سعید دارایی در چند متنی که نوشت تمایل نشان داد که دارد می رسد به انچه که باید برسد..و طلیه اکبری ....

دسته ی دوم : دوستانی هستند که می شود گفت که هستند اما کم و بیش با زبان دیگران متنهایشان آشناست می شود گیر داد به آنها که تا ثیرازاین وآن گرفته اند مثل محمد تقی امانی و محمد حسن امانی و حمید تقی آبادی و....

باشد تا باز بگوییم و بشنویم....

 

ابوالفضل حسنی  :   

مهرداد فلاح خلاق است چه با نام چه بی نام چه با اسم گذاری روی اثار خودش چه بی اسم گذاری..... تا بستان 85 هیچگاه یادم نمی رود....برای اولین با که متنهای اخیرش رادیدم بعد از پنج سال.... تلنگری که خو رد به ذهنم و دادم ان را بیرون فوری این بود:از سال هشتاد به این ور اینها به چشمم تازه میایند مهرداد!.....اما من حرفهایی دارم نگفته که حالا می زنم
1- گاهی به نظر من این خلاقیت جای خود را با پیچ و مهره کاری عوض می کند در کارهاش.... البته معتقدم از انجا یی که مولف ما به طوری که به سنت سپید نویسی فارسی پشت کرده و از در ی در امده است که تازه می زند.... لذا باید زمان بیشتر داد به او ......این جور شیرجه زدن ها به قعر تا راه واقعی خودرا به عنوان یک( سیستم ) پیدا کند کج و معوج شدنها نیز دارد در بین راه نباید زیاد خورده گرفت به نظر من......
2- اما مسله و مشکل اساسی من با مهرداد هم به عنوان یک دوست و همراه و هم به عنوان خواننده ی جدی کارهای اخیر او...این است که مهرداد فلاح :با عطف به انچه گاهی از کامنتهاش از این ور وانور بر می اید هنوز دل در گرو دهه ی هفتاد دارد نمی دانم چه گم کرده است درانجا که نمی تواند دل بکند به نظر من که خیلی چیز ها چیده و پیدا کرده است من معتقدم اویی که ما در هوا خوری با ان طرفیم که بی شک از بین باز ماندگان دهه ی هفتاد خلاق ترین و پیش رو ترین همه ی انهاست در دوره ی اکنون (حا ضرم ثابت کنم)تا دل ازمو لف چهار دهان و یک نگاه و کلاغ و خودم و ....نکند وصددرصد اینزمانی خودش را نبیند طیف جدی و حرفه ای شعر این دوره به او و راهی که در این دوره انتخاب کرده است شک خواهد کرد به نظر من مهرداد فلاح باید به پیش برود از راهی که از ان سر زده است ....نگاه کردن به پشت سر حتی اگر به شکل ایما و اشاره در یک کامنت چند خطی در این ور انور ودر وبلاگردی ها حتی باشد.....نا خوداگاه به ایمان و اعتماد او در این دوره نیشک می زند....

 

مازیار عارفانی:

 

باز هم تئوری حرف نزدی و دلیل نیاوردی. ((این که من می گویم.... باز شک می کنید ؟ )) دلیل چندانمعتبرینیست. مگر شما کیستید؟؟؟ به اعتقاد من خودبزرگ بینی بزرگترین آفت ادبیات ماست. شما به غیر از خودتان همه را در حوزه ی شعر بدون دلایل منطقی و بدون مثال رد کردید...لطفا مثال بیاورید و ادعایتان را در عمل ثابت کنید و به صورت تئوریک، نه از طریق بازی موش و گربه!!! اکر من از این دوستان مثال می زنم به خاطر این است که معتقدم این ها امروز از من جلوتر ایستاده اند... و خیلی های دیگر که رادیکال بومی نبودند و فکر می کنم که آنها هم از من جلوتر ایستاده باشند... سئوالم این است ، آیا در حال حاضر در عرصه ی مجازی وبلاگ ها کسی نیست که از شما جلوتر ایستاده باشد و شما ان شخص را بیشتر از خودتان قبول داشته باشید؟؟؟یعنی شما معتقدید بر پیشانی شعر فارسی ایستادید و نقش لیدر را بازی می کنید؟؟؟؟ و دیگران فرسنگ ها با شما فاصله دارند؟؟؟ این همه تعریف و تمجید از خودتان و اینهمه رد و تخطئه ی شاعران دیگر به نظر کمی اغراق آمیز نمی آید؟؟؟ شما معتقدید که این دوستان فعلا دارند بازی بازی می کند و تاتی تاتی ... قبول!!! خب دلیل بیاورید و مثال بزنید. چرا اینهمه مخاطب و شاعر را به لینک های وبلاگتان حواله می دهید... مگر خودتان قدرت تجزیه و تحلیل و اثبات ادعایی که کرده اید را با آوردن مثال ندارید؟؟؟؟ دوست من، خیلی ها منتظر پاسخ شمایند... لطفا پاسخ دهید و تئوریک صحبت کنید... ادعا کردن را همه بلدند... چه کسی می تواند ثابت کند... شما؟؟؟؟
گفتیم و پرسیدیم ومنتظر جوابیم
 
مهرداد عارفانی:
 
بسیار جالب است روی آوردن به شکلی که پیشتر تجربه شده است ونام گذاری جدید روی آن؟؟؟؟ شعر انتقاد , شعر پیشرو , شعر روشن , و معترض تنها ویژگی شعر رادیکال بومی نیست و اینکه رادیکال بومی وقتی عنوان می شود تماما ایدئولوگ می شود , جزمی میشود , شکل سیاسی به خود می گیرد و نهایتا داعیه ی رهبری جامعه را نیز دارد , چرا که ادبیات اقلیت است و دارای رهبر , و می خواهم بدانم کدام اثر هنری به مثابه یک سلسله اثر در یک دهه بازتاب دهنده ی ان دوران نیست که تنها ادبیات رادیکال بومی چنین است؟؟؟ و این یعنی چه که متون رادیکال با در کنار هم قرار گرفتن فضای بزرگتری را شکل می دهند؟؟؟؟ و ایا این مطلب فقط در مورد ادبیات رادیکال بومی صدق می کند ...که به گمان من شکلی ارتجاعی از هنر را به ما باز خورد می دهد با همان شیو ه های خودش و این که اگر من در اینجا با آن برخورد سیاسی می کنم و می دانم هم که راه گشای شعر نیست و بندی بزرگ تر بر پای آن می زند به این دلیل است که ذاتا این موضوع سیاسی است پیش از آنکه هنری باشد و یا شاید هنر سیاسی
 
حالا اینکه می توانم تبیین کنم که خرده بورژوازی سنتی متمایل به فئودالیسم است ....سنتی که می آید با بومی هماهنگ است و این گفته صد در صدن سیاسی و البته بی مزه است در تبیین یک سلسله اثر ادبی اما حقیقت این است که از اینجا بر می خیزد و وابستگی به کار و سرمایه به آن خصلتی ذو گانه می بخشد که در زمان کار رادیکال و در شرایط سرمایه ارتجاعی شود و میل بالا طلبی و افزون خواهی در آن زیاد شود .واضح است چنین تبینی صد در صدن کلاسیک و ضد تاریخی خواهد بود و با مبانی جدید نقد و تعادلات سه جزئی جرم و انرژی و اطلاعات همگونی ندارد و تبیینی سخت افزار در شرایط نرم افزار است و به همین لحاظ ارتجاعی ست و این که شما تخالفی بین بومی و کارنوالی نمی بینی برای من غریب است و عجیب چرا که کارنوالی منشی جهانی دارد هر چند من منظور شما را درک کرده ام از بومی گری که پان ایرانیسم یا پان تهرانیسم نیست مثلن امه واژه ی بومی محدود می کند و سد می شود و من تاکیدی بر نام گذاری کارنوالی ندارم و تنها می توانم بگویم که اشکال کارنوالی را در آن می بینم مثلن اشعار شیمبروسکا که شما نمی توانی بگویی رادیکال بومی بلکه این شکل کارنوالی در شیمبروسکا به میان جمعیت می آید و فاصله بین تماشا چی و مخاطب را از بین می برد ....جالب اینکه شما حتی اگر با یک کارگر پلونه یعنی لهستانی صحبت کنید کاملن شیمبروسکا را می شناسد یعنی شاعر در میان مردم حضور دارد و جالب تر اینکه داعیه رهبری آن ها را ندارد و خودش است و از خودشان است و تنها گزارشگر خوبی است....من به هیچ وجه تمایل نداشته و ندارم از اویه سیاسی به این موضوع نگاه کنم اما ماهیت و دات بومی گری موقعیتی ایدئولوژیک به ان داده است که به لحاظ تاریخی آن را خواهد کشت .و این که ادامه ی شعر موج نو نامش رادیکالیسم بومی نمی تواند باشد چرا که دقیقن با همان مولفه ها شما به سراغش رفته اید با نامی جدید و در شرایط نرم افزاری همچنان که گفتم تحلیل سخت افزاری می کنید و همان طور که اشاره کردم در شرایط انقلاب افورماتیک وضعیت تعادلات 3 جزئی به هم می ریزد یعنی هر چه از میزان جرم کم می شود از انرژی هم کاسته می شود اما بر اطلاعات افزوده می گردد و امه تحلیل شما درست خلاف این گفته است......امیدوارم مبحث به همین شکل جدی پیش برود و دوستان وارد به بحث شوند
 

 ابوالفضل حسنی:

 
خوب چه کنیم لیدر بودن هم دردسر دارد! حرف خوردن می خواهد عجیب!! و ادبیات رادیکال بومی هم عجب بو دار شده است این روز ها !!!!حالا خدایی بیا بگو ببینیم برای اولین بار این مبانی اکتشافی خودت را از چه متنهایی کش اوردی تا من اینهمه بکش بکش نکنم الکی و سراز لای این کامنتهابکشم بیرون وراه خود را بروم همچنان که می رفته ام تا حالا !اصلن اقا شما رادیکال و ما که مال این حرفها نیسیم راه خود را مایل به چپ میکنیم یواشکی انقدر در می رویم که هر گربه ای مارا کال کال بخورد.... نگران چی هستید؟شما شاعرید و همه این دوستان که اینجا صادقانه از انها حرفها در میان اوردم رادیکال و شاعر!اما یادت باشد که یک سوال همیشه در ذهن من بی پاسخ می ماند ....می گویم: متونی که از خوانش انها به این مبانی (رادیکال بومی) دست یافتی کدامند؟ ایا یک شبه به این مبانی چند گانه رسید ی؟ یانه خوانش متنهایی ذهن ترا مشغول به خود داشته و نتیجه شده است نویسش نظریه ی ادبیات رادیکال بومی!اگر صورت دوم درست است پس صورت ان متنهارا از حجاب بدرار مازیار!!!!!!!!!!!!

والسلام
 
مازیارعارفانی :
 
ابوالفضل جان

همانطور که سعید اشاره کرد بحث با شما بیهوده است. چون تئوریک حرف نمی زنید و بلد نیستید ادعایی را که کرده اید ثابت کنید. اما خدمتتان بگویم که درمورد سئوالاتتان:((متونی که از خوانش انها به این مبانی (رادیکال بومی) دست یافتی کدامند؟ ایا یک شبه به این مبانی چند گانه رسید ی؟)) ... نه یک شبه نبود...این حرکت همانطور که در مقاله ای هم بدان اشاره کردم از اوایل دهه ی هفتاد و زمان هایی که شما غزل می گفتید با شعرهای دوستانی همچون تیرداد نصری و بیژن نجدی و مهرداد عارفانی جرقه خورد ، البته نه به این شکلی که امروز ملاحظه می شود... به هر حال شاید شما ان سالها زیاد درگیر غزلیجات بودید و به شعر این دوستان توجهی نمی کردید، اما اری دوست من، انجاست ریشه و در این نزدیکی ها فکر می کنم شعر های سعید تنکابنی ( از سال 1378 به این طرف )موجود باشد که خیلی به این مقوله نزدیک بود...( شاعری که می گویی صاحب زبان نیست و تعجب می کنم که چرا پس همیشه سعید اکثر شعرهاش یک سر و گردن از شمای لیدر بالاتر است؟)
 
ضمنا در حوزه ی زبانی هم سادگی زبان مهدی حسین زاده خیلی پیش تر و زمانی که شما غزل می گفتید وجود داشت و....

بگذریم ... دیگر نمی گویم... چون گفتن نمی دانند فلانی ها
 
 
مهرداد فلاح:
 
ابوالفضل عزیز!
می بینم که بحث شما کم کم دارد از شکل بحث بیرون می زند و قیافه ی دعوا به خودش می گیرد!
حالا اگر به مازیار عزیز توصیه ای بکنم ، می ترسم برداشت دیگری بکند .
مازیار جان !
هر کس به شیوه ی خودش بحث می کند و من و تو نمی توانیم مجبور کنیم هم دیگر را که حتمن به شیوه ی من حرف بزند. اصل این است که اجازه دهیم این حرف ها بر زبان بیاید . اگر بزنیم توی ذوق هم و زمینه ای بسازیم که دهان مان بسته شود ، آیا پشیمان نخواهیم شد ؟
من خیلی شادم که مهرداد عارفانی عزیزم دارد حرف هایش را می زند و چه قدر هم نکته بین است و هوشیار...
..
..
..
ادامه داریم!

......................................................................................................
"خواندیدنی " شعری ست که من به کسی پیشنهادش نمی کنم . نمی گویم این جوری بنویس. حتا گمان می برم که باز تولید شدنی نباشد . مهرداد فلاح در ادامه ی بازی هایی که شعر بر سرش آورده ، به این یکی هم دچار شده از سر ناچاری. من آن نیستم که بخواهم برای شعرم تعیین تکلیف کنم. بنابراین ، نمی توانم بگویم شعر بعدی که سراغم می آید ، چه شکل و شمایلی دارد . فقط این را دانسته ام که دوره ای دارد هر شعری در کار شاعر. همیشگی نیست. این که برخی می گویند فرم در شعر حالا منشی اتفاقی دارد ، به دید و تجربه ی من یکی هم درست می آید . البته ، این "اتفاقی" تا خودش را در گروهی از شعر عیان نکند کامل ، از سر شاعر دست بر نمی دارد.
..
..
..
من قیچی بر نمی دارم دم دوره ام را ببرم!
 

 مهرداد عارفانی:
 
یک توضیح را لازم می دانم رادیکال radical به معنای ریشه و بنیاد واصل و ریشه ای/.بنیادی/اصلی/افراطی/تندرو/وابسته به احزاب و دستجات تند رو/ریشه ی جبری عدد و به معنای اجتماعی آن اصلاح طلب در زبان فرانسه می باشد / ریشه ی آن فرانسوی می باشد و رادیکالیزه به معنای تندرو کردن/رادیکال پولیتیسین به معنای سیاستمدار افراطی/و رادیکالیسم به معنای بنیاد گرایی می باشد/ که در اساس معنای پیشتاز را به خود می گیرد حال به این نقطه می رسیم که ادبیات بنیاد گرا در کنار ایدئولوژی بنیاد گرا چه می خواهد بگوید به ما؟بهتر است در گزینش واژه ها نهایت دقت را به کار بریم/خصوصا واژه ای بیگانه
قضیه بعدی این که دوستان اگر گفتن می دانند می توانند وارد بحث تئوریک شوند آن چه من در اینجا می بینم فعلا دسته بندی و گروه طلبی و منم منم است بنا بر این ترجیها با ذکر نمونه شعر و اثر بهتر است به جلو برویم به دور از برخوردهای احساسی و غیر تئوریک..........
.............................................................................................................
جهان از من نمی دانم چیزها آغاز می شود و نه من می دانم چیزها.
به گفته ی میخائیل باختین
زمینه ی برون کلامی گزاره به سه بخش تقسیم می شود
1 /افق مکانی مشترک برای گفت و گو کنندگان / وحدت مکان مشهود
2 / شناخت و درک موقعیت , که آن نیز در مورد هر گفت و گو کننده مشترک است
3 / ارزیابی مشترک آنان از این موقعیت

حال باید دید این افق مکانی مشترک وجه تشابه اش در ادبیات به قولی رادیکال بومی با دیگر انواع در چیست و آیا پیشنهاده ی جدیدی در دست داریم تا به مدد آن به ارزیابی مشترک بپردازیم , بدین معنا که وجه تمایز کنش رادیکالیسم بومی در ارئه ی محتوایی جدید است یا فرمی دگرگونه و هر کدام این ها در کدام دسته بندی قرار می گیرد و آیا توازی فرم و محتوا به سمت رئالیزه شدن تا سر حد شفافیت, در متن پیش می رود و یا اینکه شبکه آشنا زدایی در این چالش زمانی به گمان من که مکانی اش نمی نامم هرچند که واژه ی بومی را بر دوش می کشد و طبیعتا باید مکانی باشد ولی این گونه نیست , غنایش در کجاست , چند پرده در غیاب نشانه ها به اعتدال جدید می رسد و استعاره ای بلند از ساختاری مجاز مرسلی به مثابه ی همجواری اشیاء و پدیده ها را عرضه می کند , سوال این است وجه تمایزش در چیست / والبته با ذکر نمونه / و باز هم باختین می گوید
 
یا باید به این نتیجه رسید که در ادبیات , گوینده , شنونده و قهرمان برای نخستین بار گرد هم می آیند بی آنکه هیچ چیزی از هم دیگر بدانند یا افق مشترکی داشته باشند , یعنی این که هیچ نقطه ی اتکا و هیچ نکته ی ضمنی و مشترکی ندارند؟ اندیشه ی عده ای به این نظر گاه گرایش دارد

مسئله اینجاست که بسیاری بر این باورند که مخاطب می باید در خوانش اثر همپای نویسنده باشد یعنی در شرایط آفرینش اثر قرار بگیرد و درست در همین نقطه است که ادبیات اقلیت یک سر از از مخاطب خود جدا می شود و شروع می کند به صف بندی و مرز و مرز ومرز و آیا اکنون ادبیات رادیکال بومی یا ادبیات اصلاح طلب در وجه معنایی ان به زبان فرانسه و برداشت نادرست آن در زبان فارسی از کدام مرز می خواهد سخن بگوید , بومی گری در ایدئولوژی منجر به پدیده ای به نام طالبان می شود و برخوردهای شووینیستی از این قبیل و آوانگاردیسم به سر آمده در عرصه ی جهان از کدام معنای بومی می خواهد شعری جهانی بتراشد , و اصلا مولفه ی آن کجاست , بسیار حائز اهمیت است که نامی برای ان اختیار کنیم که صد در صد غربی ست و آنگاه از بومی گری بگوییم , به زعم من شیون فومنی به عنوان مثال یک شاعر بومی ست و اما نمی توان شیون را در شعر جهان شناساند چرا که به شدت بومی ست وگرنه من در شعر تمامی دوستان که ملاحظه می کنم پافشاری بر بومی گری نمی بینم حتی در آثار مدعیان این ..!!فرضیه
زمانی که از بومی گری سخن به میان می آید یعنی محدوده ی جغرافیایی خاص , فرهنگ ها و خرده فرهنگ ها , حال با این واقعیت روبرو می شویم که مخاطب در زمان خواندن اثر در کنار نویسنده یا اثر قرار می گیرد , اما این حالت همواره اتفاق نمی افتد , به خاطر کنش گریزان محتواهایی که در افق خواننده قرار نمی گیرد و به نوعی پس از خوانش چند سطر رها می شود و گسست به وجود می آید,همواره خواننده در پی یافتن خود در اثر است و دنبال مکانی مستقل می گردد و همواره با اثر در نمی آمیزد بلکه در بحران اثر شرکت می کند.
 
من ضروری می بینم که با ذکر یک شعر از ادبیات رادیکال بومی به تبیین آن بپردازیم.
 
درخت
تمام پنجشنبه را مشغول دیدن درختی هستم
تا شب، بچه ها را در کافی شاپ نبینم
که قراراست یکی دخترعمویش را بیاورد
میخواهم به یادگار عکسی بگیرم با درخت
پیکی بزنم پای درخت
بغل بگیرم درخت را
جا بمانم از هر چه عشق و حال
هر چند پسر و دختری پشت درخت اند
که عریان است سینه های هر دوشان
و فال حافظ گرفته اند

خوب مازیار گرامی از خودت آغاز می کنم که هنوز نمونه نداده ای , آیا می توانی بگویی کجای این اثر رادیکال بومی است؟ جدای از ضعف ساختاری اثر و اینکه هنوز در شک هستم که به فضای شعر هم رسیده باشد اما با این حال که راوی تمام پنجشنبه را مشغول دیدن یک درخت است و پنجشنبه یعنی بیست و چهار ساعت و یا شاید منظورت از صبح تا غروب است واینکه شب هم از درخت جدا نمی شوی تا دوستانت را در کافی شاپ نبینی و اینکه قرار است کسی دختر عمویش را قرار است بیاورد کنار این درخت تا راوی با دختر عموی دوستش عکس یادگاری بگیرد ....جدای از به هم ریختگی زمانی در این اثر که می خواهد شب دوستانش را در کافی شاپ نبیند و آیا اینکه شب این دختر می آید کنار درخت تا عکس بگیرد تناقض هست و از عدم شفافیت لازم رنج می برد و اینجاست که اثر به جایی دیگر گریز می زند و نمی گوید من این دختر را بغل می گیرم بلکه می گوید در خت را بغل می کنم و از عشق و حال باز می ماند پسر و دختری پشت درختند و سینه های هر دو عریان است و جدای از اینکه برای پسر هم سینه ی عریان قائل می شود , در زمان معاشقه فال حافظ می گیرند و ان هم لخت زیر درخت و اینکه حالا راوی کجا ایستاده , پس لاجرم این درخت باید درخت بزرگی باشد یا دیخت دیگری باشد که راوی این طرف درخت را بغل کرده و دو نفر هم دارند لب روی لب ولخت فال حافظ می گیرند , که می بینیم به لحاظ فیزیکی با هیچ منطقی جور در نمی آید و حالا جدای از این مقولات لطفا به من بگو کجای این اثر رادیکال است آن هم بومی و اعتراضش در کجاست ؟ و کجای این اثر با پیشنهاده های شما همخوانی دارد , بسیار خوب به سراغ متنی دیگر میروم



 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 10:2  توسط ابوالفضل حسنی  | 

چت نشینی 2

 

ابوالفضل حسنی : سلام مهدی چطوری؟

ببین مهدی... یه بحثی منو بچه ها همین جا داشتیم چندشبه پیش درباره نیما می خوای همان رو ادامه می دیم ها؟

مهدی حسین زاده: درباره نیما حرف زیاد زده شده اماچيزي که نيما رو براي توقف کردن رو شعر هاش واسه ي ما جالب مي کنه اينه که اون با اينکه يه شاعر سمبليسته اما از تصوير سازي هاي در خدمت روايت بهره مي گيره و کار رو دو وجهي مي کنه يک وجه قضيه فضاييه که روايت مي کنه و عينيت داره يک وجه ديگه مفاهيميه که در کنار ساختار شعريش افاده مي کنه که هر عنصري براي خودش ما به ازا پيدا مي کنه در فرامتن 

ابوالفضل حسنی :حالا مهدي من حرفم اينکه بين متن و فرا متن در شرايط عملي يه فضاي خالي و جود داره و حالا به نظر تومولف چه جوري مي تونه اين فضا رو پر کنه؟ 

مهدی حسین زاده :اين فضاي خالي بين متن و فرامتن در شعر نيما دقيقآ!؟  

ابوالفضل حسنی:من احساس مي کنم اين فضاي خالي در کارهاي نيما به حداقل مي رسه متن خونده مي شه و بلافا صله فرا متن تداعي ميشه...  

:مهدی حسین زاده:آره ديگه عزيز ببين من گفتم که  

 چيزي که نيما رو براي توقف کردن رو شعر هاش واسه ي ما جالب مي کنه اينه که اون با اينکه يه شاعر سمبليسته اما از تصوير سازي هاي در خدمت روايت بهره مي گيره و کار رو دو وجهي مي کنه يک وجه قضيه فضاييه که روايت مي کنه و عينيت داره يک وجه ديگه مفاهيميه که در کنار ساختار شعريش افاده مي کنه که هر عنصري براي خودش ما به ازا پيدا مي کنه در فرامتن و چيزي که تو داري ميگي همينه چون کنش انتزاع در شعر هاي نيما به حداقل مي رسه و تو نمي توني باشعري از نيما طرف بشي که نتوني فرامتن هاشو به متن چفت کني...از اين رو نيما ظرفيت شعريش گسترده مي شه واسه اينکه فقط تکيه اش بر مفاهيم نيست بلکه از کنش خلا قه در متن به بهترين وجه ممکن بهره مي گيره واين بهره گيري در شخصيت پردازي (کاراکترايز کردن متن) استفاده از روايت داستاني و نيز مکالمه با اسطوره ها نشا ت مي گيره.....  

ابوالفضل حسنی :خوب درست اما هميشه احساس مي کنم يک فضاي خالي در کارهاي عيني بچه هاي امروز احساس ميشهو اين بر مي گرده به اين که هر چقدر يک متن عيني بتونه ار تباط فر ميک کاراکتر ها و عنا صر مو جودرو کشف و القا کنه اين فضاي خالي کم رنگ تر مي شه اما من معتقدم اين فضا هيچ مو قع از بين نخواهد رفت ... 

مهدی حسین زاده:آيا منظورت اينه که اين فضاي خالي از دريافت زيباشناسيکه ما از فرامتن شکل میگیره يااز زايش مفاهيم تازه تره از دل فرامتن بوجود میاد؟؟؟؟ 

ابوالفضل حسنی :ببين من ميگم در صد بزرگي يک شا عر در اين جا معلوم ميشه که متن و فرا متن از فا صله ي دوري به هم نگاه نکنن....یعنی بین متن و فرا متن فضا ی تهی به حداقل ممکن برسه یا بعبارتی در یافت فرا متن در بی فا صلگی متن امکان ببخشه...  

مهدی حسين زاده:يه وجه قضيه اينه که متن خواه ناخواه حد فاصلشو با واقعيت حفظ مي کنه(وجه هنري)که اگه حفظ نکنه ميشه گزارش و به درد روزنامه ها مي خوره که وجه اطلاع رساني اش قويه واسه ی مخاطب ها و لازمش هم همينه اما وقتي که از شعر حرف مي زنيم اونوقت پاي دريافت به ميون مي ياد و دوباره زايي معنا....  

ابوالفضل حسنی:من ميگم ما دو نوع لذت خواندن داريم يک لذت همپاي خواندن و يک لذت بعد از خوانده ما در حا فظ لذت همپاي خواندن داريم چرا؟/مهدی حسین زاده : توي حافظ هم لذت همزماني داريم هم در زمان..... ابوالفضل حسنی : اهان خوب اين رو بهتر ديدم چرا؟ 

مهدی حسین زاده : شعر حافظ شعر مصرفي نيست که به محدوده ي تاريخي خاصي محدود بشه 

ابوالفضل حسنی :من ميگم به خاطر اينکه بين متن با فرا متن فضاي خالي خيلي کمه نه؟ 

مهدی حسین زاده:چرا که لا يه هاي شعريش که  گستر ه هاي بازي رو در بر مي گيره ساختار شعريشو کنشمند مي کنه و از اين رو با لايه هايي در کار اون طرف ميشيم که ساخت هاي فراواني رو پيش چشم مخاطب شعريش مي ذاره واسه ي اون آدمي که تو قرن 7 داره شعرش مي خونه همونقدر حرف داره که واسه مني که دارم  امروز شعرشو  مي خونم البته اينو هم بگم که شعر حافظ واقعا استثناست و من نمي تونم شاعر ديگه ايي رو همتراز با اون قرار بدم شعر حافظ شمولمند توي زمان و مرزهاي تاريخي رو پوشش مي ده واگر فضای خالي به قول تو ÷ر مي شد که ديگه همه چي حل شده بود وما خيلي را حت مي تونستيم به مصرفي شدن شعرش برسيم ....اما تعليقها و فرم هاي زباني ايي توي کارش هست که نمي توني بگي فضاي خالي رو ÷ر مي کنه چرا که محدو ده اش فراتاريخي و از اين رو مثل مولوي نيست که به حيطه ي خاصي ب÷ردازه و نيز هم مثل فردوسي نيست که باز رو يک مقوله اش (حماسه) فقط توقف کنيد توي شعر حافظ با لايه هاي محتوايي متنوعي طرفيم که همه چيز از عشق بگير تا جنگ و ...... رو شامل مي شه با اون اجراي زباني خارق العاده اش واسه ي من هيچ کس نتونسته مثل حافظ اين قدر غريب باشه

ابوالفضل حسنی :در مو لانا و فردوسي لذت فرا متني کمتر در عرض متن مياد و خودشو به طول متن مي کشونه اما ما درهنگام خواندن حافظ لذت فرا متني رو هم در عرض و هم در طول شديدن احساس مي کنیم

مهدی حسین زاده :من منکر قدرت فردوسي در شاهنامه نيستم با اون روايت حيرت انگيزش يا بازبان طنازي که مولوي توغزلیا تش داره اما اون فضاي خالي رو که بهش اشاره کردي رو مي تونيم تو متنهاشون به نوعي ÷ر کنيم

 ابوالفضل حسنی:و اين به خا طر اينه که حا فظ فضاي خالي  بين فرم و محتوا رو به حداقل مي کشونه  

مهدی حسین زاده :اما من در حافظ اين فضاي خالي رو به تعليق ها و کنش فعال متنش به سوپه و مفاهيم وخلاقيت شاعرانه اش نسبت مي دم که هربيتش ÷تانسيل تبديل به تداعي هاي گوناگوني رو بر مي تابه که حتا فضاي خالي شعر حا فظ نيز جزي از کاراکتر متنه درسته جزي اي از بنيان متن که معنا مي افرينه نه؟واسه همينه که از حافظ فال مي زنن وهرکس دريافت خودش رو با توجه به حس و حالش از متن اون مي کنه چون تداعي هاي حافظ بازند و فقط توي چارچوب متنش محاصره و تمام نمي شن من علتش رو در رندي و زکاوت خارق العاده اش مي دونم اون از پر بسامد ترين واژه ها در شعرش استفاده مي کنه و هر وازه اش به جاي اينکه به يک مدلول اشاره داشته باشه به مدلولهاي زيادي چفت و بست مي شه که در ساختار نحوي کلامش توي منطق همنشيني به بهترين وجه ممکن متن را از تک صدايي به چند صدايي مي رسونه يعني بين متن با فرا متن فضاي خالي و جود نداره و اگر داره در خدمت متنه براي معنا افريني درسته؟؟ در شعر هاي عيني اين دوره با توجه به اينکه يک اصل رو گذاشتيم به باور پذير بودن اين چه جوري امکان داره يعني چه جوري هم بايد شعر باور پذير باشه اتفا قات و القات و کنش ها و وا کنش ها و هم اينکه اين فضاي خاي پر بشه:من خلاقيت شاعر رو تو پرکردن فضا موثر مي دونم امااين فضايي که ما در موردش حرف مي زنيم بايد وجود داشته باشه متن که نبايد کاملا وامدارو منطبق بر واقعيت باشه 

ابوالفضل حسنی:اين فضا بايد کنش مند و جود داشته باشه واگرغیز از این با شه ما به فرا متنها نمي رسيم يا دير مي رسيم

مهدی حسین زاده:درسته؟ در شعرهايي که به ذائقهي ما خوش نمي ياد من فکر مي کنم يا خيلي از واقعيت بيروني دور يا خيلي منطبقه : توي اولي خواننده چيزي از متن دريافت نمي کنه چون نمي تونه اونو تو چارچوب واقعيت و تجربه هاي جمعيش همذات ÷نداري کنه که ما به اون کارها کارهاي انتزاعي مي گيم و توي دومي اونقدر منطبق به واقعيته که به ما چيز تازه ايي ارائه نمي ده چراکه خودمون اون نحله ها رو تجربه کرديم و واسمون تازگي نداره پس اين فضاي خالي بايد وجود داشته باشه تا خواننده بتونه توي اون خودش رو وارد کنه با بخشيش همذات ÷نداري کنه و بابخشيش همذات ÷نداري بشه.....

ابوالفضل حسنی:يعني متن با فرا متن درست چفت هم هستند و فضاي خالي نسبي براي کنکاش و استفاده از اتمسفر لذت متن وجود نداره نه؟ 

 مهدی حسین زاده:يعني متن اونو وارد چرخه ي خودش مي کنه و خواننده وارد بازي متن مي شه حالا اون کسي برنده است که بتونه مخاطب رو تو متن به بهترين وجه ممکن بازي بده....  

ابوالفضل حسنی:يعني در واقع از اين فضا بهترين استفاده رو ببره نه؟ 

 مهدی حسین زاده:اين (بازي)به عقيده ي من از خلاقيت شاعر و تبحرش در زبان و ديگر عناصر شعري نمود ÷يدا مي کنه خواننده دنبال غذاي آماده نيست بلکه مي خواد اون ماده ي خام رو خودش تو متن کشف کنه و ازش لذت ببر.... 

 ابوالفضل حسنی :من فکر مي کنم اون چيزي رو که بارت به عنوان لذت متن ازش حرف مي زنه همينه در بعضي از متنها بين متن با فرا متن فضاي خالي طويلي کشيده شده که مخاطب گم ميشه توش.... مثل بعضي از متون ده هي هفتاد ی 

مهدی حسین زاده:دقيقآ مثال خوبي زدي! 

 ابوالفضل حسنی:و حالا وظيفه ي نسل ما اينکه اين فضاي خالي رو کو چيک کنه و با عطف به حرفهای تو ان رو تبديل به جزي از عوامل زايايي متن کنه 

مهدی حسین زاده:مشکلي که تو اون متنها وجود داشت و من در موردش قبلا نوشتم يکيش همين عدم توجه به مخاطب بود يعني يه جريا ني تو اجراي شعر بوجود اومد که بيشترين تمرکزش رو گذاشت رو زبان و خلاقيت زباني( که خوب هم بود....... چرا که تلنگري به شعر و شاعرا زد که بابا ميشه از اين زبان کارکردهاي فراوني کشيد) يکي ديگه اش تمرکز بيش از حد به کنش هاي نحوي و زباني درشعر بود... 

ادامه دارد....

محبوبه میم: 

گفتگو بسيار جالب و جدی ست اگر فشار و تمرکز بيش از حد بر شکل بندی و فرموليزه کردن متن و فرامتن و از ساختن موقعيت هندسی برای آن ها صرف نظر شود چرا که چندان ما را به درک علت لذت بردن نمی رساند . از نگاه من برای کشف ماهيت لذت لازم ست نيم نگاهی هم به آنات زمان و حس ديونيزوسی خواننده در لحظه ی خوانش انداخت . مطلق کردن واژه های متن و فرامتن اثر هنری را به بيرون از خواننده پرتاب می کند و حتی اگر کل سخن با پيش انگاره ی نسبيت تنظيم شده باشد از امکان مطلق شدن پديده ای به شدت نسبی نمی کاهد . بنابراين بهتر ست به جای خطی از متن تا فرامتن و طول خط و حريم خط ( عرض ) مثلثی در نظر آورد که برای تشريح راس سوم يعنی حس کشف خواننده يا قدرت احساس ورزی خواننده نیز به اندازه ی توضيح موقعيت متن و فرامتن پرداخت اگر چنين نباشد در غياب خدای سرمستی و شراب خواننده چه لذتی ازمتن يا فرامتن و فاصله ی آن ها خواهد برد حتی اگر بين اين دو فاصله باشد يا نباشد . به بيان ديگر حيف ست دقت و تمرکزی چنين موشکافانه در غياب ديونيزوس اتفاق افتد . راستی را که اين غيبت چيست که ما را چنين خالی از شعر و شراب می کند ؟
و اگرنه چرادوستی می گفت کسی را می شناسد که از حافظ لذت نمی برد ؟ برای اين راس سوم هم بياييد حسابی باز کنيم قدرت حس ورزی خواننده
.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 17:10  توسط ابوالفضل حسنی  | 

چت نشینی (یک)

حسین مکی زاده:سلام ابوالفضل
ابوالفضل حسنی:
نقد معصومه مظفري را خواندم حسین.....خوبی؟
ببين! اساسن من يک نظرکلي درباره ي کارهاي اين دوره ي مهرداد فلاح دارم

ابوالفضل حسنی: راستی نظرتو درباره ي نقد معصومه چه بود
حسین مکی زاده
:اغراق امیز بود.به نظرمن اين کار مهرداد طرح اوليه اي از يک کار خوب بعديه که بايد انجام بشه- ديگه اين که حس اوليه رو معصومه گرفته خيلي تحت تاثير و جانبدرانه نوشته....
ابوالفضل حسنی :ولي به نظرمن اين کاريک پيش متنه ونقد معصومه کاملن شهودی حسین مکی زاده
:آفرين.... و خب درحسش صادق بوده. از نوشتنش معلوم اما من راضي نيستم از این متن..... فضا رو بسته.....پيش متن چيه ابوالفضل؟!
ابوالفضل حسنی : پيش متن ؟متني که هنوز نمي تونه روي پايه هاي زيبا شناسيک خلاقانه ي خودش بمانه.....اما اگه بخواد مي تونه

حسین مکی زاده :نميذاره چشم راحت باشه ...واون پنج انگشت در پس زمينه ول معطل مونده... نميتونن حرف خودشون رو با متن چفت کنند
ابوالفضل حسنی:
اره حرفت درسته صورت نوشتاري با فرم بصري کار توهم نرفته
ببين حسين! مهرداد فلاح توي اون کارکه ما همگي براش نوشتيم.... خیلی قویه يعني من با يک مهرداد اشنايي زدايي شده طرف شدم همان که علی مسعودی نیا گفت :نیاز به تیم داره تدوین این کارها
حسین مکی زاده
:اي ول.... خب
ابوالفضل حسنی
:ببين من بارها به خودش هم گفتم کليد کارهاي مهرداد اونجا زده ميشه که اون بتون زبان شعري متن رو با زبان گرافيکي متن تو هم ببره و کشف اين زبان:يعني يک زبان يگانه و توامان شده..... مهرداد رو براي ما بيگانه گرداني ميکنه
حسین مکی زاده
:آره.... موافقم - جوري که يک بافتار از اين دو به دست بده.... نه دو تکه به هم چسبيده ...البته توي دو سه تا کاراهاش رسيده
ابوالفضل حسنی
:دمت گرم يک بافتارهمگرا که درتامل دوراني ومکملي هم باشند
حسین مکی زاده
:حالا يه چيز هم هست.اين نوع کارهاي مهرداد فلاح دراغازراه خودشه.... خيلي جا براي کارو فرم و تجربه داره.... به اين مهرداد جديدباید مهلت داد
ابوالفضل حسنی :ببین حسین ما درمهرداد فلاح جدید به اين ايستگاه رسيديم که يک چيز ديگه رو داره به ما نشان مي ده .....: واون اینکه شعروگرافيک باهم درشرايط زايشي مي تونن دوي تبديل به يک بشن...یعنی کشف این موجودیت که در زبان: جو هریه گرافیکی و جود داره که با تبدیل ان به شعر میشه رسید
اما بعضي مواقع اين روند از چنگش درميره و يک به يک ميشن اين دو تا يکي ها ....:یعنی در مقا بل هم می مانند به جای اینکه مزدوج بشن... ـ منظورم رو ميگيري!؟
حسین مکی زاده
:درسته. احسنت بعضي وقتها اين دوابه فرم يگانه نميرسونه
ابوالفضل حسنی :آهان! اينجاست که نتيجه: تا ويلهاي ملوني خواهد بود که به وبش سرازير ميشن ...و هرکسی يه تيکه از اين اتيش هنوز نگرفته به دامنش مي افته و همون رو جار ميزنه ...گرفتي!!

حسین مکی زاده :مرحبا به تو..... و هر کس يک چيزرودرکارش مي بينه. چه ذهنيت نزديکي ...يکي ازمتن مي نويسه وديگري ازتصوير.... يکي از رنگ و ديگري از شکل!
ابوالفضل حسنی :در صورتي که اگر به يک فرم يگانه اي برسند اون موقع به زعم من تاويلها ضريب فا صله شون نزديک به هم هر چند متعد د....خواهد بود.... به نظرمن تا ويلهابايد ورقهای مختلفي از يک رنگ باشند از يک مادر- رنگ باشند وآن هم همان متنه....يکي از مشکلات کارهاي مهرداد اينه که تا ويلها گا هي يا متقا بل باهمند يا غريب اندرغريب اما انجا که مي تونه زبان اين دو حوزه ي بصري و شعري رو کشف کنه و اين دو را به يک يگانگي لاينفک برسونه تا ويلها متحد المرکز میشن هرچند با زوایای مختلف ببین من معتقدم : هرمولف براي خودش يک کلاس نو شتن داره.....باز گشايي قضيه در واقع اين ميشه که ما به تعداد مو لفين حر فه اي غلق نوشتن داريم

حسین مکی زاده :آره.مولفين حرفه ای البته. خلاقيت دارهاشون
ابوالفضل حسنی
:و حالا من ميگم که غلق نوشتن اين متنهاي مهرداد فلاح به نظرمن اينه که بعد از کشف سا حت شعری زبان اون بايد بتونه جان گرافيکي زبان راهم کشف و با ان به گونه اي توامان کنه که تاب خواننده -بينده رو بي تاب کنه
حسین مکی زاده
:به نظر من اين خواندن و ديدن کارهاي فلاح با هم و در يک زمان انجام ميشه... تصويرومتن خوانيهاش اگر باهم صورت بگيره... مثل اون کارآسفالت خيسش.. شاهکاردرمياداما اين که بخواهيم اول متن اش را بخونيم... بعد بريم سراغ کشف لذت بصري کارش و بخواهيم پيوند بديم اين ها رو ...چیزجالبی نيست
ابوالفضل حسنی
:من اعتقادم بر اينکه مهرداد از زماني که دست به رنگ دراين کارها يازيد خوب و درست حسابي هنوز نتونسته رنگه به اسم مثلن قرمزرو رسمي کارهاش کنه و رنگ به اسم رنگ درکارهاش بیشترول مي مونه......
حسین مکی زاده
:آفرين ....اين ها نقصه دیگه...
ابوالفضل حسنی
:اون کاراسفالت خيسش ديوانه بود متني بود که يک مولف جديد رو زاده بود درسته!؟ ديدي که روش با دقت نوشتم
حسین مکی زاده
:وحشتناک بود..... متن چنان با تصوير ورنگ وکلمه درآمیخته بود که جداکردنش امکان پذيرنبود.هنوز هم ميگم : تا اين جا مهرداد فلاح اون آسفالت خيسش شاهکارشه....
ابوالفضل حسنی :
ببين من رنگ قرمزرومثال زدم من ميگم رنگ به اسم رنگ مي مونه توي کارهاش- رسمي کار نميشه حالا هررنگی باشه
حسین مکی زاده
:آفرين... و تا موقعي که اين رنگ به قول تو ول بمونه... کار جونمايه گرافيکي خودشه رو از دست ميده... ممکنه در القا يک حس موفق باشه .. اما درکليت به فرم واحدي نميرسه اين رنگ هاي موکد بعضي وقت ها توي کاراش خوب درمياد و گاهي وقت ها رنگ بيهوده مصرف میشه
ابوالفضل حسنی
:دقيقن همينه همينه...
حسین مکی زاده :
توی متن اخر دیدی که چنان فضا رواز نوشته و رنگ پرکرده که خب حس خفقان و سرگيجگي القا ممکنه بشه... اما متن چي؟... کي ميتونيم متن اش رو آميخته با طرحش بخوانه - ببينه
من يه سيگار بکشم بيام!

ابوالفضل حسنی : برو
.....آمدی !....اما توي اسفالت خیسش رنگ به درهم اميختگي سويه ي گرافيکي با سويه ي زباني کار مدد رسنده که هيچ...... بلکه جز لاينفک لايه ي زيرين متن شده يعني به رسميت متن در امده....اینو می خوام بگم.
-البته من با
نوشته ی معصومه مظفري هم يه جورهاي حال کردم نشان مي ده که جسارت شاعري هم در او نفته داد می زنه ...توي نوشته اش دقت کردي که راوي خود متن مهرداد .... ديدي که؟ يعني متن داره با خوانشگر حرف مي زنه اين خودش يک فرمه که ميشه بهش فکر کرد....درنهایت مهرداد فلاح هر جوری بخواد بره و هر جوری بخواد ایستگاه عوض کنه وبه فرمهای پیچیده تری برسه باید به عقیده ی من ثابت کنه که به امتزاج دیدن و خواندن توامان وفا داربوده واین پایگان کارشه این چیزی که کلیت مهرداد فلاح هشتادی به ما داره میگه.....

حسین مکی زاده : اره در حقیقت آخرش همینه...............

 

 
نظرات

 

مهرداد فلاح(به محبوبه):
من در کار های تازه ام که در هواخوری هست ، پایان سطر نویسی و تقدم وتاخر گزاره ها را آشکار کرده ام و اگر می بینی این شعر ها از مرز شعر گذشته اند و گرافیک ، خط ، نقاشی و... را هم چون موتیف های متنی به کار انداخته اند ، حاصل مرز شکنی چشم های امروز من در این دنیای کهنه ی بی پایان است لابد. چه عیبی دارد ؟
.......
یقه گیری فکر
به قلاب افتادن نگاه
..
..
..
حراج فلسفه ... فی چند؟!

ری ون جو:
در مورد کارهای اخیر مهرداد باید بگویم که هر چند این کارها مونوفونیک نیستند و دارای منظرها و صداهای مختلفی هستند, لیکن سطوح گرافیکی متن پیوسته در حال بلوغ و رو به گسترش است لیکن زبان به همان شکل باقی مانده. منظورم از همان شکل, عدم تغییرات لحنی در سرایش واژگانی چه در سال گذشته یا به امروز است. گویی شعر به دغدغه زبانی اش پایان داده و در پی رفع ساده گی متن است. آن هم با استفاده از رنگ و مقداری ترتیبات فنی دیگر. هر چند من این نظرات خطی و چند سطری را به عنوان نقد اثر نمی پذیرم اما در چند شعر اخیر اش به نوعی با صور زیبایی شناسی شعر و حوادث ایجاد کننده در ذهن ام به ابراز آنها دهان و دست گشاده ام.
با این حال فضای ایجاد گری که در این شعرهاست بسیار عصیان زده و پرسشگر و بدون طرح نظر است و این عمده فعالیف مثبتی ست که من از یک شعر انتظار دارم. چیزی که باعث گردد خواننده ی آن به تعبیر زوایای اندیشه شاعر دامن بزند.
گفتم: " گویی شعر به دغدغه زبانی اش پایان داده و در پی رفع ساده گی متن است." آری این به سبب کارکردهای مهرداد در محیط های گرافیکی به چشم می خورد. برای پی جویان اشعار او, این تلاش ها در هر پستِ تازه, به بهره گیری هایِ رو به رشد او از علوم روز دنیا برای شعر روز رقم می خورد. و: زبان شعر, در جایگاه سوال باقی مانده. حتا زمانی که علامت سوالی در بین نباشد, بیشتر به سوال گرایش می یابد تا شعری روایی. و همین جا یک سوالاتی به ذهن ام می رسد: آیا زبان به همین اختصار در شعرهای او ادامه می یابد یا اینکه می توان در این گونه شعر سرایی به شعر بلند هم دست یازید. آیا سترون کردن زبان روایی, بدین گونه که فلاح دارد پیش میرود, به پیشنهادی می ماند که به دوستان شاعر خود هدیه می دهد؟ آیا باید این پیشنهاد و هدیه را قبول کرد؟


محبوبه میم:
 خوب حالا:سوال مهم اين ست که آيا به آسانی می توان هنرها را در هم ادغام کرد؟ بهتر ست اين طور بگويم که آيا می توان به آسانی مديوم های هنری را برای کشف مديومی جديد با هم ترکيب کرد؟ اگر پاسخ منفی باشد که هيچ . اين هيچ يعنی خيلی زود زمان ضربه اش را خواهد زد . اما اگر پاسخ مثبت باشد آنگاه بايد پرسيدکدام ساحت ها و از کدام مديم ها قابليت ترکيب درهم يا مجموع شدن را دارا هستند.
حالا آنچه را که من ديده ام آنچه را که شما در آن غور کرده ايد بی آنکه نياز به نفس عميق باشد .اين ست که فلاح گوهر را به رايگان در اختيار گذاشته که البته همان گوهر شعر ست .بيرون از ذات شعر ترکيب بندی کلمه ها در قاب مرا به ياد همه ی جدل های شعر توگرافی و تایپوگرافی و... حتی در گيری های برخی منتقدين ادبی شعريت نثر ابراهيم گلستان می اندازد.آيا گلستان شعر می سرود. داستان می نوشت يا در صدد کشف مرز مشترک بين دو مديوم کلامی بود .
شعر را از ساحت واژه برکشيدن و به وادی رنگ بردن تصويری ـ بصری کردن همه و همه ی اينها آيا همسايه ای به نام نقاشی ـ خط ندارد؟


مهرداد فلاح:
روشن است که ناتنی ها بنا به عرف ناتنی اند . آفريننده ناتنی را تنی می کند و اصلن تن اگر که نو شود خيلی ناتنی می نمايد ابتدا.
من که ارسطو نيستم . هستم ؟
من که نمی توانم بوطيقا بسازم. می توانم ؟
تيمار کار خودم را البته که دارم. ناخوداگاهی را مقدس نمی شمارم و بی خودی را بی سبب پاس نمی دارم. هنري کار بايد که بپردازد کارش را. من می گويم گاه بايد دريچه برداشت و دريچه ای تازه گذاشت برای تماشا .وگرنه می شویم اوستاد . دور باد!
..
..
..ابوالفضل!

 


ابوالفضل حسنی:
نه این نیست به نظر من این نیست ....اعضا و جوارح متن اگر با هم ناتنی باشد اصلوب منطق پذیری شعری ان به هم می خورد خود می دانید و می دانیم که منطق شاعرانه که به دنبال ساخت یک هستی به خود بسنده می باشد زمانی می تواند سببیت داشته که مو جودیتش در گروار تباط ارگانیستی باشد که بین اعضا و جوارح بر قرار می گردد. حال اگر کارهای فلاح با تمام جسارت های جوان مدارنه ی خود نتواند برای من اثبات یک کلیت توهم شده و تپنده را در بر داشته باشد (که در خیلی از کارهایش داشته است )مرا به شیفتگی و عاشق شدگی متن دچار نمی کند !! درکارهای مهرداد فلاح به نظر من یک بستر است که می خواهد امتزاج دیدن و خواندن را در پی داشته و نوید ظهور گونه ای از ادبیات را در این دوره بدهد که حتی سا حت کلامی کار نیز با سیستم های خط به خط نویسی سنتی شعر سپید فارسی سر سازش ندارد وهم این گریز است که پای اورا به جاهای پرتی می کشاند که شگفتی درخودو سا یرین پدیدار می سازد (انحراف از کوچه ی نرم شده به کوچه یی فرا نرم که تا اینجا حضور رنگ و شکست خط و زبان را به بار داده است که سخن همینجاست! که این شکست ایا ول می ماند؟ یا به تنی می رسد که با تن های ما قبل خود نا تنی اما اعضا وجوارح ان ناقص الخلقه وعجیب الخلقه نیستند؟: بل در کنش متقابل با هم و درافرینش زیک پیکرند...

 


نادان سقراطی:
بگذارید دوستان من بحث خوبی را آغاز کرده اید. اما من کمی مقدماتی ام و لطفا برایم توضیح دهید:
یک-چه پیوستاری است بین این مهرداد فلاح در
هواخوری و مهرداد فلاح در دو کتاب قبلیش. آیا آقای فلاح را چه شده است که به طراحی های شعری و نشر آن در وب دست یازیده است ؟
بارها و بارها کارهای آقای فلاح را مرور کرده ام. من آن بدویت گرایی در نوشتن ها را می پسندم اما زمانی که حس رنگ و نوشتن آقای فلاح نیز همخوانی با طرح های بدوی اش داشته باشد این نوعی تائید سخن شما دوستان است هر چند سلیقه نقش و طرح نگری من متفاوت است.

دوست دارم در مورد سوالم راهنمایی ام کنید.


مهرداد فلاح:
بافت در متن هنری به گوناگونی شکل می گيرد و شما که می دانيد اين ها و من انگار دارم زيره می برم به کجا ؟ حرف اين است شايد که تنيدگی عناصر متن گاه در ناتنی شان نمود کند . نمود متنی که دوستان دارند بر می رسندش اين جا جوری ست که نمی شود بی رنگ به کلامش چشمبرد زد و بی واژه به رنگش . می شود ؟

نکته ای حسين مکی زاده ی عزيزم گرفت که من خوانبيننده ی اين متن ( نه آفريدگارش که ديگر است حالا ) به آسان می توانم نقش پذيرش کنم در کار. آن پنجه ی سرخ که حسين ديده در پس زمينه ی متن می گويد : عبور ممنوع! نکاو ! نپرس!
..
..
..
و باز بگويم : در های در سخن باز با سخن چرا نمی شود.

 


خانم ثابتی:
چت نشينی !!
اصطلاح جالبيه. نشنيده بودم.
می تونی فضای بحث رو گسترده تر کنی و خلاق تر؟می تونی به انبان حرف های نگفته ی آدمها در خلال ساده ترین دیالوگ ها دستبرد بزنی ؟

می تونی طوری با کسی حرف بزنی و به حرفش واداری، يا او با تو طوری حرف بزند و به حرفت وادارد که از دل کلام يک شاهکار بيرون بزند؟
می تونی نویسنده و یا شاعر را به لحظه قبل از خلق اثر ش ببری و کاری کنی که یکبار دیگه در حضور تو شعر بگه و یا قصه بنویسه و چشمهای تو شاهد باشه که در حاشیه یک آفرینش ، چه فضا و زمانی و موقعیتی بوده؟
می تونی اونقدر با کسی ساده حرف بزنی که باورمون بشه زیبایی و درک یعنی سادگی؟
می تونی از گفتگو آشنایی زدایی کنی جوری که ما آخرش بگوییم تا بحال همه مان لال بوده ایم و کر؟
آقای ابوالفضل حسنی خیلی عزیز ، چقدر خوبه که یکی مثل تو این حلقه های مفقوده را زنجیر می کند.
مبارکمان باشد این خانه و این فکر


معصومه مظفری:
امشب به چت نشینی ناخوانده آمدم.
دیوار ها را هیچگاه برای این نمی سازند که ما را از هم جدا کنند.دیوار ها رابرای این می سازند که امن باشیم.که حس کنیم هستیم در حالی که هر کس در چهارچوب خودش زندگی می کند.می فکرد و در همین چهار چوب ها ست که بحث می کند.نمی شورم که مرا با این چهار چوب ها می بینند.نمی هراسم اگر در این چهار چوب قرار می گیرم.هراس من تنها جایی است که با این چهار چوب ها با تو گفتگو کنم.کمی بیرون آمدن برای همه ما لازم است.اینکه از اتاق خودمان بیرون بیاییم و در خیابانها مردمی که می روند، می آیند و می خوابند را ببینیم. وببینیم هنوز باد می وزد بر گام های مردی که شبی به سادگیت می خندیدند.تمام این حس ها می تواند درست باشد.اگر در گوشه ای ننشینیم و خیره به دیوار نشویم.اگر گاهی پرده را کنار بزنیم و به نور آن سوی پنجره اجازه ورود بدهیم.اگر مه را در کار ها و آثار خودمان و دیگران کنار بزنیم و به راستی خودمان را ببینیم.
این جهان و آسمان را آرزو می کنم.جهانی با خیابان هایی از مردم و شعر ها که مرا هماره به تو و من می رساند.
کاش...
همیشه موفق.


عارف رمضانی:
سلام دوستان
گپ وگفت شما را پي گرفتم و تاملي كردم در مباحثي كه مطرح كرديد.نظراتي بر روند كارهاي مهرداد دارم، البته كمي انتقادي شايد... كه گويا چندان با نظرگاه شما دوستان همسان نيست و در مجالي مناسب به آن خواهم پرداخت .در اين نوشتار مي خواهم به نقدي كه معصومه مظفري بركار آخر مهرداد فلاح نوشته بپردازم و ديدگاههاي زيبايي شناختي خود را در مواجه با اين نقد و نقد هايي از اين دست را شرح دهم.ميزان برانگيختگي افراد در مواجه بايك اثر هنري متفاوت است و اين به ذهنيات و داشته هاي تجربي و فكري اشحاص بستگي دارد .همانطور كه يك منظره ي طبيعي مي تواند برانگيختگي هاي متفاوتي را در افراد با توجه به روحيات ودهنياتشان ايجاد كند.من ِ نوعي ممكن است بارها و بارها غروب خورشيد كنار ساحل را ببينم و از جنبه هاي حسي بر انگيخته نشوم اما با خواندن شعري درباره ي همين منظره سرشار از حظ ولذت شوم.
در مورد يك اثر هنري هم همين گونه است .اثر هنري مادر ...ممكن است در من به عنوان مخاطب ايحاد بر انگيختگي نكند اما در شخص ديگري ديدن آن،جرقه هاي خلق يك اثر هنري را بزند كه من اسمش را نقد هنرمندانه مي گذارم.من مي توانم از اثر مادر لذت نبرم اما از نقد هنرمندانه سرشار از لذت شوم .از آنجا كه اين دست نقدها ،نقد ساختاري نيستند به نوعي مي توان گفت يك ارزش افزوده ي هنري با خود به همراه دارند.همانند دوي امدادي ،منقد هنرمند، چوب را از اولي مي گيرد و صد متر بعدي را مي دود و چه بسا كه خوبتر هم بدود .پس دست مريزاد دارد دويدنش نه چسباندن انگ جانبدارانه . من وشما هم مي توانيم در اين بحثها ،دوندگان صد مترهاي بعدي باشيم و چه خوب است كه سعي كنيم از قبلي ها بهتر بدويم .البته ناگفته نگذارم اين نكته را كه نمي توان منكر تاثير كاريزماي مهرداد بر لحن نوشتن دوستان جوانترش شد.
پايدار باشيد


حسین مکی زاده :
به یک تعبیر درست می گوید مهرداد در لحظه آفرینش نه تعلقی است و نه پایبندی... اما پس از آن"الهام آغازین" و حک و اصلاح هاست که آن فلاح پاک کن و رنگ و قلم بدست می افتد به جان اثرش. این بصیرت دومین همه تجربه ها و نیز همه خلاقیت ها را یکبار دیگر در ذهن آفریننده به کار می گیرد. این جاست که می شود انتظار داشت که مهرداد همه کامنتها را در ذهن خود مرور کند.


مهرداد فلاح :
خب ، من هم بايد حرف بزنم ؟
منی که اين ها را می نويسد اين جا و حالا ، همانی نيست که آن شعر ها را توليد کرده و اسمش مهرداد فلاحی ست که شما زحمت خواندن متن هايش را کشيده ايد و می کشيد ...
لب کلام دوستان خوبی که شما باشيد ، اين است که عناصر گرافيکی و کلامی در اين کار ها بايد غير قابل تفکيک باشد . نمی دانم درست است يا نه ، ولی منظور و خواست تان را می فهمم.
در لحظه ی خلق کار البته به اين بايد ها و نبايد ها نمی شود پايبند بود. اصلن پايبند نمی شود بود در خلق . آفريدن است ديگر!
مخلوق خالقش ا به شگفت در می آورد و لذت از همين شگفتی می زايد .
..
..
پس اگر بگويم خوانش معصومه بيشتر به من لذت می دهد تا اين نغز هايی که شما عزيزان من می گوييد ، دروغ نگفته ام. دروغ اين است که سلب آزادی کنم از مخلوق
..


باران سپيد:
بحث خوبی بود.
درباره کار اخير جناب فلاح نظرم را اعلام کردم گرچه موافقم که با کار بسیار موفق - به قول شما - آسفالتهای خيس قابل مقايسه نيست.
آنجا آقای فلاح به پیوند و در هم آمیختگی گرافیک و متن رسیده ... تا جائی که مخاطب را به کشف اثر ترغيب می کنه. تفکیک این دو مقوله از هم ممکن نیست و همین آدم رو با اثر درگیر می کنه برای من به شخصه اینگونه کشمکش ها خوشاینده .
شاید محدودیتی که ادغام گرافیک و متن ایجاد میکنه دست آفریننده رو از مانورهای زبانی ببنده و نیاز به تک مرکزی بودن احساس بشه. اما صرفا در یک متن با این مقوله موافق نیستم. چون کانونهای متعدد سبب پیدایش فرایند های وسیع تری خواهند شد.
موفق باشید و هنرمند.

 

 


چت نشينی(صفر)

همین جور با حسین مکی زاده فکمان گرم میشدوتوی چت می رفت که یک دفعه حسین گفت: ابوالفضل! من برم یک نخ سیگار بکشم بیام !

 یه نگاهی به سروصورت نو شته ها انداختم و زمزمه آمد روی لبم :ای پسر عجب چیزی شد در جا بزن ذخیره اش کن! ...

 توی آشپزخانه گفتم: این حالا شد ذخیره به چه درد می خوره!؟

دوباره زمزمه آمد گفت : ...یه دونه وبلاگ بساز همشو بزار اون تو همه ببینن  ....

من و حسین دوباره آمده بود يم...

حسین !می خوام یه وبلاگ بسازم حرفهای که با بچه ها توی چت میشه رو بزارم همه بخونن...

 وبلاگ ومن میسازم ...

دمت گرم! 

حسین! اسمش هم میزاریم چت نشینی خوبه؟ ...

حسین مکی زاده وبلاگ رو طراحی کرد

حالا قصدم رو مشروح می کنم این پایین شما نظر بدین :

1-آشکارکردن وبه قضاوت گذاشتن آنچه در چت بین من ودوستان ردوبدل میشه

2- همه می تونن دربحثها شرکت داشته باشن لازمه اش اینه که تو چت به هم دست رسی داشته باشیم!..... کاری نداره که.... همدیگرو اد می کنیم

3-بحثها ازپیش تعین شده نیست وکاملن با حال و احوال پرسی مرسوم توی چت شروع میشه اما خب! بعد حرف حرف میاره دیگه مگه نه!!؟؟

4- هرماه یکی دو تا ازاین چت نشینی ها روتدوین می کنم ومی زارم توی وب وپای همه رو می کشم وسط !!!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 17:9  توسط ابوالفضل حسنی  | 

Design by Mehrdad Arefani &
Copyright 2008 ©Mehrdad Arefani